میرحسین سیاوشی خیابانی

میرحسین سیاوشی خیابانی میرحسین سیاوشی خیابانی

دانشجوی رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه تبریز

شماره تماس ( واتساپ و تلگرام ) :09036349226

ایمیل:siavoshiamirhossein005@gmail

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



ترک نکردن١٨:٠٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست از سر چیزی نگذاشتن ؛ ترک نکردن آن چیز و از سر آن بر نخاستن. ( از آنندراج ) : سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است. ... گزارش
2 | 0
صراحت لهجه١٧:٥٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست از دهان و دهن برداشتن ؛ بی پرده سخن گفتن. رجوع به این ترکیب ذیل دست برداشتن شود.گزارش
2 | 0
بی پرده گویی١٧:٥٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست از دهان و دهن برداشتن ؛ بی پرده سخن گفتن. رجوع به این ترکیب ذیل دست برداشتن شود.گزارش
2 | 0
مزاحم کسی شدن١٧:٥٥ - ١٤٠١/٠٧/٠٥به دست و پای کسی پیچیدن ؛ مزاحم او شدن. سبب گرفتاری و رنج او شدن : آب می پیچد ز حیرانی به دست و پای سرو از گلستانی که آن شمشادبالا بگذرد. صائب ( از ... گزارش
2 | 0
به دست امدن یا واقعیت یافتن١٧:٥٨ - ١٤٠١/٠٧/٠٥در دست آمدن ؛ به دست آمدن : چو می بینم کنون زلفت مرا بست تو در دست آمدی من رفتم از دست. نظامی. نیامد شیشه ای از سنگ در دست که باز آن شیشه را هم سنگ ... گزارش
2 | 0
سرکش١٧:٥٧ - ١٤٠١/٠٧/٠٥خیره دست ؛ سرکش. و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.گزارش
2 | 0
مغلوب کردن١٨:٠٢ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست برآوردن از کسی ؛ او را مقهور و مغلوب کردن : چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر برآرد دست بازآید بر این در. نظامی.گزارش
2 | 0
کار از کار گذشتن١٧:٥٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٥از دست بشدن کار ؛ کار از کار گذشتن. تمام شدن. دیگر درخور تدارک و چاره نبودن. کار از دست بشدن. اختیار از دست رفتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : از پس آن ... گزارش
0 | 0
رها ساختن١٧:٥٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٥از دست بگذاشتن ؛ واگذاردن. رها کردن : به دست از دامن او اندرآویز حدیث دیگران از دست بگذار. فرخی.گزارش
0 | 0
عصیان کردن١٨:٠٢ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست استیلا برآوردن ؛ به طغیان و تسلط و عصیان و آشوب پرداختن : چنین تاخصم لشکر در سر آورد رعیت دست استیلا برآورد. نظامی.گزارش
2 | 0
مغلوب ساختن١٨:٠١ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست برآوردن از کسی ؛ او را مقهور و مغلوب کردن : چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر برآرد دست بازآید بر این در. نظامی.گزارش
2 | 0
رک گویی١٨:٠٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست از دهان و دهن برداشتن ؛ بی پرده سخن گفتن. رجوع به این ترکیب ذیل دست برداشتن شود.گزارش
2 | 0
بی پرده گفتن١٧:٥٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست از دهان و دهن برداشتن ؛ بی پرده سخن گفتن. رجوع به این ترکیب ذیل دست برداشتن شود.گزارش
2 | 0
شیفته سازی١٧:٤٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٥از دست بردن دل ؛ شیفته کردن : زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را. سعدی. چنان کرشمه ٔساقی دلم ز دست ببرد که با کس ... گزارش
2 | 0
بدست امدن١٧:٥٨ - ١٤٠١/٠٧/٠٥در دست آمدن ؛ به دست آمدن : چو می بینم کنون زلفت مرا بست تو در دست آمدی من رفتم از دست. نظامی. نیامد شیشه ای از سنگ در دست که باز آن شیشه را هم سنگ ... گزارش
2 | 0
عصا١٧:٥٧ - ١٤٠١/٠٧/٠٥چوبدستی ؛ عصا : شبانان که آهوپرستی کنند ز تیرش همه چوبدستی کنند. نظامی.گزارش
2 | 0
مزاحم گردیدن١٧:٥٥ - ١٤٠١/٠٧/٠٥به دست و پای کسی پیچیدن ؛ مزاحم او شدن. سبب گرفتاری و رنج او شدن : آب می پیچد ز حیرانی به دست و پای سرو از گلستانی که آن شمشادبالا بگذرد. صائب ( از ... گزارش
2 | 0
دستمزد١٧:٥٦ - ١٤٠١/٠٧/٠٥پاداش دست ؛ دست مزد : فروتن کند گردن خویش پست ببخشد نه از بهر پاداش دست. فردوسی.گزارش
0 | 0
مزاحم شدن١٧:٥٥ - ١٤٠١/٠٧/٠٥به دست و پای کسی پیچیدن ؛ مزاحم او شدن. سبب گرفتاری و رنج او شدن : آب می پیچد ز حیرانی به دست و پای سرو از گلستانی که آن شمشادبالا بگذرد. صائب ( از ... گزارش
0 | 0
مجرب١٧:٤٤ - ١٤٠١/٠٧/٠٥( آتش دست ) آتش دست. [ ت َ دَ ] ( ص مرکب ) جلد و چست در کار.گزارش
0 | 0
رها کردن١٧:٥٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٥از دست بگذاشتن ؛ واگذاردن. رها کردن : به دست از دامن او اندرآویز حدیث دیگران از دست بگذار. فرخی.گزارش
0 | 0
شیفته ساختن١٧:٤٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٥از دست بردن دل ؛ شیفته کردن : زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را. سعدی. چنان کرشمه ٔساقی دلم ز دست ببرد که با کس ... گزارش
0 | 0
شیفته کردن١٧:٤٨ - ١٤٠١/٠٧/٠٥از دست بردن دل ؛ شیفته کردن : زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را. سعدی. چنان کرشمه ٔساقی دلم ز دست ببرد که با کس ... گزارش
0 | 0
فی الفور١٧:٤٧ - ١٤٠١/٠٧/٠٥ازدست ؛ فی الفور و درحال. ( ناظم الاطباء ) .گزارش
0 | 0
دست به دست گشتن١٧:٤٦ - ١٤٠١/٠٧/٠٥از این دست بدان دست گشتن ؛ دست به دست گشتن : دست کردار تو داری دل گفتار تو راست که عطای تو همی گردد از این دست بدان. فرخی.گزارش
0 | 0
بخشایشگر١٧:٤٤ - ١٤٠١/٠٧/٠٥ابردست ؛ بسیار بخشنده : ابردستا ز بحر جود مرا عنبر درثمن فرستادی. خاقانی.گزارش
0 | 0
بسیار بخشنده١٧:٤٤ - ١٤٠١/٠٧/٠٥ابردست ؛ بسیار بخشنده : ابردستا ز بحر جود مرا عنبر درثمن فرستادی. خاقانی.گزارش
0 | 0
بخشنده١٧:٤٤ - ١٤٠١/٠٧/٠٥ابردست ؛ بسیار بخشنده : ابردستا ز بحر جود مرا عنبر درثمن فرستادی. خاقانی.گزارش
0 | 0
چشم بد١٧:٤٢ - ١٤٠١/٠٧/٠٥the evil eyeگزارش
0 | 0
نامرتب کردن١٧:٢٥ - ١٤٠١/٠٧/٠٥تعبیه شکستن . [ ت َ ی َ / ی ِ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) نامرتب کردن و تغییر دادن . ( ناظم الاطباء ) : بر آن سو تعبیه زان گونه بشکست که مهر رایگان شد ... گزارش
0 | 0
لب به سخن نگشودن١٧:٢٢ - ١٤٠١/٠٧/٠٥نفس شکستن . [ ن َ ف َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) نفس فروبردن و برنیاوردن . نفس گسستن . || دم برنیاوردن . لب به سخن نگشودن . از اظهار مطلبی خودداری کرد ... گزارش
0 | 0
great١٧:٣٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٥terrificگزارش
0 | 0
در جریان نبودن١٧:١٨ - ١٤٠١/٠٧/٠٥be out of the loopگزارش
0 | 0
تغییر دادن١٧:٢٥ - ١٤٠١/٠٧/٠٥تعبیه شکستن . [ ت َ ی َ / ی ِ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) نامرتب کردن و تغییر دادن . ( ناظم الاطباء ) : بر آن سو تعبیه زان گونه بشکست که مهر رایگان شد ... گزارش
0 | 0
افطار کردن١٧:٢٣ - ١٤٠١/٠٧/٠٥روزه شکستن . [ زَ/ زِ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) افطار کردن : نی کارمرد روزه ٔ همت شکستن است گر خضر آبش آرد عیش جوان کشد. امیرخسرو ( از آنندراج ) .گزارش
0 | 0
دم بر نیاوردن١٧:٢٢ - ١٤٠١/٠٧/٠٥نفس شکستن . [ ن َ ف َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) نفس فروبردن و برنیاوردن . نفس گسستن . || دم برنیاوردن . لب به سخن نگشودن . از اظهار مطلبی خودداری کرد ... گزارش
0 | 0
پیچ و تاب دادن زلف١٧:٢١ - ١٤٠١/٠٧/٠٥کسمه شکستن . [ ک َ م َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) پیچ و تاب دادن زلف . ( ناظم الاطباء ) .گزارش
0 | 0
در جریان بودن١٧:١٨ - ١٤٠١/٠٧/٠٥be in the loopگزارش
0 | 0
بسیار خوشحال١٦:٥٧ - ١٤٠١/٠٧/٠٥با دُم ِ خود گردو می شکند ؛ سخت شاد است.گزارش
0 | 0
right away١٧:١٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٥بی معطلیگزارش
0 | 0
چوب لای چرخ کسی گذاشتن١٧:٠٧ - ١٤٠١/٠٧/٠٥throw a ( monkey ) wrench in something throw/put a spanner in the worksگزارش
0 | 0
چوب لای چرخ گذاشتن١٧:٠٦ - ١٤٠١/٠٧/٠٥throw a ( monkey ) wrench in something throw/put a spanner in the worksگزارش
0 | 0
گرفتار کردن١٦:٥٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست و پای کسی را در/توی پوست گردو گذاشتنگزارش
2 | 0
محدود کردن١٦:٥٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٥دست و پای کسی را در/توی پوست گردو گذاشتنگزارش
0 | 0
بسیار شاد و خرسند است١٦:٥٧ - ١٤٠١/٠٧/٠٥با دُم ِ خود گردو می شکند ؛ سخت شاد است.گزارش
0 | 0
عشق یک طرفه١٦:٣٥ - ١٤٠١/٠٧/٠٥unrequited loveگزارش
0 | 0
یک بار برای همیشه١٥:٢٠ - ١٤٠١/٠٧/٠٣only once and never againگزارش
2 | 0
فقط یکبار١٥:١٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٣only once and never againگزارش
5 | 0
گنه کار١٥:٠٩ - ١٤٠١/٠٧/٠٣دیوان سیاه . [ دی ] ( ص مرکب ) آنکه دفتر حسابش سیاه است . کسی که نامه ٔ عملش سیاه است . عاصی . گناهکار. نامه سیاه .گزارش
5 | 0
ضعیف اندام١٥:١١ - ١٤٠١/٠٧/٠٣شخصی دید سیاه فام ضعیف اندام . ( گلستان ) .گزارش
2 | 0