پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٤٦)
پای رفتن نداشتن : میل به رفتن نداشتن
پایش روی پایش بند نشدن ؛ بسیار مست بودن. مست طافح بودن. سیاه مست بودن.
پایش روی پایش بند نشدن ؛ بسیار مست بودن. مست طافح بودن. سیاه مست بودن.
خرما به بصره بردن ؛ نظیر زیره بکرمان بردن. کارلغو و نابجا کردن : کرمان و زیره بصره و خرما بدخش و لعل عمان و دُر حدیقه و گل جنت و گیاه. قاآنی.
خرما به بصره بردن ؛ نظیر زیره بکرمان بردن. کارلغو و نابجا کردن : کرمان و زیره بصره و خرما بدخش و لعل عمان و دُر حدیقه و گل جنت و گیاه. قاآنی.
این کول و آن کول انداختن ؛ در تداول عامه ، تعلل کردن. مماطله کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) .
راه دربسته ؛ مسدود، بسته : دیده از کارجهان در بسته به راه همت زین و آن دربسته به. خاقانی.
- بسته خیال ؛ کسی که خیالش ناراحت باشد. گرفته خاطر. بسته خاطر. غمگین. خسته خاطر : از لگد حادثات سخت شکسته دلم بسته خیالم که هست این خلل از بوالعلا. ...
- بسته خیال ؛ کسی که خیالش ناراحت باشد. گرفته خاطر. بسته خاطر. غمگین. خسته خاطر : از لگد حادثات سخت شکسته دلم بسته خیالم که هست این خلل از بوالعلا. ...
- بسته خیال ؛ کسی که خیالش ناراحت باشد. گرفته خاطر. بسته خاطر. غمگین. خسته خاطر : از لگد حادثات سخت شکسته دلم بسته خیالم که هست این خلل از بوالعلا. ...
بسته کستی زردشتی ( زیرا زردشتیان مکلفند از سن بلوغ کستی ( کشتی ) برکمر بندند. ) جمع : بسته کستیان .
بسته کستی زردشتی ( زیرا زردشتیان مکلفند از سن بلوغ کستی ( کشتی ) برکمر بندند. ) جمع : بسته کستیان .
بسته کستی زردشتی ( زیرا زردشتیان مکلفند از سن بلوغ کستی ( کشتی ) برکمر بندند. ) جمع : بسته کستیان .
بسته داشتن ؛ بستن. بسته داشتن کمر. آماده بودن ، گوش بفرمان بودن.
بسته داشتن ؛ بستن. بسته داشتن کمر. آماده بودن ، گوش بفرمان بودن.
به کجا چنین شتابان؟
Where are you off to in such a hurry?
( خوش آمدگوی ) خوش آمدگوی. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ] ( نف مرکب ) خوش آمدگو. متملق. چاپلوس. متبصبص. مزاج گوی. ( یادداشت مؤلف ) : ضیافت خور خوش آمدگوی با ...
camelish
ملکوت
مرغ آذرافروز ؛ مرغ آذرفروز، کنایه از ققنس باشد و آن مرغی است که هزار سال عمر کند و بعد از آن هیزم بسیار جمع کرده خود را بسوزد. ( برهان ) ( آنندراج ) ...
مرغ آذرافروز ؛ مرغ آذرفروز، کنایه از ققنس باشد و آن مرغی است که هزار سال عمر کند و بعد از آن هیزم بسیار جمع کرده خود را بسوزد. ( برهان ) ( آنندراج ) ...
کلمرغ. [ک َ م ُ ] ( اِ مرکب ) نوعی از کرکس باشد و آن مرغی است که بر سر او پر نمی باشد. ( برهان ) . نوعی از کرکس مردارخوار که سر آن پر ندارد و کل است ...
بوقلمونی. [ ق َ ل َ ] ( ص نسبی ) رنگارنگ. مختلف اللون. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) : خوبتر از بوقلمون یافتم بوقلمونیها در نوبهار. منوچهری. ...
پیل مرغ ؛ بوقلمون. رجوع به بوقلمون شود
بال گشودن مرغ ؛ کنایه از سرزدن خورشید و دمیدن صبح است : چو روز دگر مرغ بگشود بال تهی شد دماغ سپهر از خیال. نظامی
بال گشودن مرغ ؛ کنایه از سرزدن خورشید و دمیدن صبح است : چو روز دگر مرغ بگشود بال تهی شد دماغ سپهر از خیال. نظامی
| سبزه. چمن. مرتع. مرج. چمن وحشی
| سبزه. چمن. مرتع. مرج. چمن وحشی
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
مهین. [ م ُ ] ( ع ص ) ( از �هَ و ن � ) نعت فاعلی از اِهانة. خواری بخش. خوارکننده : و له عذاب مهین. ( قرآن 14/4 ) . غث و سمین و معین و مهین آن را وزنی ...
مهین. [ م ُ ] ( ع ص ) ( از �هَ و ن � ) نعت فاعلی از اِهانة. خواری بخش. خوارکننده : و له عذاب مهین. ( قرآن 14/4 ) . غث و سمین و معین و مهین آن را وزنی ...
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
- ماء مهین ؛ آب ضعیف. کنایه از نطفه است. ( از مهذب الاسماء ) : تبارک اﷲ از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بسته ست و چشم و زلف و جبین. سعدی.
ممهر. [ م ُ هَِ ] ( ع ص ) فرس ممهر؛ مادیان باکره. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . اسپ باکره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) .
ممهر. [ م ُ هَِ ] ( ع ص ) فرس ممهر؛ مادیان باکره. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . اسپ باکره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) .
آن کاروان کوچ کر د؛ انتظار نفع پیشین حالا بی جاست. اوضاع و احوال دگرگون شده ، نظیر: آن ممه را لولو برد یا آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. ( از امثال و ...
آن کاروان کوچ کر د؛ انتظار نفع پیشین حالا بی جاست. اوضاع و احوال دگرگون شده ، نظیر: آن ممه را لولو برد یا آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. ( از امثال و ...
حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی
The Talk of the . . . . . . . . .
The Talk of the World
The Talk of the Town
پریان. [ پ َ ] ( اِ ) ج ِ پری. جِنَّة. رجوع به پری شود. || مخفف پرنیان است. ( شعوری ) . ابریشم و حریر و ململ. || چرم شتر.
دوستی کردن = زفاف نمودن. ( ناظم الاطباء ) .