پیشنهادهای محمود اقبالی (٤,٢٠٦)
( یعارة ) یعارة. [ ی َ رَ ] ( ع مص ) پیش آمدن گشن ناقه را و فروخوابانیدن تا گشنی کند، یا گشن را بر ماده عرض کردن تا اگر آن را قبول کند بماند والا فلا ...
یعفور. [ ی َ ] ( ع اِ ) آهوبره. گوزن بچه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . آهوبره که اندک مایه قوت گرفته باشد. ( دهار ) ( از مهذب الاسم ...
یعسوب. [ ی َ ] ( ع اِ ) پادشاه زنبوران عسل. ( منتهی الارب ) ( از غیاث ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . مهتر زنبوران. ( دهار ) . میرملکه. رسمو. وار. م ...
یعقوبیه. [ ی َ بی ی َ ] ( ص نسبی ) دینار یعقوبیه ؛ نام نوعی سکه. دینارهای ضرب ابویعقوب بن یوسف بن عبدالمؤمن است که در دیار مغرب رایج بوده است. ( یاد ...
یعموم. [ ی َ ] ( ع ص ) گیاه دراز. ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( یعمورة ) یعمورة. [ ی َ رَ ] ( ع اِ ) درختی است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . منبع. لغت نامه دهخدا
یعملات. [ ی َ م َ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ یعملة. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . رجوع به یعملة شود. منبع. لغت نامه دهخدا
یعمور. [ ی َ ] ( ع اِ ) یکی یعامیر. بزغاله. ( منتهی الارب ) ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) . یک بزغاله. ( آنندراج ) . || بچه میش. ج ، یعامیر. ( ن ...
( یعرة ) یعرة. [ ی َ رَ ] ( ع اِ ) بزغاله که آن را بر مغاک شیر و دیگر دده بندند جهت شکار یا عام است. یعر. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) . منبع. لغ ...
( یعملة ) یعملة. [ ی َ م َ ل َ ] ( ع ص ) مؤنث یعمل. ج ، یعملات. ( منتهی الارب ) . ماده شتر برگزیده استوار بر کار. ج ، یعملات. ( ناظم الاطباء ) . شتر ...
یعمل. [ ی َ م َ ] ( ع ص ) شترنر برگزیده استوار مطبوع بر کار. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . شتر نر قوی. ( یادداشت مؤلف ) . منبع. ل ...
معنی مَا یَعْبَأُ بِکُمْ: به شما اعتنایی ندارد - نزد او قدر ومنزلتی ندارید - شما را باقی نمیگذارد ( اصل "یَعْبَأُ "یا از ماده عبا گرفته شده که به معن ...
یعر. [ ی َ ] ( ع اِ ) بزغاله که آن را جهت شکار در مغاک شیر و دیگر سباع بندند یا عام است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . بزغاله که بر ...
معنی فَعَلْتَ: انجام دادی - کردی معنی فَطَرَ: آفرید ( در بسیاری از آیات ، خلقت را فطر ، و خالق را فاطر نامیده است ، و فطر به معنای پاره کردن است ، گو ...
فعلیت. [ ف ِ لی ی َ ] ( ع مص جعلی ) از قوه به فعل آمدن. ( یادداشت مؤلف ) . فعلیة. [ ف ِ لی ی َ ] ( ع ص نسبی ) فعلیه. مؤنث فعلی. ( فرهنگ فارسی معین ...
فعلی. [ ف ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به فعل. ( فرهنگ فارسی معین ) . || کنونی. ( یادداشت مؤلف ) . || مقابل انفعالی. ( یادداشت مؤلف ) . || بالفعل. مقابل با ...
حرف های و پژوهش کارشناس ارشد مجتبی شمهیری تاریخ و فلسفه کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان از دانشگاه تهران طی سال های ۱۳۸۶ تا ۱۳۸۸ در دانشگاه شهرکرد پژ ...
( کوتعة ) کوتعة. [ ک َ ت َ ع َ ] ( ع اِ ) سر نره خر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
واژه ی شامپو ( به انگلیسی: shampoo ) ، از یک واژه سانسکریت به نام چامپانا ( Champana ) به معنای ماساژ دادن گرفته شده است. قبل از پیدایش شامپو مردم از ...
رعبوب. [ رُ ] ( ع ص ، اِ ) مرد زبون و جبون. ( از اقرب الموارد ) . مرد بددل و ترسنده. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || درازبالای پرگو ...
( رعبوبة ) رعبوبة. [ رُ بو ب َ ] ( ع ص ) مؤنث رعبوب. ( منتهی الارب ) . بددل ترسنده. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || ( اِ ) پاره ای ...
( رعبة ) رعبة. [ رِ ع َ ب َ ] ( ع اِ ) ج ِ رُعب. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . رجوع به رُعب در معنی ( جای درنشاندن. . . ) شود. ...
رعبون. [ رَ ] ( ع اِ ) یا ربون. بیعانه. مزد. مؤلف نشوءاللغة گوید: عربون یا اربون و عامه رعبون گویند و برخی از فصیحان با حذف حرف اول [ربون ] گفته اند ...
رعلاء. [ رَ ] ( ع ص ) شاة رعلاء؛ گوسپندی که گوش آن را شکافته آونگان گذارند. و کذلک : ناقة رعلاء. ج ، رُعل. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ...
( رعلة ) رعلة. [ رُ ل َ ] ( ع اِ ) یا رُعله. تاج ریحان و آس. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ) . تاج از ریاحین. اکلیل از ریاحین. ...
رعلول. [ رُ ] ( ع اِ ) یا رَعلول. نوعی از طره و طرخون. ( ناظم الاطباء ) . تره و گویند همان طرخون است. ( از اقرب الموارد ) . تره ای است یا آن ترخانی ا ...
( رعاعة ) رعاعة. [ رَ ع َ ] ( ع اِ ) یکی رَعاع. رجوع به رعاع شود. || شترمرغ. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || ( ص ) مرد بیدل و بی ...
رعات. [ رُ ] ( ع ص ، اِ ) رُعاة. ج ِ راعی. نگهبان. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . نگهدارندگان. حارسان. ( فرهنگ فارسی معین ) . || ج ِ راعی. چرانندگان. ...
رعل. [ رَ ] ( ع مص ) سخت نیزه زدن کسی را. || به شمشیر زدن کسی را. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || فراخ کردن شکاف چیزی را. ( ...
رعاد. [ رَع ْ عا ] ( ع اِ ) نوعی از ماهی که با بسودن آن دست و بازو لرزان گردد چندانکه آن ماهی زنده باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموار ...
( رعادة ) رعادة. [ رَع ْعا دَ ] ( ع ص ، اِ ) یا رعاد. ماهی الکتریسیته دار. ( یادداشت مؤلف ) : منهم [من الصابئین ] من حرم علیه السمک خوفاً ان یکون رع ...
رعاع. [رَ ] ( ع ص ، اِ ) مردم پست و فرومایه و غوغا. یکی آن رَعَاعة است و گفته اند از لفظ خود واحد ندارد. ( از اقرب الموارد ) . مردم ناکس و سفله که عل ...
رعوب. [ رَ ] ( ع ص ) بددل. سست. ( یادداشت مؤلف ) . منبع. لغت نامه دهخدا
رعود. [ رُ ] ( ع اِ ) ج ِ رعد. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( دهار ) . رجوع به رعد شود. رعود. [ رُ ] ( ع مص ) رَعد. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب ا ...
رعوم. [ رُ ] ( ع ص ، اِ ) زن نازک اندام. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . رعوم. [ رَ ] ( ع ص ، اِ ) گوسپند لاغرکه از بینی آن آب رود. ( ...
رعوس. [رَ ] ( ع ص ، اِ ) کسی که سرش از غلبه خواب بجنبد. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . || ماده شتری که سرش از نشاط لرزان باشد. ( م ...
رعوش. [ رَ ] ( ع ص ) ماده شتر سرلرزان از کلانسالی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . منبع. لغت نامه دهخدا
( رعوة ) رعوة. [ رَ ] ( ع اِ ) رِعوَة. بازداشت از کارها. گویند: فلان حسن الرَعوَة و کذا حسن الرِعوَة. ( ناظم الاطباء ) . رعوة. [ رِ وَ ] ( ع اِ ) رَ ...
رعو. [ رَع ْوْ ] ( ع مص ) رَعوَة. رِعوَة. بازایستادن مرد از کارخود. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به رَعوَة شود. || رُعْوْ یا رِعْوْ. پرداختن از جهل و بدی ...
رعاف. [رُ ] ( ع مص ) رفتن و روان شدن خون از بینی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . خون از بینی بیامدن. ( مصادراللغة زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ...
رعافی. [ رُ فی ی ] ( ع ص نسبی ) مرد بسیاردهش. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از متن اللغة ) . مرد بسیاردهش. || از رعاف به معنی بار ...
رعونت. [ رُ ن َ ] ( ع اِمص ) نادانی و کم عقلی. ( ناظم الاطباء ) . نادانی. ( غیاث اللغات ) . ابلهی. بلاهت. حماقت. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به رعونة شو ...
رعیتی. [ رَ عی ی َ ] ( حامص ) فرمانبرداری و طاعت. ( ناظم الاطباء ) . - ارباب رعیتی ؛ روابطی که بین مالک و زارع برقرار بود و در ایران در بهمن 1341 ه ...
رعی. [ رَع ْی ْ ] ( ع مص ) چرانیدن. ( ترجمان القرآن جرجانی ) ( غیاث اللغات ) ( منتهی الارب ) ( دهار ) ( مصادر اللغه زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ) . ب ...
رعشه. [ رَ ش َ / ش ِ ] ( ع اِ ) یا رعشة. لرزشی که در اندام آدمی از پیری و کلانسالی و یا از بیماری پدید آید. ( ناظم الاطباء ) . لرزیدن و لرزه و با لفظ ...
رعن. [ رَ ] ( ع مص ) یا رَعَن. درد رسانیدن دماغ کسی را چنانکه سست و بیهوش گردد. ( منتهی الارب ) ( از المنجد ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . ...
رع. [ رَع ع ] ( ع مص ) ساکن شدن باد؛ رع الریح رعاً. ( از اقرب الموارد ) . آرام و سکون . ( منتهی الارب ) . منبع. لغت نامه دهخدا
در زبان فارسی واژه ی برق از ریشه ی واژه بره هست. منبع. لغت نامه دهخدا واژه برق. [ ب َ رَ ] ( معرب ، اِ ) بره و این معرب بره است. ( المعرب جوالیقی ...
در زبان عربی واژه ی برق از ریشه ی واژه بُرقة یا برقاء هست. منبع. لغت نامه دهخدا واژه برق. [ ب َ ] ( ع اِ ) ابرنجک. ( حاشیه فرهنگ اسدی ) . روشنیی ک ...