پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,١٣١)
شرناق. [ ش َ / ش ِ ] ( ع اِ ) جسمی شحمی که در پلک بالایین چشم پیدا گردد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( از قانون ابن سینا ص ...
شریاق. [ ش ِرْ ] ( ع اِ ) رگ چشم. ( شرفنامه منیری ) : به باد حمله ز گوشش برآوری پنبه به زخم نیزه ز چشمش برون کنی شریاق. ظهیر فاریابی ( از شرفنامه ) ...
شریان. [ ش ِرْ / ش َرْ ] ( ع اِ ) رگ جهنده. ( از منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ) ( از اقرب الموارد ) . رگ جهنده وآن رگی است که از قلب می روید و جدا می ...
شری. [ ش ِ را / رَن ْ ] ( ع مص ) خریدن. || فروختن. ( ترجمان القرآن جرجانی ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( از اقرب الموارد ) . || پراکن ...
شروق. [ ش ُ ] ( ع مص ) مصدر به معنی شَرق. ( ناظم الاطباء ) . برآمدن آفتاب. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( غیاث اللغات ) ( الم ...
شرود. [ ش َ ] ( ع ص ) شارد. ( اقرب الموارد ) . رمنده. ج ، شُرُد. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . رمنده. ( منتهی الارب ) . شارد. رمنده. رموک. ( یادداشت ...
شرور. [ ش َ ] ( از ع ، ص ) بدکار. شریر. در تداول عامه فارسی زبانان هست ولی در لغت نیامده ، و بجای آن شِرّیر استعمال شده است. ( از یادداشت مؤلف و نشر ...
شرعبیه. [ ش َ ع َ بی ی َ ] ( اِخ ) نام موضعی است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . شرعبیه. [ ش َ ع َ بی ی َ ] ( اِخ ) جایگاهی است در جزیره ، وقعه ...
( شرعبة ) شرعبة. [ ش َ ع َ ب َ ] ( ع مص ) شرعب الادیم شرعبة؛ برید پوست را به درازا. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
شرعب. [ ش َ ع َ ] ( ع ص ) دراز. ( منتهی الارب ) . دراز و طویل. ( از ناظم الاطباء ) . شرعب. [ ش َ ع َ ] ( اِخ ) از منازل معروفه اشعریان. ( تاریخ قم ص ...
شرعبی. [ ش َ ع َ بی ی ] ( ع اِ ) نوعی از چادر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . نوعی از بُرد. ( مهذب الاسماء ) . || ( ص ) مرد دراز نیکوبدن. ( منتهی ...
شرعت. [ ش ِ / ش َ ع َ ] ( ع اِ ) شرعة. رجوع به شرعة شود. شرعة. [ ش ِ / ش ُ ع َ ] ( ع اِ ) راه پیداکرده خدای بر بندگان در بندگی و راه روشن و راست. و ...
شرعه. [ ش ِ ع َ ] ( ع اِ ) آبشخور. آبشخوار : شرعه ممالک او از شوائب کدورت صافی شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 5 ) . از شرعه لطفت و صحیفه کرمت به شربتی آب ...
شرعاف. [ ش ِ / ش ُ ] ( ع اِ ) پوست شکوفه خرمابن نر. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( شرعاً ) شرعاً. [ ش َ عَن ْ ] ( ع ق ) بطور شرع و به قانون شرع. ( از ناظم الاطباء ) . بر حسب شرع. ( یادداشت به خط دهخدا ) . مقابل عرفاً : خدای تعالی ...
شرعی. [ ش َ عی ی / ش َ ] ( ص نسبی ) منسوب به شرع. ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) . آنچه به شرع نسبت داده شود. ( از اقرب الموارد ) : امور شرعی سرک ...
( شرعیة ) شرعیة. [ ش َ عی ی َ ] ( ع ص نسبی ) شرعیه. مؤنث شرعی. منسوب به شرع. ج ، شرعیات : احکام شرعیه. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به شرع و شرعی شود. ...
شرع. [ ش َ ] ( ع اِ ) دین و مذهب راست و آشکار. دین و آئین و کیش و مذهب. ( ناظم الاطباء ) . آئینی که از جانب خداوند عالمیان بتوسط پیغمبران بر بندگان آ ...
شرب. [ ش ِ ] ( ع اِ ) آب. ( منتهی الارب ) . || بهره ای از آب و فی المثل اخیرها اقلها شرباً واصله فی سقی الابل. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ...
حرمازی. [ ] ( اِخ ) سمعانی گوید: هذه النسبة الی. . . و هو ابوذروة الحرمازی. یعد فی الصحابة. ذکره ابوبشر الدولابی فی کتاب الاسماء و الکنی. حرمازی. [ ...
حرماس. [ ح ِ ] ( ع ص ) بلدٌ حرماس ؛ ای املس ؛ یعنی هموار و لخشان. || ارض حرماس ؛ صلبة واسعة؛ زمین سخت و فراخ. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حرمات. [ ح ُ رُ ] ( ع اِ ) ج ِ حُرمت. ( ترجمان عادل بن علی ) . - حرمات اﷲ ؛ آنچه واجب است قیام به آن و حرام است تفریط در آن. منبع. لغت نامه دهخدا
حرمان. [ ح ِ ] ( ع مص ) بی روزی کردن. ( زوزنی ) ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( ترجمان عادل ) . بازداشتن. منع کردن. بی بهره کردن. بی بهرگی. ناامید ک ...
حرحانی. [ ] ( ص نسبی ) منسوب به حرحان از قرای قومس. ( سمعانی ) . حرحانی. [ ] ( اِخ ) محمدبن ابراهیم فرایضی شافعی فقیه. از ابن عیلان و بغوی روایت کند ...
حرحان. [ ] ( اِخ ) از قرای قومس و عده ای بدانجا منسوبند. ( سمعانی ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حرحار. [ ح َ ] ( اِخ ) جائیست از بلاد جهینة از سرزمین حجاز. ( معجم البلدان ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حرح. [ ح ِ ] ( ع اِ ) حِرّ. شرم زن. ( دهار ) . ج ، احراح. حرح. [ ح َ رِ ] ( ع ص ) مرد مولع به زنان. حرح. [ ح َ ] ( ع مص ) زدن بر شرم زن. منبع. لغ ...
جنیبه. [ ج َ ب َ/ ب ِ ] ( از ع ، اِ ) مؤنث جنیب. رجوع به جنیب شود. - جنیبه بر ؛ یدک کش : روح القدس خریطه کش او در آن طریق روح الامین جنیبه بر او د ...
جنیب. [ ج َ ] ( ع اِ ) اسب کتل. ج ، جنائب ، جَنَب. || ( ص ) فرمان بردار. ( منتهی الارب ) . هر مطیع و فرمانبردار. || غریب. ( اقرب الموارد ) ( منتهی ال ...
جنیبت. [ ج َ ب َ ] ( اِ ) از عربی جنیب ، یدک. اسب کتل. ( ناظم الاطباء ) . بالاد. بالاده. ( فرهنگ فارسی معین ) : رسولدار برفت با جنیبتان و قومی انبوه. ...
جنین. [ ج َ ] ( اِ ) میز کوچک. ( ناظم الاطباء ) . جنین. [ ج َ ] ( ع اِ ) مرده در گور. || هر چیز پوشیده. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . || بچه ان ...
( جنینة ) جنینة. [ ج َ نی ن َ ] ( ع اِ ) نوعی از چادر ابریشمی است. ( منتهی الارب ) . چون طیلسان. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . || حیاط اندرونی. ...
( حنیة ) حنیة. [ ح َ نی ی َ ] ( ع اِ ) کمان. ( منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ) . کمانی که به تیر انداختن آواز کند. ( غیاث از منتخب ) ( آنندراج ) ( اقر ...
حنیث. [ ح َ ] ( ع ص ) شرور و بدعمل. || کسی که قسم دروغ خورد. ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حنیق. [ ح َ ] ( ع ص ) حَنِق. بخشم آمده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . شدیدالغیظ. ( اقرب الموارد ) . خشمگین. خشمگن. منبع. لغت نامه ...
حنیک. [ ح َ ] ( ع ص ) آزموده. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . || مرد استوارخرد بتجربه. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم ال ...
( حنیکة ) حنیکة. [ ح َ ک َ ] ( ع ص ) تأنیث حنیک. ( منتهی الارب ) . رجوع به حنیک شود. || ستور ماده نیک خوار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . نیک خ ...
حنیفیت. [ ح َ فی ی َ ] ( از ع ، اِمص ) مسلمانی. ( السامی فی الاسامی ) . رجوع به حنیفیة شود. حنیفیة. [ ح َ فی ی َ ] ( ع اِ ) مؤنث حنیفی. عقیده نیکو ...
حنینا. [ ] ( اِخ ) ( بمعنی خداداد ) حنینا و حننیا. پانزده نفر در کتاب مقدس به این اسم بودند. من جمله نبی کاذبی که در ایام ارمیا نبوت می نمود که گفت : ...
( حنیرة ) حنیرة. [ ح َ رَ ] ( ع اِ ) کنگره طاق. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . || کمان یا کمان بی زه. ( منتهی الارب ) ( اقرب الم ...
حنی. [ ح َ نی ی ] ( ع اِ ) ج ِ حَنیَّة، به معنی کمان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . || ج ِ حِنو. ( آنندراج ) . حنی. [ ح ُ ن َی ْی ] ( ع اِ ) ج ...
حنیفی. [ ح َ فی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به حنیفة : از شافعی و مالکی و قول حنیفی جستیم ز مختار جهانداور رهبر. ناصرخسرو. || تابع مذهب ابوحنیفة. ج ، حن ...
حنین. [ ح َ ] ( ع ص ) آرزومندی. شوق. ( اقرب الموارد ) . || ناله. ( منتهی الارب ) : حاسدا تا من بدین درگاه سلطان آمدم برفتادت غلغل و برخاستت ویل و حنی ...
حاکمی. [ ک ِ ] ( حامص ) سمت حاکم. حاکمیت. قدرت. اختیار. حکمرانی : امیرالمؤمنین ترا نگهبان ایشان کرده ، و سیاست ایشان را بتو حواله کرده و تو را جهت ح ...
حاکم. [ ک ِ ] ( ع ص ، اِ ) نعت فاعلی از حکم. داور. قاضی. دیّان. لزام. فتاح. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ) . فیصل. راعی. ( منتهی الارب ) . لزم. حکم. ( اصطل ...
تحسحس. [ ت َ ح َ ح ُ ] ( ع مص ) جنبیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . تحرک برای ایستادن. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ) . || افتادن پشمها ...
تحسف. [ ت َ ح َس ْ س ُ ] ( ع مص ) تحسف اوبار؛ افتادن پشمهای شتر و پریدن آنها. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ) . رجوع ...
( تحسیة ) تحسیة. [ ت َ ی َ ] ( ع مص ) خورانیدن شوربا کسی را اندک اندک. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ) . آشامانیدن به کسی شوربا ...
تحسیل. [ ت َ ] ( ع مص ) تقصیر کردن. || به پستی واداشتن نفس خود را. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ) . منبع. لغت نامه دهخدا
تحسینات. [ ت َ ] ( ع اِ ) ج ِ تحسین : آنچه توابع خطابت بودکه آنرا تحسینات و تزیینات خوانند سه صنف بود. ( اساس الاقتباس چ مدرس رضوی ص 574 ) . رجوع به ...