پیشنهاد‌های محمود اقبالی (٤,٢٠٦)

بازدید
٢,٨٣٥
تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قارونی. ( ص نسبی ) نسبت است به قارون. - گنج قارونی ؛ گنج قارون : که این موهبت از خداوند ما را به از گنج قارونی و شایگانی است. ( سندبادنامه ص 231 ) ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قارون. ( اِ ) نام گیاهی است که آن را اوج خوانند. ( آنندراج ) . فریز که گیاهی است خوشبوی و در تداوی به کار آید. ( منتهی الارب ) . قارون. ( اِخ ) قارو ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابس. [ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از قبس. آتشخواه. قابس. [ ب ِ ] ( اِخ ) یاقوت گوید: شهری است در شمال افریقا و جنوب شرقی تونس در 300هزارگزی جنوب شهر ت ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابیل. ( اِخ ) فرزند آدم و حوا و برادر هابیل است. در داستانهای دینی آمده است که هر نوبت حوا حامله میشد خداوند یک پسر و یک دختر به او کرامت میکرد و آد ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

هابیل. ( اِخ ) پسر دومین آدم است . بعضی را گمان چنان است که اسم مسطور ( هابیل = نفس ، بخار ) دلالت بر کوتاهی عمر هابیل است ، ودیگران بر آنند که چون ح ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( قابضة ) قابضة. [ ب ِ ض َ ] ( ع ص ) تأنیث قابض. || عضلات قابضه ؛ عضلاتی باشد که سینه را و اندامهای دم زدن را فراز هم آرد تا هوای گرم گشته و دودناک ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابض. [ ب ِ ] ( ع ص ) میراننده. || گیرنده. ( ناظم الاطباء ) . به پنجه گیرنده. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . در مشت گیرنده. ( ناظم الاطباء ) . || ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابور. ( ترکی ، اِ ) قابوک. مخارجه عمارت. ( ناظم الاطباء ) . مخارجه عمارت که در خانه ها میسازند و آن را در روم �یوکلک � گویند. ( فرهنگ شعوری ) . || ن ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابو. ( اِ ) فرصت. ( آنندراج ) . و قابو یافتن فرصت یافتن است. || توانائی. قوت. طاقت. ( ناظم الاطباء ) . فرصت و قابو یافتن فرصت یافتن است منبع. لغت ن ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابول. ( ترکی ، اِ ) میزاب. ناودان. رجوع به قابوک شود. ( اسم ) ۱ - مخارجه عمارت ۲ - ناوادانی که بر کناره های بام سازند تا آب باران در آن جمع آید . قس ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابولاد. ( ترکی ، اِ ) ناودانی است که در کنار پشخت بام برای محافظت دیوار از صدمه باران میسازند. ( فرهنگ شعوری ) : سر دیوار آور بهر حفظی کند بال هما ا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابولا. ( ع اِ ) قابولاء. کاجی. ( مهذب الاسماء ) . کاچی. ( بحر الجواهر ) ( ملخص اللغات ) . منبع. لغت نامه دهخدا

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابوس. ( اِخ ) معرب کاوس که نام یکی از پادشاهان کیان است. ( منتهی الارب ) . رجوع به کاوس شود. منبع. لغت نامه دهخدا

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( قابلة ) قابلة. [ ب ِ ل َ ] ( ع ص ) قابله. نعت فاعلی مؤنث از قبول. پذیرنده. || زن شایسته. رجوع به قابل شود. || ماما. پیشدار. ( زمخشری ) . مام ناف. ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابلیت. [ ب ِ لی ی َ] ( ع مص جعلی ، اِمص ) شایستگی. سزاواری. برازندگی. استحقاق. استعداد. لیاقت. ( ناظم الاطباء ) : داد حق را قابلیت شرط نیست. مولوی. ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قابل. [ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از قبول. پذیرا. پذیرنده. قبول کننده. ( غیاث ) . مستعد قبول : قابل انوار عدل ، قابض ارواح مال فتنه آخر زمان ، از کف او ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد

( قافیة ) قافیة. [ ی َ ] ( ع اِ ) رجوع به قافیه شود. قافیه. [ ی َ / ی ِ ] ( ع اِ ) مشتق از قفو. ( آنندراج ) . پس گردن. ( منتهی الارب ) ( بحر الجواهر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( قایة ) قایة. [ ی َ ] ( ع اِ ) قائة. طعامی که بدان قوام بدن انسان تواند بود. کفایت زیست. || شیر بیشه. ( آنندراج ) . قائه طعامی که بدان قوام بدن انسا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قایف. [ ی ِ ] ( ع ص ) پی شناس. رجوع به قائف شود. ( اسم ) ۱ - قیافه شناس ۲ - پی شناس پی بر جمع : قافه قایفین ( قائفین ) . منبع. لغت نامه دهخدا

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قایش. [ ی ِ ] ( ترکی ، اِ ) تسمه. بند چرمی. ( دزی ج 2 ص 296 ) . قایش. [ ی ِ ] ( اِخ ) دهی از دهستان سردرود بخش رزن شهرستان همدان. در 21000گزی شمال ب ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( قایمة ) قایمة. [ ی ِ م َ ] ( ع اِ ) تأنیث قایم. رجوع به قائمة شود. قایمة. [ ی ِ م َ ] ( اِخ ) شهری است در یمن از خان بنی سهل. ( معجم البلدان ) . ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قایماز. ( اِخ ) ابومنصور. رجوع به ابومنصور قایماز در الاعلام زرکلی چ 2 ج 6 ص 25 و ابن خلکان 1:426 شود. قایماز. ( اِخ ) قطب الدین از سران امراء دولت ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قای. ( اِخ ) نام جا و مقامی است منسوب به خوبان. ( برهان ) ( آنندراج ) . شهری است به ترکستان که طایفه قای گوکلان در آن سکنی داشته اند. ( ترجمه مازندرا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نام سورۀ �دُخان� ریشۀ پارسی دارد! بررسی ریشۀ واژگان دُخان، دُخانی، دخانیات، تدخین #ریشه_شناسی عکس منبع. در خود عکس هست.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
-١٥

نام سورۀ �دُخان� ریشۀ پارسی دارد! بررسی ریشۀ واژگان دُخان، دُخانی، دخانیات، تدخین #ریشه_شناسی عکس منبع. در خود عکس هست.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
-١١

نام سورۀ �دُخان� ریشۀ پارسی دارد! بررسی ریشۀ واژگان دُخان، دُخانی، دخانیات، تدخین #ریشه_شناسی عکس منبع. در خود عکس هست.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
-٢٣

نام سورۀ �دُخان� ریشۀ پارسی دارد! بررسی ریشۀ واژگان دُخان، دُخانی، دخانیات، تدخین #ریشه_شناسی عکس منبع. در خود عکس هست.

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرناق. [ ش َ / ش ِ ] ( ع اِ ) جسمی شحمی که در پلک بالایین چشم پیدا گردد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( از قانون ابن سینا ص ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شریاق. [ ش ِرْ ] ( ع اِ ) رگ چشم. ( شرفنامه منیری ) : به باد حمله ز گوشش برآوری پنبه به زخم نیزه ز چشمش برون کنی شریاق. ظهیر فاریابی ( از شرفنامه ) ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شریان. [ ش ِرْ / ش َرْ ] ( ع اِ ) رگ جهنده. ( از منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ) ( از اقرب الموارد ) . رگ جهنده وآن رگی است که از قلب می روید و جدا می ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شری. [ ش ِ را / رَن ْ ] ( ع مص ) خریدن. || فروختن. ( ترجمان القرآن جرجانی ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( از اقرب الموارد ) . || پراکن ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شروق. [ ش ُ ] ( ع مص ) مصدر به معنی شَرق. ( ناظم الاطباء ) . برآمدن آفتاب. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( غیاث اللغات ) ( الم ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرود. [ ش َ ] ( ع ص ) شارد. ( اقرب الموارد ) . رمنده. ج ، شُرُد. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . رمنده. ( منتهی الارب ) . شارد. رمنده. رموک. ( یادداشت ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرور. [ ش َ ] ( از ع ، ص ) بدکار. شریر. در تداول عامه فارسی زبانان هست ولی در لغت نیامده ، و بجای آن شِرّیر استعمال شده است. ( از یادداشت مؤلف و نشر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرعبیه. [ ش َ ع َ بی ی َ ] ( اِخ ) نام موضعی است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . شرعبیه. [ ش َ ع َ بی ی َ ] ( اِخ ) جایگاهی است در جزیره ، وقعه ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( شرعبة ) شرعبة. [ ش َ ع َ ب َ ] ( ع مص ) شرعب الادیم شرعبة؛ برید پوست را به درازا. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرعب. [ ش َ ع َ ] ( ع ص ) دراز. ( منتهی الارب ) . دراز و طویل. ( از ناظم الاطباء ) . شرعب. [ ش َ ع َ ] ( اِخ ) از منازل معروفه اشعریان. ( تاریخ قم ص ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرعبی. [ ش َ ع َ بی ی ] ( ع اِ ) نوعی از چادر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . نوعی از بُرد. ( مهذب الاسماء ) . || ( ص ) مرد دراز نیکوبدن. ( منتهی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرعت. [ ش ِ / ش َ ع َ ] ( ع اِ ) شرعة. رجوع به شرعة شود. شرعة. [ ش ِ / ش ُ ع َ ] ( ع اِ ) راه پیداکرده خدای بر بندگان در بندگی و راه روشن و راست. و ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرعه. [ ش ِ ع َ ] ( ع اِ ) آبشخور. آبشخوار : شرعه ممالک او از شوائب کدورت صافی شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 5 ) . از شرعه لطفت و صحیفه کرمت به شربتی آب ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرعاف. [ ش ِ / ش ُ ] ( ع اِ ) پوست شکوفه خرمابن نر. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد

( شرعاً ) شرعاً. [ ش َ عَن ْ ] ( ع ق ) بطور شرع و به قانون شرع. ( از ناظم الاطباء ) . بر حسب شرع. ( یادداشت به خط دهخدا ) . مقابل عرفاً : خدای تعالی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرعی. [ ش َ عی ی / ش َ ] ( ص نسبی ) منسوب به شرع. ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) . آنچه به شرع نسبت داده شود. ( از اقرب الموارد ) : امور شرعی سرک ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( شرعیة ) شرعیة. [ ش َ عی ی َ ] ( ع ص نسبی ) شرعیه. مؤنث شرعی. منسوب به شرع. ج ، شرعیات : احکام شرعیه. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به شرع و شرعی شود. ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شرع. [ ش َ ] ( ع اِ ) دین و مذهب راست و آشکار. دین و آئین و کیش و مذهب. ( ناظم الاطباء ) . آئینی که از جانب خداوند عالمیان بتوسط پیغمبران بر بندگان آ ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد

شرب. [ ش ِ ] ( ع اِ ) آب. ( منتهی الارب ) . || بهره ای از آب و فی المثل اخیرها اقلها شرباً واصله فی سقی الابل. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حرمازی. [ ] ( اِخ ) سمعانی گوید: هذه النسبة الی. . . و هو ابوذروة الحرمازی. یعد فی الصحابة. ذکره ابوبشر الدولابی فی کتاب الاسماء و الکنی. حرمازی. [ ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حرماس. [ ح ِ ] ( ع ص ) بلدٌ حرماس ؛ ای املس ؛ یعنی هموار و لخشان. || ارض حرماس ؛ صلبة واسعة؛ زمین سخت و فراخ. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حرمات. [ ح ُ رُ ] ( ع اِ ) ج ِ حُرمت. ( ترجمان عادل بن علی ) . - حرمات اﷲ ؛ آنچه واجب است قیام به آن و حرام است تفریط در آن. منبع. لغت نامه دهخدا

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حرمان. [ ح ِ ] ( ع مص ) بی روزی کردن. ( زوزنی ) ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( ترجمان عادل ) . بازداشتن. منع کردن. بی بهره کردن. بی بهرگی. ناامید ک ...