پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٤٤٦)
تسبیغ. [ ت َ ] ( ع مص ) بچه افکندن شتر که به زادن نزدیک آمده باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . افکندن ناقه بچه ناتمام خود را. ( از ...
خاستگاه خودِ ابزارِ �تسبیح� ( دانه های شمارش ) به هند باستان برمی گردد، نه به عربستان یا ایران. ۱. ریشه در هند: اولین نمونه های استفاده از نخ و دان ...
این ریشه عربی هست ربطی زبان دیگری نداره واژه آبی. ( ع ص ) سرکش. نافرمان. بی فرمان. بازایستنده. انکارکننده. ممتنع. اَبی. آنکه سر باززند از. مکروه دارن ...
این ریشه فارسی هست ربطی زبان دیگری نداره واژه ( آبی ) آبی. ( ص نسبی ) برنگ آب. کبود. ازرق. نیلی. نیلگون. نیلوفری. کوود. آبیو. رنگ کبود روشن. و گاه آب ...
ذعق. [ ذَ ] ( ع مص ) فریاد کردن. || بانگ زدن بر کسی و ترسانیدن او را. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعط. [ ذَ ] ( ع مص ) سبک گلو بریدن کسی را یا عام است. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( ذعریة ) ذعریة. [ ذُ ع َ ری ی َ ] ( ع ص ) سنه ذعریّة؛ سال سخت. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعج. [ ذَ ] ( ع مص ) سخت راندن کسی را یاستوری را. || ذعج جاریة؛ آرمیدن با وی. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعذاع. [ ذَ ] ( ع ص ) مذیاع. دهن لَغ. آنکه راز نگاه نتواند داشت. فاش کننده اسرار. سخن چین. خبرکش. منبع. لغت نامه دهخدا
( ذعمطة ) ذعمطة. [ ذَ م َ طَ ] ( ع مص ) گلو بریدن. ( زوزنی ) . سبک گلو بریدن کسی را. ( منتهی الارب ) . ذعمطة. [ ذَ م َ طَ ] ( ع ص ) زن پلیدزبان. م ...
ذعت. [ ذَ ] ( ع مص ) خَوَه کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) . خفه کردن. خَبَه کردن. سخت خبه کردن کسی را. ( منتهی الارب ) . || مالیدن در خاک کسی را. || ران ...
ذعاق. [ ذُ ] ( ع ص ) ماءٌذعاق ؛ آب سطبر تلخ که خوردن نتوان. || داءٌ ذعاق ؛ بیماری کشنده. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعاط. [ ذُ ] ( اِخ ) موضعی است. منبع. لغت نامه دهخدا
( ذعاة ) ذعاة. [ ذُ ] ( اِخ ) موضعی است ( مراصدالاطلاع چ طهران ) و ظاهراً غلط کاتب است. چه در معجم البلدان ذعاط با طاء مؤلف آمده است. منبع. لغت نا ...
ذعاریر. [ ذَ ] ( ع اِ ) ذعاریر انف ؛ آب سبزگونه که از بینی فرودآید. و تفرقوا ذعاریر بقذان ؛ ای تفرقوا شعاریر بُقذّان او بقندحرة ای متفرقین مثل الذباب ...
( ذعاعة ) ذعاعة. [ ذَ ع َ ] ( ع اِ ) خرمابن بلایة و ردی . || مسافت از خرمابنی تا خرمابنی در رَسته خرمابنان. ج ، ذَعاع. || یک گروه. یکی فرقة. منبع. ...
ذعاع. [ ذَ ] ( ع اِ ) ج ِ ذعاعة. گروه ها. فرقه ها. || خرمابنان بلایه و ردی . || فاصله های میان خرمابنان. مسافت بین خرمابنی با دیگری در رَسته. منبع. ...
ذعالب. [ ذَ ل ِ ] ( ع اِ ) ج ِ ذِعلِب. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعاذع. [ ذَ ذِ ] ( ع اِ ) ذعاذِع نخل ؛ بلایه ها از خرمابن و ردی آن. || تفرّقوا ذعاذِع ؛ پراکنده شدند اینجا آنجا. ذعاذع. [ ذَ ذِ ] ( ع اِ ) ج ِ ذعاذِ ...
( ذعاذعة ) ذعاذعة. [ ذَ ذِ ع َ ] ( ع اِ ) گروه. فرقة. ج ، ذعاذِع. ( مهذب الاسماء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
ذعفان. [ ذَ ع َ ] ( ع اِ ) مرگ. موت. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعاف. [ ذَ ] ( ع مص ) ذَعف. بمردن. هلاک شدن. ذعاف. [ ذُ ] ( ع ص ، اِ ) ذَعف. سم ساعة؛ زهر که در ساعت بکشد یا عام است یعنی زهر مطلق. زهر قاتل. زهر کش ...
ذعالیب. [ ذَ ] ( ع اِ ) جمع ذُعلوب. کناره جامه های پاره و خرقه ها یا آنچه از جامه های پاره شده بدان آویزان باشد. جامه های کهنه. جامه های خَلَق : لقد ...
ذعور. [ ذَ ] ( ع ص ) مُتَذعر. ترسنده. || زن ترسنده از ریبه و تهمت. زن ترسان از بدنامی. زنی ترسنده. ( مهذب الاسماء ) . زن ترسنده از بهتان و سخن بد. || ...
واژه ذعوط. [ ذَع ْ وَ ] ( ع ص ) ( شاید معرب از زود فارسی چنانکه ذَوَط ) مرگ شتاب. موت ذَعْوَط، موت ذاعط؛ مرگ ناگهان. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعف. [ ذَ ] ( ع مص ) ذَعاف. بمردن. هلاک شدن. ذعف. [ ذُ ع ُ ] ( ع اِ ) ج ِ ذُعاف. ذعف. [ ذَ ] ( ع مص ) زهر دادن. کسی را زهر خورانیدن. زهر در طعام کر ...
ذعل. [ ذَ ] ( ع مص ) اقرار کردن پس از انکار. منبع. لغت نامه دهخدا
( ذعلفة ) ذعلفة. [ ذَ ل َ ف َ ] ( ع مص ) سرگشته کردن. هلاک کردن. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعلوب. [ ذُ ] ( ع اِ ) کناره جامه و پاره خرقه یا آنچه از جامه پاره شده و بدان آویزان باشد. || ( ص ) جامه کهنه. کهن جامه. ج ، ذعالیب. منبع. لغت نامه ...
( ذعلبة ) ذعلبة. [ ذِ ل ِ ب َ ] ( ع ص ، اِ ) شتر ماده شتاب رو. مایه ٔتیزرو. ناقه سبک رو. ذِعلِب. شترمرغ. نعامة. || حاجت اندک. || کناره جامه یا آنچه ا ...
ذعلب. [ ذِ ل ِ ] ( ع ص ، اِ ) شتر ماده شتاب رو. مایه تیزرو. ناقه سبک رو. ذعلبة. ج ، ذعالِب. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعراء. [ ذَ ] ( ع اِ ) حلقه دُبُر. ذُعرَة. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعلوق. [ ذُ ] ( ع اِ ) تره ای است تیزبوی همچون گندنا. و محمودبن عمر ربنجنی گوید طرخون. || مرغکی است. || نوعی از سماروغ. یعنی قسمی از کماة. || ( ص ) ک ...
( ذعرة ) ذعرة. [ ذُ رَ ] ( ع اِ ) حلقه دُبُر. ذعراء. ذعره. [ ذُ ع َ رَ ] ( ع اِ ) مرغکی است که بر درخت آشیانه دارد و پیوسته دم خودمی جنباند. صاحب اق ...
( ذعریة ) ذعریة. [ ذُ ع َ ری ی َ ] ( ع ص ) سنه ذعریّة؛ سال سخت. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعن. [ ذَ ع َ ] ( ع مص ) گردن دادن و گردن نهادن کسی را. رام گردیدن کسی را. منبع. لغت نامه دهخدا
ذعر. [ ذَ ] ( ع مص ) ترسانیدن. ( تاج المصادر بیهقی ) . تخویف. تهدید. بیم دادن. ذعر. [ ذَ ع َ ] ( ع اِمص ) سرگشتگی. تحیّر. ذعر. [ذُ ] ( ع اِ ) ترس. ...
ذیاب. ( ع اِ ) ذِئاب. ج ِ ذیب. گرگان : در وقت انتصاف روز بتیغ انتصاف قرب پنجهزار جیفه کفار بر صحراء آن مصاف طعمه کلاب و نجعه ذیاب کردند. ( ترجمه تاری ...
ذیاب. ( ع اِ ) ذِئاب. ج ِ ذیب. گرگان : در وقت انتصاف روز بتیغ انتصاف قرب پنجهزار جیفه کفار بر صحراء آن مصاف طعمه کلاب و نجعه ذیاب کردند. ( ترجمه تاری ...
( ذیالة ) ذیالة. [ ذَی ْ یا ل َ ] ( ع ص ) تأنیث ذیال. || سوزن با رشته. ( دستور الاخوان قاضی خان محمد دهار ) . ذیالة. [ ذَ ل َ ] ( اِخ ) خلاتی باشد ...
ذیالی. [ ذَی ْ یا ] ( ص نسبی ، اِ ) منسوب به ذیال. نام جدی از اجداد. ( انساب سمعانی ) . منبع. لغت نامه دهخدا
ذیاد. ( ع مص ) ذود. طرد. دفغ. تذوید. راندن. ( تاج المصادربیهقی ) . دور کردن. ذیاد. ( اِخ ) آبی است به دمخ بنوعمروبن کلاب را و آن از بهترین آبهای این ...
ذیال. ( اِخ ) ابن هیثم. یکی از محدثین و فقهاء معاصر مأمون عباسی. رجوع به معجم الادباء یاقوت ج 3 ص 147 س 2 و رجوع به ضحی الاسلام ج ث ص 176 شود. ذیال ...
ذی. ( ع اِ ) اسم اشاره قریب است. هذی. هذه. این زن. ذی. ( ع اِ ) ذو، در حال جر. جائنی رجل ذومال. رایت رجلا ذامال ، مررت برجل ذیمال. خداوند. صاحب. دار ...
ذیل. [ ذَ ] ( ع اِ ) دامان. دامان جامه. دامن. دامن هر چیزی. || دامنه : و آن بیابان سر بسر در ذیل کوه بر خلایق گشته موسی با شکوه. مولوی. || آخر هر چ ...
مرحاج. [ م ِ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) در تداول داش مشدیها، مخفف میرحاج. کسی که پای بسیار بزرگ دارد و هیچ کفش یا چکمه ای به پای او راست نیاید ( شاید از ...
معنی مَرَحاً: از شدت خوشحالی ( مرح به معنای شدت خوشحالی ، و زیاده روی درآن ) ریشه کلمه: مرح ( ۳ بار ) �مَرَحَ� ( بر وزن فَرَحَ ) به معنای شدت خوشح ...
مرحاض. [ م ِ ] ( ع اِ ) جای دست و روی شستن. ( منتهی الارب ) . مرحضة. ( متن اللغة ) . آنجا که خود را بشویند. ( مهذب الاسماء ) . مغتسل. ( متن اللغة ) ( ...
مرحان. [ م َ رَ ] ( ع اِمص ) شادی. شادمانی. ( منتهی الارب ) . فرح و خفة. نشاط و سبکبالی. ( متن اللغة ) . || سستی. ( منتهی الارب ) . ضعف. ( متن اللغة ...
واژه ( مرحومة ) مرحومة. [ م َ م َ ] ( ع ص ) تأنیث مرحوم. رجوع به مرحوم و نیز رجوع به مرحومه شود. مرحومة. [ م َ م َ ] ( اِخ ) مدینةالرسول. مدینه منو ...