پیشنهادهای محمود اقبالی (٣,٩٢٨)
معرین. [ م َ ع َرْ رَ] ( اِخ ) شهری است به نواحی نصیبین. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( معرکة ) معرکة. [ م َ رَ ک َ / م َرُ ک َ ] ( ع اِ ) حرب جای. مَعرَک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . و رجوع به معرکه شود. مع ...
معراج. [ م ِ ] ( ع اِ ) نردبان. مَصعَد. مَعرَج. مِعرَج. ج ، معاریج. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . آلت عروج و آن نردبان است. ( غیاث ) ( آنندرا ...
معرا. [ م ُ ع َرر] ( ع ص ) برهنه. ( غیاث ) . مُعَرّی ̍ : و من بنده را که مخدره عهد و مریم ایام و رابعه روزگارم از خدر عفت و ستر طهارت برهنه و معرا گر ...
نعیمی. [ ن َ ] ( اِخ ) شاه فضل ( سید. . . ) مشهدی شیروانی ، از دانشمندان و شعرای قرن هشتم هجری قمری است ، در علوم غریبه دستی داشته و به فرمان میرانشا ...
نعیمان. [ ن ُ ع َ ] ( اِخ ) ابن عمروبن رفاعة النجاری الانصاری ، از اهل مدینه و از صحابه پیغمبر بود، مردی مزّاح بود و رسول ( ع ) را شادمان و خندان می ...
نعی. [ ن َع ْی ْ ] ( ع اِ ) خبر مرگ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( مهذب الاسماء ) . نَعی . ( منتهی الارب ) . || ( مص ) خبر مرگ مرده را به کسی دا ...
نعیب. [ ن َ ] ( ع اِ ) آواز زاغ. ( غیاث اللغات ) . بانگ زاغ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( دهار ) . بانگ کلاغ. ( مهذب الاسماء ) ( زم ...
نعیما. [ ن َ ] ( اِخ ) نعمت سمرقندی ( ملا. . . ) متخلص به نعیما، از شاعران قرن یازدهم هجری قمری است. او راست : بر گل رخسار خال بیشمارش حاصل است سبز ک ...
نعیم. [ ن َ ] ( ع اِ ) نعمت و ناز. ( ترجمان علامه جرجانی ص 100 ) . ناز. ( زمخشری ) ( مهذب الاسماء ) . آسایش. ( مهذب الاسماء ) . نعمت و نیکی و دسترس و ...
عفراء. [ ع َ ] ( ع ص ، اِ ) مؤنث أعفر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . رجوع به اعفر شود. || ترید سپید کرده شده. || ریگ سرخ. || شب سپید. || زن ...
( عفراة ) عفراة. [ ع ِ ] ( ع ص ) مرد پلید کربز. || ( اِ ) موی میانه سر. ( منتهی الارب ) . تک مویهایی که در وسط سر روییده باشد. ( از اقرب الموارد ) . ...
عفراس. [ ع ِ ] ( ع اِ ) شیر بیشه قوی و توانا. ( منتهی الارب ) . اسد. ( اقرب الموارد ) منبع. لغت نامه دهخدا
( عفرة ) عفرة. [ ع َ رَ ] ( ع اِ ) سپیدی غیرخالص. ( منتهی الارب ) . عفرة. [ ع ِ رَ ] ( ع ص ) مؤنث عفر. || زن پلید. || ( اِ ) موی گردن شیر و خروس. ( ...
عفر. [ ع َ ] ( ع مص ) در خاک مالیدن. ( المصادر زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ) . در خاک غلطانیدن و خاک آلوده کردن. || زیر خاک دفن نمودن و پنهان کردن. ( ...
عفریس. [ ع ِ ] ( ع اِ ) شیر بیشه قوی و توانا. ( منتهی الارب ) . اسد. ( اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
عفری. [ ع َ را ] ( ع اِ ) موی گردن خروس. || موی قفای مردم. ( از منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . || پشم پیشانی ستور. ( منتهی الارب ) . موی پیشانی و ن ...
( عفریتة ) عفریتة. [ ع ِ ت َ ] ( ع ص ، اِ ) مؤنث عفریت. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . رجوع به عفریت شود. منبع. لغت نامه دهخدا
( عفواً ) عفواً. [ ع َف ْ وَن ْ ] ( ع ق ) بطور عفو وآمرزش و بخشش و بطور سهل و آسانی. ( ناظم الاطباء ) . - عفواً صفواً ؛ بی سؤال و خالص : ما را عفو ...
عفونی. [ ع ُ ] ( ع ص نسبی ) منسوب به عفونة و عفونت. دارای عفونت : قانون علاج تبهای عفونی. . . بکار باید داشت. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . رجوع به عفونت و ...
عفونت. [ ع ُ ن َ ] ( ع اِمص ) عفونة. بدبوئی. گنده بوئی. تعفن. گندیدگی. ( ناظم الاطباء ) . بدبوئی و گنده شدن چیزی. ( غیاث اللغات ) . پارسی عفونت پوسید ...
تو داری الکی زمین زمان توهین زبان فارسی کار اینکه بین از ایران لر و ترک غیره تفرقه می اندازی یا غیره دارم برای آخر به تو می گویم بس کنم محمود اقبالی ...
جعول. [ ج َ وَ ] ( ع اِ ) بچه اشترمرغ. ( مهذب الاسماء ) . بچه شترمرغ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
جعر. [ ج َ ] ( ع اِ ) پلیدی خشک چسبیده بر کون. || پیخال مرغ شکاری. ( منتهی الارب ) . || باد شکم یا غایط درندگان. ( اقرب الموارد ) . ج ، جُعور. جعر. ...
جعودت. [ ج ُ دَ ] ( ع مص ) پشک شدن موی. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ) ( مجمل اللغه ) ( دهار ) . پیچان گردیدن موی. ( آنندراج ) . پشکی موی. پ ...
جعور. [ ج َ ] ( اِخ ) دو آبگیر است یکی مر بنی نهشل را و دیگر مر بنی عبداﷲبن ردام را که آب باران هر گاه در آن گرد آمدی نگاه داشتندی و در وقت حاجت از آ ...
جعلقی. [ ج ُ ع َل ْ ل َ ] ( ص نسبی ) به اصطلاح لوطیان به معنی بسیار زبون بل مرادف حرام زاده است. ( آنندراج ) . کمینه. ادنی. سفله . ( فرهنگنامه جدید ت ...
جعو. [ ج َع ْوْ ] ( ع اِ ) توده پشک گوسفند و شتر و مانند آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . || گل. خاک به آب سرشته. طین. || کون. دبر. مقعد. ( از ...
جعفیل. [ ج َ / ج ِ ] ( ع اِ ) جعفل. اوروبنجی . اروبنقی. خانق الکرسنه. اسدالعدس. حشیشةالاسد. رجوع به اسدالعدس و جعفل در همین لغت نامه شود. منبع. لغت ...
جعلق. [ ج ُ ع ل ْ ل َ ] ( ص ) در تداول عوام به معنی آدم بی سروپا و بی ادب و فرومایه است و جعلنق هم گویند. این کلمه را در وقت دشنام دادن به کسی بکار ب ...
جعران. [ ج َ / ج ُ / ج ِ ] ( ع اِ ) جعر. ( منتهی الارب ) . سرگین هر درنده چنگال داری است. ( معجم البلدان ) . پیخال مرغ شکاری. ( منتهی الارب ) . - ا ...
جعراء. [ ج َ ] ( ع اِ ) کون. ( منتهی الارب ) . مقعد. نشستنگاه آدمی و دیگر حیوانات. || گروه مردم. ( منتهی الارب ) . جعراء. [ ج َ ] ( اِخ ) لقب قبیله ...
جعفی. [ ج ُ فی ی ] ( ع ص ) ساقی. ( تاج العروس ) . || جامه دار. ( ناظم الاطباء ) . || ( ص نسبی ) نسبت است به جعفی قبیله یی از یمن که فرزندان ابن سعد ا ...
جعب. [ ج َ ] ( ع مص ) برکندن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) . || بیفکندن. ( تاج المصادر بیهقی ) . افکندن. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) . هوکندن ...
جعرانه. [ ج ِ ن َ / ج ِ ع ِرْرا ن َ ] ( اِخ ) آبی است میان مکه و طائف به مکه نزدیکتر، که پیامبر ( ص ) هنگام بازگشت از غزوه های حنین و احرم ، غنیمتهای ...
( جعبرة ) جعبرة. [ ج َ ب َ رَ ] ( ع ص ) مؤنث جعبر. زن کوتاه حقیر و زشت. ( منتهی الارب ) . جعبرة. [ ج َ ب َ رَ ] ( ع مص ) افکندن. ( منتهی الارب ) . ...
جعبری. [ ج َ ب َ ] ( اِخ ) ابراهیم از صلحای قرن 7هَ. ق. که بعضی احوال غریبه از وی منقول است و خندانیدن مردم در حال گریه و گریانیدن ایشان در حال خنده ...
( جعبریة ) جعبریة. [ج َ ب َ ری ی َ ] ( ع ص ) زن کوتاه زشت. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
جعبر. [ ج َ ب َ ] ( ع ص ، اِ ) مرد کوتاه سطبر. ( منتهی الارب ) . مردم کوتاه. ( مهذب الاسماء ) . || قدح گنده کم قعر درست ناتراشیده. ( منتهی الارب ) . ...
جعد. [ ج َ ] ( ع اِ ) موی مرغول. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . پشک. بشک. مرغول. پیچیده. درهم پیچیده. زره. شکن. شکنج. مجعد. موی پیچید ...
جعبه. [ ج َ ب َ / ب ِ ] ( از ع ، اِ ) تیردان. ترکش. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . کنانه. شغا. کیش. وفضه : گر نیست به جعبه ش در چون تیر جوابی کس ...
جعالات. [ ج ِ ] ( ع اِ ) ج ِ جعاله. رجوع به همین ماده شود. منبع. لغت نامه دهخدا
جع. [ ج َع ع ] ( ع مص ) گل خوردن. || پرتاپ کردن گل بسوی کسی. ( تاج العروس ) . منبع. لغت نامه دهخدا
جعال. [ ج َع ْ عا ] ( ع ص ) در تداول فارسی بمعنی وضاع ، وضعکننده ، کسی که چیزی بدروغ از خود بسازد، جاعل و دروغزن بکار میرود. جعال. [ ج َ ] ( اِخ ) ( ...
تحلیل هم از نظر زبانی و هم از نظر ارجاع به منابع، کاملاً دقیق و درست است. این دقت در تفکیک دو ریشهٔ کاملاً متفاوت، نقطهٔ قوت اصلی کار شماست. در ادا ...
منابع معتبر کتاب شناسی برای هر یک از حوزه های زبانی ( فارسی باستان/هندواروپایی، عربی، فرانسوی ) ، گزارش اصلاح شده و تکمیل شده به همراه منابع معتبر به ...
کعسوم. [ ک ُ ] ( ع اِ ) خر اهلی. ( از منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) . ج ، کعاسیم. منبع. لغت نامه دهخدا
( کعسبة ) کعسبة. [ ک َ س َ ب َ ] ( ع مص ) دویدن. || گریختن. || شتابان رفتن. || آهسته دویدن. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) . ...
کعسم. [ ک َ س َ ] ( ع اِ ) گورخر. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) . ج ، کَعاسِم. رجوع به کعاسم شود. منبع. لغت نامه دهخدا
( کعسمة ) کعسمة. [ ک َ س َ م َ ] ( ع مص ) گریزان پشت دادن. ( از منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا