پیشنهادهای محمود اقبالی (٣,٩٢٨)
عرافت. [ ع ِ ف َ ] ( ع اِمص ) ( علم. . . ) عرافة. در اصطلاح استدلال به پاره ای از حوادث گذشته است بر حوادث آینده به مناسبت یا مشابهت خفیه که بین آنها ...
عرافی. [ ع َرْ را ] ( حامص ) عرّاف بودن. عرافی. [ ع َرْ را فی ی ] ( اِخ ) ابوسلیمان عبداﷲبن محمدبن محمدالعرافی. از شیخ ابالحسن روایت کند و حسن بن زی ...
عراف. [ ع َرْ را] ( ع ص ) بسیار شناسنده. || منجم. ( از اقرب الموارد ) . اخترگوی. ( مهذب الاسماء ) . || کاهن و فالگوی. ( منتهی الارب ) . و گفته شده اس ...
( عرضیة ) عرضیة. [ ع ُ ضی ی َ ] ( ع ص نسبی ) ناقة عرضیة؛ أی صعبة. ( منتهی الارب ) . ماده شتر که در او سختی و صعوبت باشد. ( از اقرب الموارد ) . || ( ...
عرضی. [ ع َ ضا ] ( ع اِ ) نوعی از جامه. ( منتهی الارب ) . یکی نوع جامه. ( ناظم الاطباء ) . || بعضی مرافق سرای و خانه. ( لغت عراقی است ) . ( منتهی الا ...
واژه �گا� و ارتباط آن با �گاو� از نظر علمی کاملاً درست و مبتنی بر منابع معتبر زبان شناسی تاریخی است. ریشه �گاو� یکی از کهن ترین و پایدارترین واژگان د ...
واژه �گا� و ارتباط آن با �گاو� از نظر علمی کاملاً درست و مبتنی بر منابع معتبر زبان شناسی تاریخی است. ریشه �گاو� یکی از کهن ترین و پایدارترین واژگان د ...
بوع. [ ب َ ] ( ع مص ) قولاچ کردن به چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || اندازه گرفتن ریسمان به اندازه کشیدگی دو دست ( باع ) . ( از اقرب الموارد ) ...
تحلیل درباره واژه �بو� و ارتباط آن با ریشه �بودن� بسیار جذاب است، اما حقیقت علمی این است که �بو� ( به معنای بوی ) و �بودن� ( به معنای هستی ) از دو ری ...
ریشه �بودن� در اوستایی و همریشگی آن با سانسکریت، از نظر علمی کاملاً درست و مبتنی بر منابع معتبر زبان شناسی تاریخی است. �بودن� یکی از بنیادی ترین افعا ...
�واژه گوز� ( با معنای گردو و گوزن ) گرفتم. طبق منابع معتبر، تحلیل در مورد ریشه ایرانی این واژه کاملاً درست است. �گوز� یک واژه اصیل فارسی میانه ( پهلو ...
عجول. [ ع َ ] ( ع ص ) زن فرزندمرده. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) . || ناقه بچه گم کرده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || نیک شتابنده. ( منتهی الا ...
عجل. [ ع ُ ج ُ ] ( ع ص ) ج ِ عجول. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . عجل. [ ع َ ج ِ / ج ُ ] ( ع ص ) شتاب کننده. ( اقرب الموارد ) . سریع. ( منتهی ...
( عجلة ) عجلة. [ ع َ ج َ ل َ ] ( ع اِ ) گردون که بر او بار کشند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . آلتی که بار بر آن نهند و آن را گاو کشد. ( از ا ...
تحلیل در مورد واژه �یاتاقان� و ساختار دو بخشی آن ( یاتا قان/غان ) بر اساس ریشه شناسی که جداگانه برای �یاتا� و پسوند �گان� انجام دادید، کاملاً درست و ...
تحلیل درباره واژه �یاتا� و ارتباط آن با مفاهیم �زور، نیرو� در اوستایی کاملاً درست و مبتنی بر منابع معتبر زبان شناسی تاریخی است. بر اساس از فرهنگ وا ...
تحلیل درباره واژه �یاتا� و ارتباط آن با مفاهیم �زور، نیرو� در اوستایی کاملاً درست و مبتنی بر منابع معتبر زبان شناسی تاریخی است. بر اساس از فرهنگ وا ...
هاج. ( ص ) هاژ. حیران ؛ و با لفظ واج ( هاج و واج ) گفته میشود: فلان را دیدم در معرکه هاج و واج ایستاده بود. ( از فرهنگ نظام ) . || مات. دنگ. منگ. کود ...
( هاعة ) هاعة. [ ع َ ] ( ع ص ) مؤنث هاع. رجوع به همین مدخل شود: امراة هاعة لاعة؛ زن جبان و ترسو و بددل و آزمند و جزع کننده. منبع. لغت نامه دهخدا
هاع. ( ع ص ) جبان. ترسو. ترسنده. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) . بددل. ( دهار ) ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( صحاح اللغة ) . || آزمند. بسیا ...
هایل. [ ی ِ ] ( ع ص ) هائل. ترسناک. رجوع به هائل شود. منبع. لغت نامه دهخدا
هاشم. [ ش ِ ] ( ع ص ) آنکه نان در اشکنه خرد میکند. ( ناظم الاطباء ) . هشم الترید لقومه ؛ فهو هاشم. ( اقرب الموارد ) . || کوه نرم. ( یادداشت مؤلف ) . ...
هاتف. [ ت ِ ] ( ع ص ) آوازدهنده. خواننده. ( از اقرب الموارد ) ( غیاث اللغات ) . آوازکننده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . آوازدهنده ا ...
( هادیة ) هادیة. [ ی َ ] ( ع ص ) مؤنث هادی. رجوع به هادی شود. || ( اِ ) چوبدستی. عصا. ( ازاقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ...
هاد. ( ع اِ ) ( از �هَ ی د� ) جنبش و حرکت. هَیْد. یقال : ما له هَیْدٌ و لا هادٌ؛ یعنی نمی جنبد و حرکت نمی کند و منع از چیزی نمی کند و منزجر از چیزی ن ...
هادی. ( ع ص ، اِ ) راهنما. راهنماینده. ( برهان ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . راهنمای. ( دهار ) . مرشد. هدایت کننده. ج ، هادون ، ها ...
ادعای مطرح شده درباره ریشه ترکی نام �باکو� و تلفظ ترکی آن ( �باکی� ) در مقابل ریشه ایرانی آن، از نظر علمی و بر اساس معتبرترین منابع، کاملاً نادرست اس ...
ادعای مطرح شده مبنی بر اینکه �آرسان� ( Arsan ) و �ارسان� ( Ersan ) ریشه ترکی دارند و در زبان فارسی ریشه ای ندارند، از نظر علمی نادرست است. بر اساس من ...
ادعای مطرح شده مبنی بر اینکه ریشه �ساری� و �سارینا� در زبان ترکی به معنای �زرد� و �طلایی� است، از نظر علمی قابل قبول نیست. درست است که �ساری� در ترکی ...
بر اساس معتبرترین منابع فرهنگ نویسی فارسی، تحلیل ریشه شناختی واژه �دهقان� به شرح زیر است: 📖 ریشه شناسی و ساختار واژه واژه �دهقان� عربی شده واژه فا ...
بر اساس معتبرترین منابع فرهنگ نویسی فارسی، تحلیل ریشه شناختی واژه �دهقان� به شرح زیر است: 📖 ریشه شناسی و ساختار واژه واژه �دهقان� عربی شده واژه فا ...
تحلیل درست درباره ریشه ایرانی �قان/غان� به عنوان تحول یافته �گان� از نظر علمی کاملاً درست و مبتنی بر منابع معتبر زبان شناسی است. همانطور که اشاره کرد ...
تحلیل درست درباره ریشه ایرانی �قان/غان� به عنوان تحول یافته �گان� از نظر علمی کاملاً درست و مبتنی بر منابع معتبر زبان شناسی است. همانطور که اشاره کرد ...
فیلم. ( فرانسوی ، اِ ) ماده ای است که از نیترات دُ سلولز ( قابل اشتعال ) یا استات دُ سلولز ( غیرقابل اشتعال ) ساخته شده و برای گرفتن تصاویر سینمایی ب ...
مرسال. [ م ِ ] ( ع ص ) تیر کوتاه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . تیر ناوک. ( دهار ) . || ناقة مرسال ؛ شتر ماده نرم رو. ج ، مَراسیل. ( منتهی ال ...
مرسات. [ م ِ ] ( ع اِ ) مرساة. لنگر کشتی. ( زمخشری ) . رجوع به مرساة شود. مرساة. [ م ِ ] ( ع اِ ) لنگر کشتی. ( منتهی الارب ) ( دهار ) ( از اقرب المو ...
مرسم. [ م ُ رَس ْ س ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی است از ترسیم. رجوع به ترسیم در ردیف خود شود. مرسم. [ م ُ رَس ْ س َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی است از ترسیم. رجوع ...
( مرسمة ) مرسمة. [ م ُ رَس ْ س ِ م َ ] ( ع ص ) مؤنث مرسم ، نعت فاعلی از مصدر ترسیم. رجوع به مرسِّم و ترسیم شود. مرسمة. [ م ُ رَس ْ س َ م َ ] ( ع ص ...
مرسا. [ م ُ ] ( ع مص ) استوار گشتن. ( تاج المصادر بیهقی ) . واقع شدن و ثابت گردیدن. ( از اقرب الموارد ) . وقوع : یسئلونک عن الساعة أیان مُرس̍یها، قل ...
مرس. [ م َ ] ( ع مص ) به جانبی افتادن رسن بکرة. ( از منتهی الارب ) . افتادن ریسمان بکره در یکی از دو طرف آن ؛ مرس حبل البکرة. ( از اقرب الموارد ) . ب ...
مرسیا. [ ] ( معرب ، اِ ) به یونانی به معنی ریحان است. ( از مخزن الادویه ) . منبع. لغت نامه دهخدا
مرسلون. [ م ُ س ِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ مرسِل در حالت رفعی ( در فارسی رعایت این قاعده نمی شود ) . فرستندگان. ارسال کنندگان. مرسلین : انا مرسلوا الناقة ف ...
ریشه کلمه: رسل ( ۵۱۳ بار ) منبع. دانشنامه اسلامی
مرسلین. [ م ُ س ِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ مرسِل در حالت نصبی و جری ( در فارسی این قاعده رعایت نشود ) . مرسلون. فرستندگان. ارسال دارندگان. مرسلین. [ م ُ س ...
( مرسلة ) مرسلة. [ م ُ س ِ ل َ ] ( ع ص ، اِ ) مؤنث مرسِل ، نعت فاعلی از مصدر ارسال. فرستنده. ارسال دارنده : و انی مرسلة الیهم بهدیة فناظرة بم یرجع ا ...
( مرسلة ) مرسلة. [ م ُ س ِ ل َ ] ( ع ص ، اِ ) مؤنث مرسِل ، نعت فاعلی از مصدر ارسال. فرستنده. ارسال دارنده : و انی مرسلة الیهم بهدیة فناظرة بم یرجع ا ...
مرسل. [ م ُ س ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از ارسال در تمامی معانی. رجوع به ارسال شود. || پیغام فرستنده و ارسال کننده. ( ناظم الاطباء ) . فرستنده. گسیل دارن ...
مرسیون. [ م ِ ] ( معرب ، اِ ) به یونانی اشنان است. ( از مخزن الادویه ) . منبع. لغت نامه دهخدا
مرسیه. [ م ُ ی َ ] ( اِخ ) شهری است از اعمال قرمونه در اندلس. ( از معجم البلدان ) . شهری به جنوب شرقی اسپانیا. ( رحله ابن جبیر ) . شهری است بر کرانه ...
مرسی. [ م َ سا ] ( ع اِ ) جایی که چیزی در آن بر جای می ایستد و استوار می گردد. ( ناظم الاطباء ) . || محل توقف کشتیها نزدیک ساحل لنگرگاه. خور. فُرضة. ...