پیشنهادهای محمود اقبالی (٣,٩٢٨)
دعبب. [ دُ ب ُ ] ( ع اِ ) بازی و مزاح. ( منتهی الارب ) . || ( ص ، اِ ) لعوب و بازی کننده. ( از اقرب الموارد ) . || سرودگوی نیکو. ( منتهی الارب ) . مغ ...
دعبوث. [ دُ ] ( ع ص ، اِ ) مأبون که صاحب علت پشت باشد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
دعبوس. [ دُ ] ( ع ص ، اِ ) گول. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
واژه دعبوب. [ دُ ] ( ص ، اِ ) راه واضح و کوفته. || مرد ضعیف مسخره. || کوتاه بالای زشت هیئت. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || شادمان. ( منتهی ...
دعبوب. [ دُ ] ( ص ، اِ ) راه واضح و کوفته. || مرد ضعیف مسخره. || کوتاه بالای زشت هیئت. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || شادمان. ( منتهی الارب ...
دعب. [ دَ ] ( ع مص ) راندن. || مزاح کردن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . دعابة. و رجوع به دعابة شود. || آرمیدن با زن. ( از منتهی الارب ) ( ...
( دعبیة ) دعبیة. [ دُ بی ی َ ] ( ع ص ) تند: ریح دعبیة؛ باد تند. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
دعبل. [ دِ ب ِ ] ( ع اِ ) بیضه غوک. || ناقه توانا. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || شارف و شتر مسن و سالخورده. ( از اقرب الموارد ) . شتر بلند ...
( دعبلة ) دعبلة. [ دِ ب ِ ل َ ] ( ع اِ ) ماده شتر توانا. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || شارف. ( اقرب الموارد ) . رجوع به دعبل شود. || دزد. ...
دعاء. [ دُ ] ( ع مص ) خواهانی نمودن. ( از منتهی الارب ) . رغبت کردن به کسی. ( از اقرب الموارد ) . || خواندن کسی را. ( از منتهی الارب ) . ندا دادن و ف ...
دمعان. [ دَ ] ( ع ص ) قدح دمعان ؛ کاسه لبریز. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
دمعق. [دِ ع َ ] ( ع اِ ) ابریشم سفید. ( ناظم الاطباء ) . اما ظاهراً کلمه دگرگون شده دمسق است. رجوع به دمسق شود. منبع. لغت نامه دهخدا
دمعاء. [ دُ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ دمیع. ( از اقرب الموارد ) . رجوع به دمیع و دمعة شود. منبع. لغت نامه دهخدا
( دمعة ) دمعة. [ دَ م ِ ع َ ] ( ع ص ، اِ ) زن زودسرشک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) . زن زودگری و پراشک چشم. ( از اقرب الموارد ) . ...
واژه دمع. [ دَ / دَ م َ ] ( ع مص ) اشک باریدن چشم. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . رفتن اشک. ( المصادر زوزنی ) ( ت ...
واژه دمق. دمغ [ دَ م َ ] ( معرب ، اِ ) معرب از دمه فارسی. باد وبرف. || دزدی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
واژه دمغ. [ دَ ] ( ع مص ) شکستن سر کسی را چنانکه به دماغ رسد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( المصادر زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( ...
واژه دمق. [ دَ م َ ] ( معرب ، اِ ) معرب از دمه فارسی. باد وبرف. || دزدی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
واژه دمق. [ دَ ] ( ع مص ) داخل کردن چیزی در چیزی. || دزدیدن چیزی. ( از اقرب الموارد ) . دمق. [ دَ م َ ] ( ع مص ) بشکستن. ( از المصادر زوزنی ) . دندا ...
وعیب. [ وَ ] ( ع ص ) ( بیت. . . ) خانه فراخ. || جاء الفرس برکض و عیب ؛ به نهایت کوشش دوید. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطبا ...
وعیق. [ وَ ] ( ع اِ ) وُعاق. آواز که از شکم ستور آید وقت رفتن. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . آواز شکم اسب. ( مهذب الاسماء ) . || ( م ...
وعیر. [ وَ ] ( ع ص ) دشوار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . سخت و صعب و دشوار. ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
وعی. [ وَع ْی ْ ] ( ع اِ ) ریم و زردآب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . چرک و ریم و زردآب. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) . || خروش و فریاد یا به خص ...
وعید. [ وَ ] ( ع اِ ) وعده بد. مقابل وعده که نوید و مژده و وعده خوب است. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) : ز توحید و قرآن و وعد و و ...
وعظ. [ وَ ] ( ع مص ) عِظَة. موعظه. پند دادن به سخنان دل نرم کننده. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( تعریفات ) ( از اقرب الموارد ) . پند ...
بعلبک. [ ب ِ ل َ ب َک ک / ب َ ع َ ل َ ب َک ک ] ( اِخ ) شهری است بشام. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) . مرکب از دو کلمه بعل و بک است. بعل اسم صنمی ...
معنی بَعْضُهُمْ: بعضی از آنها معنی سُخْرِیّاً: مسخّر - به خدمت گرفته شده ( درعبارت "لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً " منظور این است که برخی ...
( بعضة ) بعضة. [ ب َ ع ِ ض َ ] ( ع ص ) پشه ناک : لیلة بعضة و ارض بعضة کذلک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ازاقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ) . شب ی ...
بعثت. [ ب ِ ث َ ] ( ع اِمص ) بعثة. رسالت. فرستادگی و ارسال. ( ناظم الاطباء ) . بعث. ( فرهنگ نظام ) . - بعث کردن ؛ برانگیختن. واداشتن : و تن خویش را ...
بعیر. [ ب َ / ب ِ ] ( ع اِ ) شتر نه ساله و یا چهارساله و گاهی در ناقه هم استعمال کنند. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ازناظم الاطباء ) ( از اقرب ...
بعی. [ ب َع ْی ْ ] ( ع مص ) بعو. رجوع به بعو شود. || بعی الغنم ؛ آوای گوسفند. ( دزی ج 1 ص 100 ) . رجوع به بعبع شود. منبع. لغت نامه دهخدا
بعید. [ ب َ ] ( ع ص ) دور، یقال : ما انت منا ببعید و ما انتم منا ببعید، یستوی فیه الواحد و الجمع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . ج ، ...
باعونیه. [ نی ْ ی َ ] ( اِخ ) منسوب به باعون از قرای عجلون در شرق اردن است. عائشه دختر یوسف بن احمدبن ناصربن حلیفةالباعونیه ، اصلاً از دمشق بود. صاحب ...
باعونی. ( ص نسبی ) منسوب به باعون. باعونی. ( اِخ ) محمدبن احمدبن ناصر، ملقب به شمس الدین دمشقی شافعی. او راست : �ینابیع الاحزان � و �نظم سیرة مغلطای ...
باعور. ( اِخ ) پدر بَلعَم. و او زاهدی بود مستجاب الدعوةدر زمان موسی علیه السلام و عاقبت ایمان بر باد داد، و بلعام نیز گویند. رجوع به باعورا شود : پیر ...
باعوث. ( سریانی ، اِ ) اسم سریانی است و آن ترسایان را بمنزله استسقاست مر مسلمانرا. ( منتهی الارب ) . نماز باران. ج ، بَواعیث. ( از اقرب الموارد ) . د ...
( باعجة ) باعجة. [ ع ِ ج َ ] ( ع اِ ) جای فراخ از وادی. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . متسع الوادی الذی ینبعج فیه السیل ؛ جایی گشاده ...
باعج. [ ع ِ ] ( ع ص ) شکافنده با کارد و غیر آن از مصدر بَعج. ( از اقرب الموارد ) . - ابن باعج ؛ نام مردی است. راعی گوید : کان بقایا الجیش جیش ابن ب ...
( باعثة ) باعثة. [ ع ِ ث َ ] ( ع اِ ) مؤنث باعث ، رجوع به باعث شود : چه کلی داعیه همت و باعثه ضمیر بر آن مقصورست. ( جهانگشای جوینی ) منبع. لغت نام ...
باعد. [ ع ِ ] ( ع ص ) برابر قریب ، دور. ( آنندراج ) . ج ، بَعَد. || دورشونده. || هالک. ( اقرب الموارد ) . ظاهراً از بُعد بمعنی هلاک چنانکه در صحاح و ...
باع. ( ع اِ ) اَرَش. رَش. اندازه گشادن هر دو دست. ( اقرب الموارد ) . ج ، اَبواع و بیعان و باعات. ( از اقرب الموارد ) . بوع. ( اقرب الموارد ) . مقدار ...
در پاسخ به ادعای مطرح شده، باید به صورت قطعی و مستند گفت: هیچ ارتباط زبانی و تاریخی میان واژه عربی �بِأَنَّ� قرآنی و ریشه های ادعاشده اوستایی ( P�n ) ...
( معروفة ) معروفة. [ م َ ف َ ] ( ع ص ) ارض معروفة؛ زمین خوشبو. ( از منتهی الارب ) ( از ذیل اقرب الموارد ) . معروفه. [ م َ ف َ / ف ِ ] ( از ع ، ص ) د ...
معرت. [ م َ ع َرْ رَ ] ( ع اِ ) عیب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . زشتی. بدی. اذیت. رنج. آزار. گزند. آسیب. زیان : و اگر در کاری خوض کند که عاقبت وخ ...
معرو. [ م َ رُوو ] ( ع ص ) فسره اول تب رسیده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . کسی که گرفتار فسره نخستین تب باشد. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . ...
( معرقة ) معرقة. [ م ُ ع َرْ رِ ق َ ] ( ع ص ) مؤنث مُعَرِّق. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به معرق شود. - ادویه معرقة ؛ داروهایی که خوی ا ...
معرفی. [ م ُ ع َرْ رِ ] ( حامص ) شناخته شدگی و شناختگی کسی به واسطه معرف. ( ناظم الاطباء ) . شناسانیدن کسی ، دیگری را به شخص ثالث با ذکر نام و نشان و ...
معرق. [ م ُ ع َرْ رَ ] ( ع ص ) می به آب آمیخته. ( مهذب الاسماء ) . شراب رگ دار از آب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . شراب آمیخته ب ...
معرف. [ م ُ ع َرْ رِ ] ( ع ص ) تعریف کننده و شناخت کناننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . آنکه می شناساند و تعریف می کند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ...
معری. [ م َ را ] ( ع اِ ) آنچه برهنه باشد زنان را از دست و پا و روی و رخسار. ج ، مَعاری. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . || جایی که نرویاند چیزی ر ...