پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٤٦)
( خراب آبادکن ) خراب آبادکن. [ خ َ ک ُ ] ( نف مرکب ) آبادکننده خرابی. سازنده ویرانی : وگر دارد خرابی سوی او راه خراب آبادکن بس دولت شاه. نظامی.
( خراب آبادکن ) خراب آبادکن. [ خ َ ک ُ ] ( نف مرکب ) آبادکننده خرابی. سازنده ویرانی : وگر دارد خرابی سوی او راه خراب آبادکن بس دولت شاه. نظامی.
( خراب آبادکن ) خراب آبادکن. [ خ َ ک ُ ] ( نف مرکب ) آبادکننده خرابی. سازنده ویرانی : وگر دارد خرابی سوی او راه خراب آبادکن بس دولت شاه. نظامی.
( خراب آبادکن ) خراب آبادکن. [ خ َ ک ُ ] ( نف مرکب ) آبادکننده خرابی. سازنده ویرانی : وگر دارد خرابی سوی او راه خراب آبادکن بس دولت شاه. نظامی.
خراب اندرون. [ خ َ اَ دَ ] ( ص مرکب ) بدباطن. خراب باطن. شریر. بدنفس : نکوسیرت بی تکلف برون به از پارسای خراب اندرون. سعدی ( بوستان ) .
خراب اندرون. [ خ َ اَ دَ ] ( ص مرکب ) بدباطن. خراب باطن. شریر. بدنفس : نکوسیرت بی تکلف برون به از پارسای خراب اندرون. سعدی ( بوستان ) .
مست. لایعقل. بیخود از شراب. مست طافح. ( از برهان قاطع ) ( از رشیدی ) ( از فرهنگ جهانگیری ) ( از انجمن آرای ناصری ) ( از ناظم الاطباء ) . سیاه مست. مس ...
مست. لایعقل. بیخود از شراب. مست طافح. ( از برهان قاطع ) ( از رشیدی ) ( از فرهنگ جهانگیری ) ( از انجمن آرای ناصری ) ( از ناظم الاطباء ) . سیاه مست. مس ...
کحب. [ ک َ ] ( ع مص ) بر کون کسی زدن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) .
کحب. [ ک َ ] ( ع مص ) بر کون کسی زدن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) .
مال خود کردن
مال خود کردن
مال خود کردن
When the guns of Waterloo fell silent, the great chessboard on which scores of battles had just taken place came to symbolize a moral unity among nat ...
When the guns of Waterloo fell silent, the great chessboard on which scores of battles had just taken place came to symbolize a moral unity among nat ...
low countries
- سائر ناس ؛ دیگر مردمان
- سائر ناس ؛ دیگر مردمان
- سائر ناس ؛ دیگر مردمان
- سائر ناس ؛ دیگر مردمان
- سائر ناس ؛ دیگر مردمان
سائر. [ ءِ ] ( ع ص ) رونده. روان. جاری. سیرکننده. سایر : نه هیچ ساکن و جنبان در او مگر انجم نه هیچ طائر و سائر در او مگر صرصر. ( سندبادنامه ص 255 ) ...
چراغ مفلسی نور ندارد. ( امثال و حکم ) .
چراغ دل ؛ کنایه ازفرزند که چراغ چشم و نور چشم نیز گویند : غلطم من چراغ دلتان مرد شاید ار سوگوار و ممتحنید. خاقانی.
چراغ دل ؛ کنایه ازفرزند که چراغ چشم و نور چشم نیز گویند : غلطم من چراغ دلتان مرد شاید ار سوگوار و ممتحنید. خاقانی.
چراغ دل ؛ کنایه ازفرزند که چراغ چشم و نور چشم نیز گویند : غلطم من چراغ دلتان مرد شاید ار سوگوار و ممتحنید. خاقانی.
چراغ دل ؛ کنایه ازفرزند که چراغ چشم و نور چشم نیز گویند : غلطم من چراغ دلتان مرد شاید ار سوگوار و ممتحنید. خاقانی.
چراغ دل ؛ کنایه ازفرزند که چراغ چشم و نور چشم نیز گویند : غلطم من چراغ دلتان مرد شاید ار سوگوار و ممتحنید. خاقانی.
قشو کردن. [ ق َ ش َ / شُو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خاراندن پشت ستور با قشو. رجوع به قشو شود.
قشو کردن. [ ق َ ش َ / شُو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خاراندن پشت ستور با قشو. رجوع به قشو شود.
- شال کهنه داشتن ؛ نهایت افلاس و تنگدستی داشتن. ( ناظم الاطباء ) . کنایه از غایت افلاس و تنگدستی زیرا که شال بمعنی گلیم است و کهنگی آن دال است بر افل ...
اظهار بی چیزی و ور شکست شدن کردن .
رویا. ( نف ) روینده و هر چیز که از زمین روید. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) . روینده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) : قیاس از درختان رویا چه گیری. خاقانی. ...
رویا. ( نف ) روینده و هر چیز که از زمین روید. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) . روینده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) : قیاس از درختان رویا چه گیری. خاقانی. ...
جادی. [ دی ی ] ( ع اِ ) زعفران. ( منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ) ( برهان ) ( آنندراج ) ( تذکره ضریر انطاکی ) . و صاحب مهذب الاسماء آرد: جادی ؛ زعفران ...
بیرون از جاده سخنان بیرون از جاده بسیار گفتند مولانا در غضب شدند. ( بخاری ) .
سِرِّ مکتوم ؛ راز نهان. سِرِّ مخزون. ( یادداشت به خطمرحوم دهخدا ) .
سِرِّ مکتوم ؛ راز نهان. سِرِّ مخزون. ( یادداشت به خطمرحوم دهخدا ) .
نیکی نمای. [ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( نف مرکب ) نیکوکار. محسن : گرامیش کردن سزاوار هست که نیکی نمای است و یزدان پرست. فردوسی. نیکی نمای بد نتوان نمودن. ...
مهربان کاری. [ م ِ ] ( حامص مرکب ) محبت. || نیکی. || رحیمیت.
مهربان کاری. [ م ِ ] ( حامص مرکب ) محبت. || نیکی. || رحیمیت.
فراته. [ ف ُ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) آب انگور است که نشاسته و آرد گندم در آن ریزند و چندان بجوشانند که به قوام آید و سخت شود و آن را به رشته ای که مغز باد ...
فراته. [ ف ُ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) آب انگور است که نشاسته و آرد گندم در آن ریزند و چندان بجوشانند که به قوام آید و سخت شود و آن را به رشته ای که مغز باد ...
فراته. [ ف ُ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) آب انگور است که نشاسته و آرد گندم در آن ریزند و چندان بجوشانند که به قوام آید و سخت شود و آن را به رشته ای که مغز باد ...
رهرو سحر رهروان سحر ؛ کنایه از سالکان شب زنده دار. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) .
رهروان سحر ؛ کنایه از سالکان شب زنده دار. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) .
کله گنده. [ ک َل ْ ل َ / ل ِ گ ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) در تداول عامه ، آنکه سرش بزرگ و گنده باشد. ( فرهنگ فارسی معین ) . آنکه جمجمه بزرگ دارد. ( یاددا ...
کله گنده. [ ک َل ْ ل َ / ل ِ گ ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) در تداول عامه ، آنکه سرش بزرگ و گنده باشد. ( فرهنگ فارسی معین ) . آنکه جمجمه بزرگ دارد. ( یاددا ...
ناگرونده. [ گ ِ رَ وَ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) کافر. ( مجمل اللغة ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ) . کَفّار. کفور. ( منتهی الارب ) . که نگرود ...