مکنسه
لغت نامه دهخدا
مکنسه. [ م ِ ن َ س َ / س ِ ] ( ع اِ ) مکنسة. جاروب : ضمیر منیرش از خاشاک گناه به مکنسه عفو و صفح مصفی گردان. ( تاریخ غازان ص 47 ). و رجوع به ماده قبل شود.
فرهنگ فارسی
جاروب . مکسحه . مکانس
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
پیشنهاد کاربران
فرش بی فراش پیچیده شود
خانه بی مکناس روبیده شود
✏ مولانا
خانه بی مکناس روبیده شود
✏ مولانا
چون از گفت و گوی و جست وجوی باز ماند ، خواهد که از وجود ، مکنسه سازد و وحشتِ خودی خود را از ساحتِ عالَم هستی بروبد .
( رسالۀ لوایح عین القضات )
( رسالۀ لوایح عین القضات )