پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٤٤٦)
( مرحومة ) مرحومة. [ م َ م َ ] ( ع ص ) تأنیث مرحوم. رجوع به مرحوم و نیز رجوع به مرحومه شود. مرحومة. [ م َ م َ ] ( اِخ ) مدینةالرسول. مدینه منوره. ( ...
واژه مرحل. [ م َ ح َ ] ( ع اِ ) منزل. ( دستور الاخوان ) ( مهذب الاسماء ) . مرحله. ( مهذب الاسماء ) . آنجا که کوچ کنند. مسکن. ( فرهنگ فارسی معین ) : د ...
واژه مرحوم. [ م َ ] ( ع ص ) مهربانی کرده شده. ( منتهی الارب ) . نعت مفعولی است از رحم و رحمة و مرحمة. رجوع به مرحمت شود. || مغفور. آمرزیده. خدابیامرز ...
( مرحلة ) مرحلة. [ م َ ح َ ل َ ] ( ع اِ ) فرودآمدنگاه. ( منتهی الارب ) . منزلگاه. ( دستور الاخوان ) ( غیاث اللغات ) . منزل. مرحل. ( مهذب الاسماء ) . ...
واژه مرحمت. [ م َ ح َ م َ ] ( از ع ، اِمص ) لطف. رقت. مهربانی. عطوفت. مرحمة. رجوع به مرحمة شود : دلهای ایشان قرار گیرد بر آنچه خدا بدیشان عنایت کرده ...
واژه مرحب. [ م َ ح َ ] ( ع مص ) فراخ شدن. ( دستور الاخوان ) ( غیاث اللغات ) ( از منتخب اللغات ) ( آنندراج ) . || ( اِمص ) فراخی. بزرگی. گشادی. وسعت. ...
واژه مرحبا. [ م َ ح َ ] ( ع صوت ) کلمه ترحیب است . مرحبا و اهلا و سهلا. ( از متن اللغة ) . این لفظ در عرب برای تعظیم مهمان گویند. ( از غیاث اللغات ) ...
واژه عسکر. [ ع َ ک َ ] ( معرب ، اِ ) لشکر، و کلمه فارسی است. ( از دهار ) ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ) . معرب لشکر است. ( آنندراج ) ( غیاث ا ...
( حموشة ) حموشة. [ ح ُ ش َ ] ( ع مص ) باریک شدن ساق. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حموز. [ ح َ ] ( ع ص ) ضابط و نگاهدارنده بهوش. ( منتهی الارب ) : انه لحموز لما حمزه ؛ اَی ضابط لماضمه. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) . منبع. لغت ...
( حموقة ) حموقة. [ ح َم ْ مو ق َ ] ( ع ص ) حُمَّیقَة. احمق بالغ. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حموته. [ ح ُ ت َ ] ( ع مص ) سخت گرم شدن روز. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . گرم شدن روز. ( تاج المصادر بیهقی ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حموج. [ ح َم ْ مو ] ( ع اِ ) بچه خرد آهو و مانند آن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حموات. [ ح َم َ ] ( ع اِ ) ج ِ حمات. موشکها یعنی ماهیچه های گوشت ساق و در ساق اسب دو باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
حموان. [ ح ِ ] ( ع اِ ) تثنیه حِمی ̍دوقرق. ( از منتهی الارب ) . رجوع به حمی شود. منبع. لغت نامه دهخدا
( حموة ) حموة. [ ح ِ وَ ] ( ع مص ) نگاهبانی کردن گیاه و چریدن ندادن. حمایت. حَمی. ( منتهی الارب ) . || بازداشتن طعام و شراب از بیمار. ( تاج المصادر ب ...
حموص. [ ح ُ ] ( ع مص ) فرونشستن آماس جراحت. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . بشدن آماس. ( تاج المصادر بیهقی ) . || کم شدن تیزی جنبش بازپیچ . || بنر ...
حموض. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ج ِ حَمض. رجوع به حمض شود. || ( مص ) شور گیاه خوردن شتران. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . شوره خوردن شتر. ( تاج المصادر بی ...
حموضت. [ ح ُ ض َ ] ( ع اِمص ) ترشی. ( غیاث ) . || ( مص ) ترش شدن. رجوع به حموضة شود. حموضة. [ ح ُ ض َ ] ( ع مص ) ترش مزه گردیدن. ( منتهی الارب ) ( ا ...
حمون. [ ؟م ْ مو ] ( اِخ ) ( بمعنی چشمه های آب گرم ) مکانی است که در حدود بنی اشیر و در نزدیکی صیدون واقع میباشد . ( یوشع 19 :28 ) . و بگمان بعضی همان ...
حمور. [ ح َ ] ( ع اِ ) ج ِ حمار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به حمار شود. حمور. [ ح َ ] ( اِخ ) ( بمعنی الاغ ) و او پدر شکیم است که دینه ...
حمؤ. [ ح َم ْءْ ] ( ع اِ ) پدر شوی وخویشاوند شوهر. || گرما. ( منتهی الارب ) . - حموءالشمس ؛ گرمای آفتاب. ( منتهی الارب ) . رجوع به ماده قبل شود. ...
حموی. [ ح َ م َ ] ( ص نسبی ) منسوب به حماة که شهری است زیبا از شام. ( الانساب سمعانی ) : یاقوت حموی. منسوب به حماه که شهری زیبا است به شام حموی ممکن ...
حموری. [ ح َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان زاویه بخش شوش شهرستان دزفول. دارای 300 تن سکنه میباشد. از رودخانه دز مشروب میشود. محصولاتش غلات ، برنج و کنجد اس ...
حموریه ( به عربی: حموریة ) یک روستا در سوریه است که در استان ریف دمشق واقع شده است. [ ۱] حموریه ۱۳٬۷۶۰ نفر جمعیت دارد. منبع. دانشنامه عمومی
حمور. [ ح َ ] ( ع اِ ) ج ِ حمار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به حمار شود. حمور. [ ح َ ] ( اِخ ) ( بمعنی الاغ ) و او پدر شکیم است که دینه ...
ششمین پادشاه سلسله اول بابل ( جل. ۱۹۵۵ - ف. ۱۹۱۳ق . م . ) ستونی از وی در شوش بدست آمده که اکنون در موزه لوور ( پاریس ) است و قوانین حمورابی بر آن گند ...
حمولات. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ج ِ حمول. رجوع به حمول شود. || ج ِ حمولة : از مختلفات سلاح ها و آلات دیگر تا درفش و سوزن و حبال و مراکب و حمولات از براذین و ...
حمود. [ ح َ ] ( ع ص ) ستوده. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . محمود. ( اقرب الموارد ) . مرد ستوده. ( آنندراج ) . || ستاینده و حامد. ( اقرب الموارد ...
خاندانی که برای خود لقب خلیفه و امیر المومنین اختیار کرده بودند و در ( ( مالقه ) ) از شهرهای اسپانیا در ساحل بحر الروم از ۴٠۷ ه. ق/ ۱٠۱۶م . تا ۴۴۹ ه. ...
( هعة ) هعة. [ هََ ع ْ ع َ ] ( ع مص ) قی کردن. ( منتهی الارب ) . لغتی است در هوع. ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
هعهع. [ هَُ هَُ ] ( ع اِ صوت ) حکایت آواز قی. ( منتهی الارب ) . حکایة صوت المتقیی ٔ. ( اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
هع. [ هََ ع ع ] ( ع مص ) قی کردن ، لغتی است در هوع. ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
یَعْرُبی نام سلسله ای از ائمۀ عُمان ( حک: ۱۰۳۴ـ۱۱۵۴ق ) . سرسلسلۀ این خاندان ، یعربی یعرب بن مالک بود. پس از او، نُه تن دیگر از فرمانروایان این سلسله ...
یعربیه ( به عربی: الیعربیة ) یک شهرک در سوریه است که در استان حسکه واقع شده است. [ ۱] یعربیه در سرشماری سال ۲۰۰۴ ۶٬۰۶۶ نفر جمعیت داشته است. منبع. ل ...
یعرب. [ ی َ رُ ] ( اِخ ) ابن قحطان ، پدر قبایل یمن. گویند اول کسی است که به زبان عربی سخن گفته. ( از منتهی الارب ) . نام پسر قحطان ، پدر قبایل یمن. ( ...
یعوق. [ ی َ ] ( اِخ ) نام بتی مر قوم نوح را که آن را می پرستیدند. ( ناظم الاطباء ) ( از ترجمان القرآن جرجانی ص 108 ) ( از دهار ) . نام بتی است از بتا ...
یعور. [ ی َ ] ( ع ص ) گوسفند بسیاربانگ. || گوسفند که گاه دوشیدن شاشد و شیر را از آن تباه سازد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
یعوره. [ ی ُ رَ ] ( اِخ ) از طایفه نصار منشعب است از قبیله بنی کعب در خوزستان. در جغرافیای سیاسی کیهان آمده است : �طایفه نصار منقسم به عشایر مختلف می ...
معنی یَعْبُدُونَ: می پرستند - عبادت می کنند ( عبادت و پرستش عبارت است از نشان دادن مملوکیت خویش برای پروردگار به عبارت ساده تر عبادت یعنی رفتاری که ع ...
معنی یَعْبُدُونَنِی: تا مرا بپرستند - تا مرا عبادت کنند ( عبادت و پرستش عبارت است از نشان دادن مملوکیت خویش برای پروردگار به عبارت ساده تر عبادت یعنی ...
معنی یَعْبُدُ: می پرستد - عبادت می کند ( عبادت و پرستش عبارت است از نشان دادن مملوکیت خویش برای پروردگار به عبارت ساده تر عبادت یعنی رفتاری که عبد و ...
سادر. [ دِ ] ( ع ص ) بی باک. ( مهذب الاسماء ) . آنکه باک ندارد از چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . کسی است که جد و اهتمام در کار نکند و به بی پروا ...
درعوس. [ دِ ع َ ] ( ع ص ) بعیر درعوس ؛ شتر نیکخو. ( منتهی الارب ) . و در اقرب الموارد بصورت حسن الخَلق یعنی نیکو خلقت و آفرینش ضبط شده است. منبع. ل ...
درعوش. [ دِ ع َ ] ( ع ص ) قوی : بعیر درعوش ؛ شتر قوی و شدید ( فقط در لسان ضبط شده است ) . ( از ذیل اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( درعة ) درعة. [ دَ ع َ ] ( اِخ ) شهر کوچکی است در چهار فرسخی سجلماسة، در جنوب غربی مغرب ، و اکثر تاجران آنجا یهودیند و بیشتر محصول آن قصب بسیار خشک ...
درعم. [ دِ ع ِ ] ( ع ص ، اِ ) هیچکاره بدزبان. ( از منتهی الارب ) . تباه و بد زبان. ( از اقرب الموارد ) . بی ادب. || روستایی. || بدجنس. || مصاحب پست. ...
درعث. [ دَ ع َ ] ( ع ص ، اِ ) کلانسال تن دار. ( منتهی الارب ) . شتر سالخورده و سنگین وزن. ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
درعا. [ دَ ] ( اِخ ) شهری است از شهرهای کشور سوریه که نام آن در قدیم اَذْرِعات بوده و در عهد عتیق بصورت اِذْرَعی یااِدْرَعی آمده است. این شهر که 6500 ...
( درعیة ) درعیة. [ دَ ی َ ] ( اِخ ) واحه ای در نجد، عربستان سعودی واقع در حدود 20 کیلومتری شمال غربی ریاض پایتخت سابق آل سعود. وادی حنیفه از آن می گذ ...