پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٩٩٣)
نقاش صورتگر تصویر نگار کدامین خامه زن نقش تو پرداخت کدامین باغبان سرو تو افراخت ✏ جامی
گرم تفتیده چه بودم ماهیی در ماتم آب طپان بر ریگ تفسان از غم آب ✏ جامی
خوش بو معطر خوش رایحه بتی تن از زر و چشمش ز گوهر درونش طبله ای پر مشک اذفر ✏ جامی بر آن افزود دولتمند دیگر به قدر وزن یوسف مشک اذفر ✏ جامی به پ ...
کساد بی رونق بی رواج همین بس گرچه بس کاسد قماشم که در سلک خریدارانش باشم ✏ جامی یا رب که مباد هیچ حاسد جز بار گران و نرخ کاسد ✏ جامی متاعت گرچه ...
حیله گری نیرنگ بازی حقه بازی ترفند سازی نمی دانست کان شوق از کجا خاست به حیلت سازیش تسکین همی خواست ✏ جامی
دل صاف و بی کینه زلیخا بود ازین صورت تهی دل کزو تا یوسف آمد یک دو منزل ✏ جامی
فرش دار لباس دار جامه دار ز مفرش دار مالک پیرهن خواست به جلباب سمن گل را بیاراست ✏ جامی
کنج تنهایی
سیم گون
آب شور ز لعل بی گدازش شکر آیین شد آن شورابه همچون شهد شیرین ✏ جامی
سنگین ارزش مند. قیمتی چه دولت یافت آخر بنگر آن سنگ که کان گوهری شد بس گرانسنگ ✏ جامی
ولی آن ساز تیزآهنگ تر شد دل چون سنگ ایشان سنگ تر شد ✏ جامی
بی بهره بی فایده ناسودمند چو ایشان دفع آن گلچهره مه را پسندیدند آن نابهره چه را ✏ جامی
محل بازی ز فرش سبزه بازیگاه سازیم به هر لاله به بازی راه سازیم ✏ جامی
خرد سالی کودکی برادر یوسف آن نور دو دیده ز کمسالی به صحرا کم رسیده ✏ جامی
نه در کجرو حریفان کج اندیش که گردد از دو کجرو کجروی بیش ✏ جامی آن کجرو کج نهاد کج دل در دایره کجیش منزل ✏ جامی
حیله گری شیادی کلاهبرداری بجز حیلتگری از وی چه دیده ست کز اینسان بر سر ما برگزیده ست ✏ جامی
ز شیرین خنده آن لعل شکرخند به دل یعقوب را شوری در افکند بدو گفت ای شکر شرمنده تو چه موجب داشت شکر خنده تو ✏ جامی
ناپایدار فانی رفتنی گذشتنی بپوشیده ز ناپاینده دیده ولی پوشیده آینده دیده ✏ جامی
ساحران شعبده بازان جادوگران خوش آن کز بند صورت باز رسته ز سحر چشمبندان چشم بسته ✏ جامی
جمع صومعه کلیساها عبادتگاه مسیحیان چو سکان صوامع سبزپوشی ز جنبش تیز وجدی پر خروشی ✏ جامی
دیروز به آن صافی دلان پاک سینه بجای آورد رسم و راه دینه ✏ جامی حسد ورزان یوسف بامدادان به فکر دینه خرم طبع و شادان ✏ جامی
بتخانه به صحرای ختن نه از کرم گام به صورتخانه چین گیر آرام ✏ جامی ندیده با هزاران دیده افلاک چو او نقشی به صورتخانه خاک ✏ جامی
تکاپو بود بر طرف جویی زین تک و پوی به چشم آید تو را آن سرو دلجوی ✏ جامی تک و پوی فلک دادی به نه گام زمین را ساز کردی هفت اندام ✏ وحشی بافقی
یاران همنشین ها دوستان همپالگی ها ازان یاریگران در شادی و غم نبودش با کسی پیوند محکم ✏ جامی
سیه فامانی از عنبر سرشته ز شهوت پاکدامن چون فرشته ✏ جامی
خوشبو با بوی گل پرستاران گلبوی گل اندام پرستاریش را بی صبر و آرام ✏ جامی
مانند گهر مانند جواهر به پای تخت زر مهدش رساندند گهروارش به تخت زر نشاندند ✏ جامی
راه دانان راه بلدان برآمد بانگ رهدانان به تعجیل که اینک شهر مصر و ساحل نیل ✏ جامی
تلخکام اوقات تلخ خلق و خوی تنگ زلیخا تلخ عمر اندر عماری رسانده بر فلک فریاد و زاری ✏ جامی
شد از بانگ حدی و غلغل لحن فلک ها را طبق پر دشت را صحن ✏ جامی برداشت چو حادیان نوایی در کوه فکند ازان صدایی لیلی گویان حدی همی کرد وان دلشده را ندا ...
آوازی که شتررانان برای تندتر رفتن شتران میخوانند طرب سازان نواها ساز کردند شتررانان حدی آغاز کردند ✏ جامی شد از بانگ حدی و غلغل لحن فلک ها را طبق پ ...
شکافی زد به صد افسون و نیرنگ در آن خیمه چو چشم خیمگی تنگ ✏ جامی
خنجرکشی خنجر افکن خنجر گزار چو باشد آستین از دست خالی نیاید ز آستین خنجر سگالی ✏ جامی
گورخر وحشی چو وحشی گور در صحرا تکاور چو آبی مرغ در دریا شناور ✏ جامی
هنگام تاخت زمان تاختن هزار اسب نکو شکل خوش اندام به گاه پویه تند و وقت زین رام ✏ جامی
غلامان خواجه غلامان اخته شده خواجه های حرمسرا در گذشته پسران نورس را اسیر یا خریداری کرده و از مردی انداخته و در دربار و حرمسرا می گماشتند هزار امر ...
زلف گیسو نغوله بسته بر لاله ز عنبر ز گوش آویزه کرده لؤلؤ تر ✏ جامی نغوله بست موی عنبرین را گره در یکدگر زد مشک چین را ✏ جامی
سرخاب چو برگ گل به وقت صبح تازه ز ننگ وسمه پاک و عار غازه ✏ جامی ز بس کز دل فشاندی خون تازه نگشتی چهره اش محتاج غازه ✏ جامی خون ریز به روی مشک ب ...
لایق خوردن مناسب خوردن همه شاهان هواخواهان اویند خراب لطف ناگاهان اویند چو آن میوه خورای خوانت افتاد به زودی پیش تو خواهد فرستاد ✏ جامی
ناگهانی بی خبر یکدفعه سرزده غفلتا دفعتا همه شاهان هواخواهان اویند خراب لطف ناگاهان اویند ✏ جامی
شرابخواره می نوشنده عرق خور ز نرگس حسن او پوشیده رخسار که نرگس خیره چشم است و قدح خوار ✏ جامی
درود تمام حیوانات نشخوارکننده مانند گوسفند و بز و گاو و گاومیش و گوزن و آهو و شتر و بزکوهی و. . . . همین مشخصه را دارند
با خرس در جوال رفتن کنایه از کاری بسیار ناهنجار انجام دادن
بلند رفیع بلندمرتبه سربه فلک کشیده
شجاعانه دلیرانه متهورانه جسورانه مردانه بی باکانه
فرش بی فراش پیچیده شود خانه بی مکناس روبیده شود ✏ مولانا
قدغن درست است معنی قرق کردن و منع کردن
می ترکیدند می شکفتند هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی ...
هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده ...