پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٨٧٢)
🔸 معادل های فارسی ( بسته به معنا ) : • ( بریتانیایی/عامیانه ) مشتری، ارباب رجوع • ( قمار/شرط بندی ) شرط بند، قمارباز غیرحرفه ای • ( ورزشی – فوتبال آ ...
🔸 **معادل فارسی: • تازه به دوران رسیده • آدم تازه کار گستاخ • نوکیسه 🔸 مثال ها: ( اجتماعی ) The old families refused to associate with the upstar ...
🔸 **معادل فارسی: • نه زیاد، نه کلی • نه اینقدرها 🔸 مثال ها: ( مالی ) He has not piles of money, but he's comfortable. زیاد پول نداره، ولی وضعش ...
🔸 **معادل فارسی: • بهانه ها را آماده کردن • یک مشت بهانه ردیف کردن • بهانه ها را از قبل تدارک دیدن 🔸 مثال ها: ( اداری ) I'm tired of you lining y ...
🔸 **معادل فارسی: • بهترین و زیباترین لباس ها • لباس رسمی و مجلسی مثال ها: ( مناسبت خاص ) They all got dressed up in their best bib and tucker for ...
🔸 **معادل فارسی: • همه پیاده شوند ( در قطار ) • همه تغییر کنند ( در سازمان، دولت ) • همه چیز عوض می شود 🔸 مثال ها: ( قطار ) "All change! This i ...
🔸 **معادل فارسی: • کینه به دل داشتن، عقده داشتن • زودرنج و پرخاشگر بودن • حساس بودن نسبت به توهین یا بی احترامی 🔸 مثال ها: ( رفتاری ) Ever since ...
🔸 **معادل فارسی: • ( استعاری ) بار مسئولیت را به دوش کشیدن • ( محاوره ) نشستن، لم دادن 🔸 مثال ها: ( مسئولیت ) After the manager left, I had to tak ...
🔸 **معادل فارسی: • ناامید شدن • از دست دادن انگیزه • شکست روحیه 🔸 مثال ها: ( ناامیدی ) Despite the setbacks, she never lost heart and kept workin ...
🔸 معادل فارسی: • استعفا دادن • بازنشسته شدن • درخواست بازنشستگی دادن مثال؛ I'm thinking of putting my papers in next month. دارم فکر می کنم ماه آی ...
🔸 معادل فارسی: • آدم های عجیب و غریب نامه نویس • افراد شکاک و تئوری پرداز توطئه 🔸 مثال ها: ( روزنامه نگاری ) The editor warned the new journalist ...
🔸 **معادل فارسی: • یک عده آدم ناباب • مشتی افراد فاسد در میان جمع خوب 🔸 مثال ها: ( سازمانی ) The company fired a few bad apples who were stealin ...
تودل او 🔸 **معادل فارسی: • به امید دیدار، خداحافظ • بای بای • فعلاً 🔸 مثال ها: ( خداحافظی روزمره ) Right then, I'm going. Toodle - oo! خب دیگه، ...
ضرب المثل 🔸 **معادل فارسی: • هر کسی یه روزی به جایی می رسد • هر کسی یک روزی شانس می آورد • روزگار همیشه به یک شکل نیست 🔸 مثال ها: ( امیدوارکننده ...
اَب سکاندر 🔸 **معادل فارسی: • فراری ( از قانون ) ، متواری • کسی که از دست قانون یا مسئولیت فرار کرده است 🔸 مثال ها: ( قضایی ) The court issued a ...
🔸 معادل فارسی: • ( صفت - معنای مدرن ) عالی، بی نظیر، فوق العاده ( مخصوصاً در مورد غذا ) • ( صفت - معنای مدرن ) بسیار خوب، عالی، درجه یک • ( اسم - م ...
🔸 **معادل فارسی: • دهان لق، زبان دراز • پرگویی خطرناک 🔸 مثال ها: ( روزمره ) Don't tell him any secrets – he's got a loose lip. هیچ رازی رو بهش ن ...
🔸 **معادل فارسی: • هر که پول بدهد، ساز را هم او کوک می کند • پول داره، اختیار داره • تا پول داری رفیقتم 🔸 مثال ها: The new investor wants to change ...
🔸 **معادل فارسی: • خواهش می کنم، قابلی نداره ( در پاسخ به تشکر ) • اختیار دارید، خواهش می کنم ( در پاسخ به عذرخواهی ) 🔸 مثال ها: ( پاسخ به تشکر ...
🔸 مثال ها: ( عبور ) We went through the forest to get to the lake. برای رسیدن به دریاچه از جنگل گذشتیم. ( تجربه ) I don't know how he went th ...
FME Forensic Medical Examiner پزشک قانونی، کارشناس پزشکی قانونی Free Market Economy اقتصاد بازار آزاد
🔸 **معادل فارسی: • مهدکودک، شیرخوارگاه • آخور، طویله • صحنه تولد مسیح
🔸 معادل فارسی: • دنیای قشنگ نو ( رایج ترین ترجمه ) • جهان شجاع جدید ( ترجمه تحت اللفظی ) • بهشت دروغین ( معنای مفهومی ) 🔸 تعریف ها: 1. ( عنوان ...
Bataan Death March 🔸 تعریف ها: 1. ( تاریخی/نظامی – اصلی ) : انتقال اجباری حدود ۷۵۰۰۰ اسیر جنگی آمریکایی و فیلیپینی توسط ارتش امپراتوری ژاپن در آوری ...
مارکی 🔸 معادل فارسی: • ستاره اصلی، جاذبه اصلی • چهره شاخص، نام درخشان • ( در ورزش ) ستاره تیم، بازیکن کلیدی مثال ها: ( هنری ) Beyonc� was the ma ...
🔸 تعریف ها: 1. ( سیاسی/رسانه ای – اصلی ) : اصطلاحی عمومی برای اشاره به افراد شاخصی که به عنوان مهمان ویژه در جایگاه بانوی اول ( First Lady's galler ...
هِمِریج 🔸 معانی مجازی ( استعاری ) : • از دست دادن شدید و کنترل نشده ( منابع، پول، نیروی انسانی ) • فرار سرمایه، خروج سرمایه • از دست دادن متوالی ( ...
🔸 معادل فارسی: • واقعیت تلخ است • زندگی واقعی سخت است • دنیا بی رحم است مثال ؛ Being a grown - up is hard. Reality bites! بزرگسال بودن سخته. واقعیت ...
🔸 **معادل فارسی: • برای مدت های طولانی • ساعت های متمادی • برای بازه های زمانی بلند 🔸 مثال ها: ( کار ) I can't concentrate for long stretches wit ...
🔸 **معادل فارسی: • گاهی هوشیار، گاهی حواس جمع • در مواقعی کاملاً بیدار و هشیار 🔸 مثال ها: ( روزمره ) The goalkeeper was alert at times, but misse ...
🔸 معادل فارسی: • چپ و راست رفتن، زیگزاگ رفتن • پیچ و تاب خوردن • تغییر مسیر دادن ( در سیاست یا استراتژی ) 🔸 مثال ها: ( حرکتی ) The skier zigged ...
🔸 معادل فارسی: • سخنرانی سالانه رئیس جمهور آمریکا درباره وضعیت کشور • نطق سالانه درباره وضعیت کشور • گزارش سالانه وضعیت اتحاد ( سیاسی/حقوقی – اصلی ...
🔸 معادل فارسی: • آدم زرنگ و دست به کار • شیاد خوش پوش • کاسب دوره گرد ( با کلاهبرداری های کوچک )
ایتالیایی اِستافِتّا 🔸 معادل فارسی: • ( تاریخی/نظامی ) پیک سوار، نامه رسان اسب سوار • ( ورزشی ) مسابقه امدادی، relay • ( پلیسی ) خودروی پیش رو، اسک ...
🔸 معادل فارسی: • عشق انسان را کور می کند • اشک از فراق یار ( ترانه کلاسیک – اصلی ) : عنوان یک ترانه مشهور عاشقانه که در سال ۱۹۳۳ توسط جروم کرن ( Je ...
🔸 معادل فارسی: • آبروداری کردن ( با وجود تنگدستی ) • حفظ ظاهر کردن •با سیلی صورتش را سرخ نگه می دارد مثال؛ Despite being deep in debt, he bought an ...
🔸 معادل فارسی: • دستشویی رفتن ( مخصوص بانوان ) 🔸 مثال ها: ( مجلسی ) Excuse me, ladies, I'm just going to powder my nose. ببخشید خانم ها، من می ...
🔸 معادل فارسی: • سخت گرفتار بودن ( در عشق یا علاقه ) • تا خرخره عاشق بودن • حسابی گرفتار شدن 🔸 مثال ها: ( عشق ) Look at him writing poetry at 2 ...
پُستی 🔸 معادل فارسی: • پستچی، نامه رسان • مأمور پست ( به صورت خودمانی ) 🔸 مثال ها: ( استرالیا ) The postie came across the grass onto the path ...
🔸 معادل فارسی: بسته به معنا: 1. ( نام ) جری ( نام کوچک مردانه، صورت کوتاه شده Jeremy یا Jeremiah ) 2. ( تاریخی/توهین آمیز ) آلمانی، سرباز آلمان ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را حسابی عصبانی و ناراحت کردن • کسی را از کوره به در بردن • کسی را به جوش آوردن 🔸 مثال ها: ( عصبانی کردن ) The way he kept ...
🔸 معادل فارسی: • ( مالی ) در پایین ترین قیمت، در کف قیمت • ( عامیانه تاریخی ) در حال جیب بری، در حال کیف قاپی 🔸 مثال ها: ( مالی مدرن ) She's been ...
🔸 معادل فارسی: • کلیات را از جزئیات تشخیص دادن • اصل قضیه را درک کردن 🔸 مثال ها: ( مدیریتی ) The CEO is worried that his team can't see the wood ...
🔸 معادل فارسی: • فراتر از فهم کسی • خارج از حیطه دانش فرد • غیرقابل درک برای کسی 🔸 مثال ها: ( فکری ) Why he would do such a thing is completely b ...
🔸 مثال ها: ( مثبت ) I took the liberty of booking a table for us tonight. من این جسارت را کردم که امشب برایمان میز رزرو کنم. ( مثبت ) She too ...
🔸 معادل فارسی: • خارج از حیطه تخصص • خارج از محدوده معمول فعالیت • ( در مفهوم پلیسی ) خارج از منطقه گشت 🔸 مثال ها: ( عدم تخصص ) If you ask me abo ...
🔸 **معادل فارسی: • مشخصات کسی را گرفتن • اطلاعات هویتی کسی را ثبت کردن • اسم و آدرس کسی را نوشتن 🔸 مثال ها: ( پلیسی ) The policeman took down my ...
🔸 **معادل فارسی: • جان بخش، روح افزا • نشاط آور، شادی بخش • انرژی دهنده 🔸 مثال ها: ( شخص ) His enlivening conversation made the long journey feel ...
🔸 معادل فارسی: • وکالت نامه گرفتن، به وکالت پذیرفته شدن • عضو کانون وکلا شدن • پروانه وکالت دریافت کردن ✅ در متون حقوقی، گاهی "call to the Bar" با ح ...
🔸 معادل فارسی: • خزانه را دوباره پر کردن • بودجه را تقویت کردن • ذخایر مالی را افزایش دادن 🔸 مثال ها: ( شرکتی ) The sale of its assets helped the ...