پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٥٧)
نقل علی فرهنگ فارسی معین ( نَ. عَ ) ( اِ. ) ( عا. ) 1 - روستایی چشم و گوش بسته و جاهل به آداب و رسوم شهرنشینی و معاشرت . 2 - سرباز دهاتی .
نقل مذهب . [ ن َل ِ م َ هََ ] ( ترکیب اضافی ، اِمص مرکب ) از مذهبی به مذهب دیگر رفتن . ( آنندراج ) . تغییر مذهب : نظاره به سوی چهره از مقنع رفت توفیق ...
نقل مذهب . [ ن َل ِ م َ هََ ] ( ترکیب اضافی ، اِمص مرکب ) از مذهبی به مذهب دیگر رفتن . ( آنندراج ) . تغییر مذهب : نظاره به سوی چهره از مقنع رفت توفیق ...
نقل مذهب . [ ن َل ِ م َ هََ ] ( ترکیب اضافی ، اِمص مرکب ) از مذهبی به مذهب دیگر رفتن . ( آنندراج ) . تغییر مذهب : نظاره به سوی چهره از مقنع رفت توفیق ...
walk with God
walk with God
pamphlet
به رشته تحریر در آوردن
خزانه اسرار ؛ مخزن الاسرار، کنایه از قلب : چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانه اسرار من خراب کنند. مسعودسعد سلمان.
خزانه اسرار ؛ مخزن الاسرار، کنایه از قلب : چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانه اسرار من خراب کنند. مسعودسعد سلمان.
واحد شمارش قنات ، چند رشته قنات
خواب درهم ؛ خواب آشفته. اضغاث احلام. خواب شوریده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : به خواب در هم از آن آرزوی زر زخیال رزی خریدی با جایباش ده مرده. سوزنی.
خواب درهم ؛ خواب آشفته. اضغاث احلام. خواب شوریده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : به خواب در هم از آن آرزوی زر زخیال رزی خریدی با جایباش ده مرده. سوزنی.
خواب درهم ؛ خواب آشفته. اضغاث احلام. خواب شوریده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : به خواب در هم از آن آرزوی زر زخیال رزی خریدی با جایباش ده مرده. سوزنی.
مسیح پرست ؛ مسیحی. پیرو حضرت عیسی ( ع ) . که دین عیسوی دارد. رجوع به مسیحی شود : آمد آن رگزن مسیح پرست نیش الماسگون گرفته به دست. عسجدی. بود دستورش ...
مسیح پرست ؛ مسیحی. پیرو حضرت عیسی ( ع ) . که دین عیسوی دارد. رجوع به مسیحی شود : آمد آن رگزن مسیح پرست نیش الماسگون گرفته به دست. عسجدی. بود دستورش ...
بدرود زندگی گفتن
بدرود زندگی گفتن
بدرود زندگی گفتن
بدرود زندگی گفتن
ابوالمنذر ؛ خروس. ( ناظم الاطباء ) . کنیه خروس زیرا او خفته را بیدار و آگاه کند. ( از اقرب الموارد ) .
خورشیدجاه . [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) بلندرتبه . آنکه جاه و مقام خورشید دارد : گردون غلامست از خطر خورشیدجاهست از گهرکیوان حسام است از ظفر بهرام پی ...
خورشیدجاه . [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) بلندرتبه . آنکه جاه و مقام خورشید دارد : گردون غلامست از خطر خورشیدجاهست از گهرکیوان حسام است از ظفر بهرام پی ...
خورشیدجاه . [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) بلندرتبه . آنکه جاه و مقام خورشید دارد : گردون غلامست از خطر خورشیدجاهست از گهرکیوان حسام است از ظفر بهرام پی ...
خورشیدجاه . [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) بلندرتبه . آنکه جاه و مقام خورشید دارد : گردون غلامست از خطر خورشیدجاهست از گهرکیوان حسام است از ظفر بهرام پی ...
خورشیدجاه . [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) بلندرتبه . آنکه جاه و مقام خورشید دارد : گردون غلامست از خطر خورشیدجاهست از گهرکیوان حسام است از ظفر بهرام پی ...
خورشیدجاه . [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) بلندرتبه . آنکه جاه و مقام خورشید دارد : گردون غلامست از خطر خورشیدجاهست از گهرکیوان حسام است از ظفر بهرام پی ...
به موجب / بموجب . . . . . . . . . . . .
در اثر . . . . . .
مقر داشتن ؛ جای داشتن. قرارگاه داشتن : خنک روز محشر تن دادگر که در سایه عرش دارد مقر. سعدی ( بوستان ) .
مقر آمدن ؛ اعتراف کردن. اقرار کردن. خستو شدن. معترف شدن : مقر آمد جوانمردی که بی او نشد کس را جوانمردی مقرر. عنصری ( دیوان چ یحیی قریب ص 76 ) . دبی ...
مقر آمدن ؛ اعتراف کردن. اقرار کردن. خستو شدن. معترف شدن : مقر آمد جوانمردی که بی او نشد کس را جوانمردی مقرر. عنصری ( دیوان چ یحیی قریب ص 76 ) . دبی ...
مقر آمدن ؛ اعتراف کردن. اقرار کردن. خستو شدن. معترف شدن : مقر آمد جوانمردی که بی او نشد کس را جوانمردی مقرر. عنصری ( دیوان چ یحیی قریب ص 76 ) . دبی ...
مقر آمدن ؛ اعتراف کردن. اقرار کردن. خستو شدن. معترف شدن : مقر آمد جوانمردی که بی او نشد کس را جوانمردی مقرر. عنصری ( دیوان چ یحیی قریب ص 76 ) . دبی ...
مقر آمدن ؛ اعتراف کردن. اقرار کردن. خستو شدن. معترف شدن : مقر آمد جوانمردی که بی او نشد کس را جوانمردی مقرر. عنصری ( دیوان چ یحیی قریب ص 76 ) . دبی ...
مقر آمدن ؛ اعتراف کردن. اقرار کردن. خستو شدن. معترف شدن : مقر آمد جوانمردی که بی او نشد کس را جوانمردی مقرر. عنصری ( دیوان چ یحیی قریب ص 76 ) . دبی ...
مقر. [ م ُ ق ِرر ] ( ع ص ) اقرارکننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . اعتراف کننده و اذعان کننده و کسی که اقرار می کند و اعتراف می نماید و راست می گوید و اعت ...
مقر. [ م ُ ق ِرر ] ( ع ص ) اقرارکننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . اعتراف کننده و اذعان کننده و کسی که اقرار می کند و اعتراف می نماید و راست می گوید و اعت ...
مقر. [ م ُ ق ِرر ] ( ع ص ) اقرارکننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . اعتراف کننده و اذعان کننده و کسی که اقرار می کند و اعتراف می نماید و راست می گوید و اعت ...
مقر. [ م ُ ق ِرر ] ( ع ص ) اقرارکننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . اعتراف کننده و اذعان کننده و کسی که اقرار می کند و اعتراف می نماید و راست می گوید و اعت ...
این اواخر
این اواخر
این اواخر
در این اواخر
این اواخر
در این اواخر
در این اواخر
در این اواخر
در این اواخر
پاپتی