پیشنهادهای فانکو آدینات (٢,٨١٧)
اسباب زحمت: همتای پارسی این دو و اژه ی عربی، این است: ویهان ابیژ vihān abiž ( پهلوی - سغدی )
دقایق: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: سوکشیمان sukŝimān ( سنسکریت: sukŝma با پسوند جمع دری آن )
حضور غیاب: همتای پارسی این دو و اژه ی عربی، این است: بودی نشتون budi - naŝtun ( دری - ـ پشتو )
خرافه ( superstitions ) : باورهای برخاسته از نادانی، ترس از چیزهای ناشناخته، جادو و ناآگاهی از روابط علت و معلول. ( فرهنگ بزرگ سخن ) همتای پارسی این ...
قاصد: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: پیک peyk، فرستاده، پیامرسان ( دری ) دوته dute ( سنسکریت: duta )
حال حاضر: همتای پارسی این دو واژه ی عربی، این است: اووامیک uvāmik ( پهلوی )
1 - جسور: همتای پارسی این واژه ی عربی اینهاست: نترس، دلیر، بی باک، پُردل ( دری ) اَبیم ( پهلوی ) 2 - گستاخ، بی پروا.
ترس: این واژه در پارسی کهن ( ماد و ایلام ) :ثره şrah؛ سنسکریت: tras، trāsa، tarj؛ پارسی باستان ( هخامنشیان ) : tras؛ اوستایی: tarŝti، tarŝ، tras؛ پار ...
بوسه: نهادن دو لب بر روی کسی یا چیزی به نشانه ی عشق، دوستی، احترام یا تقدس. ( Le Petit Robert 1 )
1 - بین: ( پارسی ) بینا. مانند نزدیک بین، دور بین. 2 - beyn ( عربی ) وسط، لابه لا. همتای پارسی اینهاست: میان، فَخَن ( دری ) کاواک ( خراسانی ) 3 - ...
راجع به: راجع واژه ای عربی است؛ همتای پارسی این ترکیب عربی - پارسی، اینهاست: در باره ی، پیرامونِ ( دری ) نیوند nivande ( سغدی )
عالی رتبه: همتای پارسی این دو و اژه ی عربی، این است: دهیوپت dahyupat ( پهلوی )
عالیجناب:عالی و جناب دو و اژه ی عربی است، همتای پارسی این است: بگیشوان bagiŝvān ( سغدی: بغی اخیشوان baqi - axŝivani )
بابت: این واژه ی عربی، امروزه در پارسی به این چهار واتا [کردی] ( معنی ) به کار می رود: 1 - ( موضوع ) : مانند: از این بابت حرفی نزن. همتای پارسی این ا ...
I agree with you in this matter در این مورد با تو موافقم. We need to be careful in this matter باید در این باره محتاط باشیم
اجماع: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: همیر hammir ( پارتی )
بررسی بیش از اندازه؛ یعنی فرد آنقدر در مرحلهٔ بررسی جوانب مختلف یک تصمیم می ماند که در نهایت از انجام دادن آن باز می ماند یا آنقدر دیر تصمیم می گیرد ...
قابل اعتماد: همتای پارسی این دو واژه ی عربی، این است: وابریگان vābrigān ( مانوی: vābarigān )
به لحاظ: لحاظ واژه ی عربی است و همتای پارسی این ترکیب پارسی - عربی، این است: لَباری ( کردی )
از لحاظ: از پارسی و لحاظ عربی است و همتای پارسی این است: لَباری ( کردی )
لحاظ ( consideration ) : همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: روانگ revāng ( کردی: revānga )
اجل معلق: ( Sudden death ) همتای پارسی این دو واژه ی عربی، اینهاست: مرگ ناگهانی ( فرهنگ بزرگ سخن ) . سنیاسه sanyāse ( سنسکریت: saṃnyāsa )
عوالم: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: ایپویان ipuyān ( اوستایی: اَئیپو aipu با پسوند جمع ساز سغدی یان ) ،
تلافی: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: آسپن �spen ( سغدی ) ژودرا žudrā ( سنسکریت: چهودره chudra ؛ در سنسکریت واج ژ نیست ولی واج های چه ch و جه ...
The boy was strong, and wanted to retaliate, but he was in a foreign country پسر قدرت تلافی را داشت و دلش هم میخواست که این کار را بکند، اما در غربت ...
شاه شاهان، قدر قدرت، سلطان عالم. Jehovah accepts the responsibility of protecting and directing his people, who recognize his position as Supreme S ...
فی الفور: همتای پارسی این ترکیب عربی، اینهاست: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: زود، بی درنگ، در زمان، نابیوس nābyus ( دری ) اژغات ežqāt ( سغد ...
فورا:همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: زود، بی درنگ ( دری ) اژغات ežqāt ( سغدی: ežqārt ) وترات vetrāt ( بختیاری )
فوری: فور واژه ای عربی است که پسوند پارسی ی به آن افزوده شده است؛ همتای پارسی اینهاست: زود، بی درنگ ( دری ) اژغات ežqāt ( سغدی: ežqārt )
غیر ملفوظ: همتای پارسی این دو واژه ی عربی، این است: نارومبیگ rumbig ( پیشوند نا و پارتی رومبیگ: ملفوظ ) .
ملفوظ: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: رومبیگ rumbig ( پارتی ) .
عصیان: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: خودسری، سرکشی، سرپیچی، نافرمانی، شورش، گردنکشی ( دری ) ویستمب vistamb ( پارتی ) بیراغ beyrāq ( بلوچی ) ...
1 - دویدن در نزدیکی جایی. 2 - دویدن تا رسیدن. He decided to run near the river او تصمیم گرفت در نزدیکی رودخانه بدود. The runner tried to run near ...
عبور و مرور: همتای پارسی این ترکیب عربی، اینهاست: آمد و شد، رفت و آمد ( دری ) تارانا ( سنسکریت: tārana )
As it passes through the remaining vertebrae the canal tapers in size این مجرا همچنان که از میان باقی فقرات می گذرد به تدریج تنگ می شود As he passe ...
1 - رد شدن / عبور کردن: ( وقتی از کنار چیزی یا کسی می گذرید ) I passed by the store. من از جلوی مغازه رد شدم. 2 - از دست دادن / نادیده گرفتن: ( وقت ...
نهادن ـ گذاشتن ـ قرار دادن بر which he placed upon his own head تا این جا بر سرش بود. That was my stock in trade, when there was a value placed upo ...
سامرا: این نام در سنسکریت سامَرا و به واتای [کردی] ( معنی ) در کنار جاویدانان می باشد. ( فرهنگ سنسکریت - انگلیسی مونیر ویلیامز چاپ 1872 ص. 1108 ستو ...
Cursing, I aim a hand at them and let loose the magic نفرین کنان یک دستم را به سوی شان می گیرم و می گذارم جادو رها شود. things which let loose upon ...
آلت تناسلی ماده: آلت و تناسل دو و اژه ی عربی است؛ همتای پارسی روی هم برای هر سه واژه اینهاست: مادگی mādegi ( دری ) آباج �bāj ( پهلوی؛ که آبجی از آن ...
چیرگی، غلبه. And I had to overcome my fear of deep water to find this one من می بایستی برای پیدا کردن یکی از آنها بر ترسم از آب عمیق غلبه می کردم. ...
1 - منظور یا قصد داشتن. 2 - رسیدن یا دسترسی پیدا کردن. I see what you're getting at with this, okay می فهمم چطور برداشت کردید؛ باشه؟ You know what ...
تضییع: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: اَبناس ( پارتی ) زیامس zyāms ( سغدی ) پریسپر parispar ( مانوی )
هولوکاست: این واژه در کتاب مقدس ( عهد عتیق ) به معنی قربانی سوختنی است. در تورات دو جور قربانی آمده است: یکی برای گناهان کوچک و دیگری برای گناهان بزر ...
1 - حرف harf ( هر یک از نشانه های الفبا ) ؛ همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: واج vāj ( دری ) وِژ ( بختیاری ) اوژاک užāk ( سغدی ) 2 - حرف ( کل ...
مادام العمر: همتای پارسی این ترکیب عربی، اینهاست: ویجیتی vijiti ( اوستایی؛ پیشوند وی: تا پایان و جیتی: عمر ) تا پایان زندگی، تا دم مرگ ( دری )
ضرب الاجل: همتای پارسی این ترکیب عربی، این است: همستگ hamastag ( بلوچی )
ultimatum ضرب الاجل، هشدار، اخطار.
اصلاحیه ( نام ) eslāhiye: متنی که برای اصلاح قانون، قرارداد ومانند آن نوشته می شود. ( فرهنگ بزرگ سخن ) همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: شهندر ...
عالی مقام: همتای پارسی این دو و اژه ی عربی، این است: دهیوپت dahyupat ( پهلوی )