پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٤٤٦)
ابهال. [ اِ ] ( ع اِ ) بی شبان یا بی پستان بند یا بی مهار و بی نشان گذاشتن اشتر را تا بچرد هر جا که خواهد. ( منتهی الارب ) . || بر مراد خود گذاشتن و ...
ابهات. [ اِ ] ( ع مص ) گندا شدن گوشت. ( تاج المصادر بیهقی ) . گندیدن. گندیده شدن. بوی گرفتن گوشت. منبع. لغت نامه دهخدا
ابهار. [ اِ ] ( ع مص ) شگفت آوردن. || توانگر شدن پس از درویشی. ( از منتهی الارب ) . || سوختن از گرمای نیمروز. || به نیمروز رسیدن. || با زن بهیره نکاح ...
( آبه ) آبه. [ ب َ / ب ِ ] ( اِ ) لیزابه و لعابی که با جنین توأم برآید از شکم مادر. سخد. شاهد. نخط. آبه. [ ب َ / ب ِ ] ( اِ ) در نوشابه و شورآبه و ...
ابهری. [ اَ هََ ] ( اِخ ) ابوبکر محمدبن عبداﷲبن محمدبن صالح. رجوع به ابوبکر محمد. . . شود. ابهری. [ اَ هََ ] ( اِخ ) اثیرالدین مفضل بن عمر فیلسوف ای ...
هجاع. [ هََ ع ِ ] ( ع اِ ) رکب هجاع ؛ بر سر خود رفت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . این کلمه مصحف است و صحیح آن هجاج [ هََ ج َ / ج ِ ] میباشد. ( منتهی ...
هجائن. [ هََ ءِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ هجان : ابل هجائن ؛ شتران سپید گرامی. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) . شتران سپیدموی نجیب. ( از اقرب الموارد ) ( ...
هجال. [هَِ ] ( ع اِ ) ج ِ هَجل. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( معجم متن اللغة ) ( اقرب الموارد ) . ج ِ هَجیل. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منته ...
( هجالة ) هجالة. [ هََ ج ْ جا ل َ ] ( ع اِ ) زن بیوه. ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( هجانة ) هجانة. [ هََ ن َ ] ( ع مص ) هجین گردیدن. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( از معجم متن اللغة ) . هجین بودن. ( از اقرب الموارد ...
هجام. [ هَِ ج ْ جا ] ( ع ص ) شجاع ، از لحاظ بسیاری هجوم. ( از معجم متن اللغة ) . || ( اِ ) شیر. اسد. ( از معجم متن اللغة ) . منبع. لغت نامه دهخدا
هجار. [ هَِ ] ( ع اِ ) زه کمان. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . وتر. ( معجم متن اللغة ) ( اقرب الموارد ) ( تاج العروس ) . || گلوبند. ( ...
هجارس. [ هََ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ هِجرِس. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( معجم متن اللغة ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به هجرس شود. || سختی ه ...
هجاهجا. [ هََ هََ ] ( ع اِ صوت ) صوتی است که بدان سگ و گوسپند را برانند. ( از معجم متن اللغة ) . رجوع به هَج و هَج هَج شود. منبع. لغت نامه دهخدا
هجاهج. [ هَُ هَِ ] ( ع ص ) ستبر و کلفت و ضخیم. ( ناظم الاطباء ) . سطبر. ( منتهی الارب ) . ضخیم. ( اقرب الموارد ) . ضخم از مردم. ( از معجم متن اللغة ) ...
( هجائیة ) هجائیة. [ هَِ ئی ی َ ] ( ع ص نسبی ) مؤنث هجائی ، منسوب به هجاء. رجوع به این کلمه شود. - حروف هجائیة. رجوع به �حروف هجا� ذیل کلمه هِجا ش ...
هجان. [ هَِ ] ( ع ص ، اِ ) برگزیده از هر چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . برگزیده و خالص و پاک از هرچیزی. ( از معجم متن اللغة ) ( ...
( هجانة ) هجانة. [ هََ ن َ ] ( ع مص ) هجین گردیدن. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( از معجم متن اللغة ) . هجین بودن. ( از اقرب الموارد ...
هجاء. [ هَِ ] ( ع اِ ) شکل. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) . هذا علی هجاء ذاک ؛ این به شکل آن است. ( از معجم متن اللغة ) . || دشنا ...
هجاج. [ هََ ج َ / ج ِ ] ( ع ص ، اِ ) رفتار تند. گردش سریع. ( از اقرب الموارد ) : سیر هجاج ؛ رفتار سخت. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( ...
هجا. [ هَِ ] ( از ع ، اِمص ) هجو. بدگوئی. جرشفت. دشنام. سرزنش. مسخره. مضحکه. ( ناظم الاطباء ) . مذمت کردن. ( شمس اللغات ) . نکوهیدن. ( آنندراج ) ( غی ...
هجراء. [ هََ ] ( ع اِ ) سخن زشت و بیهوده. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از معجم البلدان ) . کلام قبیح. ( اقرب الموارد ) . هجر. || کف ...
هجر. [ هَِ ] ( از ع ، اِمص ) جدایی. مفارقت. ضد وصل. ( ناظم الاطباء ) . دوری. فراق. هجران. هجر. [ هََ ] ( ع اِمص ) جدایی. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی ال ...
هجرت. [ هَِ رَ ] ( ع اِمص ) مفارقت. جدایی. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) . دوری. افتراق. فراق. هجر. هجران. || ترک وطن و دوری از خانمان ...
کوث. [ ک َ ] ( ع اِ ) کفش. ( دهار ) . کفش و صندل. ج ، اکواث. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . کفشی که به پا می پوشند. ( از اقرب الموارد ) . کوث. ( اِخ ...
کوکبان. [ ک َ ک َ ] ( اِخ ) قلعه ای است در یمن که درونش مرصع به یاقوت و درخشان همچو کوکب بود. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . شهری است در یمن. ...
واژه کوکبا. [ ک َ / کُو ک َ ] ( هزوارش ، اِ ) به لغت زند و پازند ستاره را گویند و عربان کوکب خوانند. ( برهان ) ( از آنندراج ) . به لغت زند و پازندستا ...
( کوکبة ) کوکبة. [ ک َک َ ب َ ] ( ع مص ) درخشیدن و روشن گردیدن آهن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . درخشیدن و روشن گردیدن آتش و جز آن. ( ناظ ...
کوکب. [ ک َ ک َ] ( ع اِ ) ستاره. ( ترجمان القرآن ) . ستاره بزرگ یا عام است. ج ، کواکب. و ذهب القوم تحت کل کوکب ؛ یعنی پراکنده و متفرق شدند. ( منتهی ا ...
( کوعرة ) کوعرة. [ ک َ ع َ رَ ] ( ع مص ) بزرگ وپیچیده پیه گردیدن کوهان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . درهم پیچیدن پیه در کوهان. ( از اقرب الموار ...
کوع. ( ع اِ ) طرف استخوان ساق دست از سوی انگشت ابهام ، کاع مثله و منه اتی بسارق فقطع یده من الکوع. یا کوع و کاع دو طرف استخوان ساق متصل بند دست یا کو ...
کوعاء. [ ک َ ] ( ع ص ) مؤنث اکوع. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . مؤنث اکوع ؛ زنی که کاع آن بزرگ باشد و یا استخوانهای زند آن کج بود. ( ناظم الاط ...
تسبغ. [ ت َ ب ِ / ب َ ] ( ع اِ ) دامن خود که بر زره نشیند. ( منتهی الارب ) . آنچه که خود بدان با زره متصل می شود و موجب پوشیدن گردن گردد. ( از المنجد ...
تسبیط. [ ت َ ] ( ع مص ) باطل کردن ناقه آبستنی خود را و بچه افکندن میش. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . بچه ناتمام افکندن ناقه و میش. ( ...
تسبخ. [ ت َ س َب ْ ب ُ ] ( ع مص ) بیارمیدن گرما و سست و ضعیف گردیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از متن اللغة ) . بیارمیدن و سست و ...
تسبب. [ ت َ س َب ْ ب ُ ] ( ع مص ) سبب قرار دادن. تسبب الیه ، جعله الیه سبباً. ( از متن اللغة ) . سبب شدن : تسبب بالامر؛ کان سبیاً له ُ. ( از ناظم الا ...
تسبیق. [ ت َ ] ( ع مص ) ناتمام افکندن گوسفند بچه خود را. || گرفتن آنچه را که گرو بسته بود و بردوانیدن اسب یا دادن آنرا. از لغات اضداد است. ( از منتهی ...
تسبیحات. [ ت َ ] ( ع اِ ) ج ِ تسبیح. اذکار و اوراد. ( ناظم الاطباء ) : صبر کردن جان تسبیحات تست صبر کن کان است تسبیح درست. مولوی. رجوع به تسبیح شود ...
تسبیل. [ ت َ ] ( ع مص ) سبیل کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) . در باختن در راه خدای. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . قرار دادن چ ...
تسلخ. [ ت َ س َل ْ ل ُ ] ( ع مص ) خراشیده شدن پوست از بیماری و جز آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . || انسلاخ. ( اقرب الموارد ) ( ال ...
تسبیع. [ ت َ ] ( ع مص ) هفت عدد کردن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . هفت تایی کردن چیزی را. ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموار ...
تسلف. [ ت َ س َل ْل ُ ] ( ع مص ) سلف فاستدن. ( تاج المصادر بیهقی ) . سلف واستدن. ( زوزنی ) . بها پیش گرفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطبا ...
تسلیس. [ ت َ ] ( ع مص ) درنشاندن جواهر و ترکیب دادن زیور غیر شبه را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . ترصیع و تألیف زیور با جواهر غیر ...
تسلا. [ ت َ س َل ْ لا ] ( ع ، اِ ) دلاسایی و خاطرنوازی. آسایش و اطمینان و خشنودی و شادکامی. ( ناظم الاطباء ) . صاحب آنندراج در ذیل تسلی آرد: سنجر کاش ...
تسلیخ. [ ت َ ] ( ع مص ) پوست کندن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . پوست باز کردن. ( از متن اللغة ) ( از المنجد ) : سلخ الجرب الجلد؛ قشره. ( متن اللغة ) ...
تسلیح. [ ت َ ] ( ع مص ) رُب ِ سُلح را بر خیک روغن مالیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ) . || شمشی ...
تسلی. [ ت َ س َل ْ لی ] ( ع مص ) سلوت افتادن و واشدن اندوه و تاریکی و آنچه بدان ماند. ( مجمل اللغة ) ( سلوف اسلوت ؟ ) افتادن و واشدن انبوه ( اندوه ؟ ...
تسلیط. [ ت َ ] ( ع مص ) برگماشتن. ( زوزنی ) ( از ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . برگماشتن کسی را بر کسی. ( آنندر ...
تسلیت. [ ت َ ی َ ] ( ع مص ) تسلیة. اندوه وابردن. ( مجمل اللغة ) . مأخوذ از تازی ، پند و نصیحتی که در بیرون کردن غم و اندوه از دل کسی گویند، ویژه چون ...