پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
شکوفه افتادن کسی را ؛ هراشیدن. قی کردن. استفراغ کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
شکوفه مس ؛ زهرةالنحاس که کف مس نیز گویند. ( ناظم الاطباء ) . ترجمه زهرةالنحاس است و آنرا کف مس نیز گویند وآن چیزی است که چون مس را بگدازند و در گودی ...
مثل شکوفه ؛ سخت سپید. سخت پاکیزه : رخت شسته ام مثل شکوفه. ( از یادداشت مؤلف ) . - || شکفته و خندان.
شکوفه وش ؛ شکوفه گون. شکوفه وار. چون شکوفه : هر شب که پرشکوفه شود روی آسمان در چشم من شکوفه وش آید خیال یار. خاقانی.
شکوفه سنگ ؛ چیزی است که در کوهها بر روی سنگ پیدا میشود و گلسنگ نیز گویند و به تازی زهرالحجر، و در دفع سیلان خون نافع است. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ...
شکوفه فشان ؛ شکوفه بار. شکوفه ریز : این گلبنان نه دست نشان دل تواند بادامشان شکوفه فشان چون گذاشتی. خاقانی. شاخ شکوفه فشان سنقرکانندخرد هر نفسی بال ...
شکوفه دهان ؛ که دهانی خندان چون شکوفه دارد: در موضع شقاة هر خوش پسری. . . شکوفه دهانی. . . کمر بر میان بسته. ( تاریخ جهانگشای جوینی ) .
کوفه ریز ؛ که شکوفه از آن بریزد. که شکوفه خود را بریزد : از شاخ شکوفه ریز گویی کرده ست فلک ستاره باران. خاقانی.
شکوفه دادن ؛ بازشدن گل درختان : درخت دانش من شاخ کرد و میوه نمود شکوفه داد و کنون اندرآمده ست به بار. ناصرخسرو. - || کنایه از نور و روشنی دادن. ( ...
پرشکوفه ؛ که پر از شکوفه باشد. که از شکوفه پر باشد : پشت بر دیوار زندان روی بر بام فلک چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من. خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 32 ...
شکوفه بار ؛ شکوفه ریز. که شکوفه از آن ببارد و بریزد.
شکوفه برآوردن ؛شکوفه کردن. شکوفه باز کردن. ( یادداشت مؤلف ) . تقطین. ( منتهی الارب ) . ازهار. ( منتهی الارب ) ( دهار ) : اطلاع ؛شکوفه برآوردن درخت. ...
بشکوفه ؛ شکوفه دار. فصل شکوفه. کنایه ازاول بهار : به هنگام بشکوفه گلستان بیاورد لشکر ز زابلستان. فردوسی. وگر بازگردی به زابلستان به هنگام بشکوفه گل ...
ملک فربه کردن ؛ کنایه از زیاد کردن ملک. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ازناظم الاطباء ) . || بزرگی. ( منتهی الارب ) . بزرگی و فر و عظمت. ( ناظم الاطباء ) . ...
در ملک ؛ در اختیار. در تصرف : جز ضیعتی که به گوزگانان دارد. . . هیچ چیز ندارد از صامت و ناطق در ملک خود. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 358 ) .
ملک ریزه ؛ ملک کوچک : جمعی اقاربم طمعخام بسته اند در ملک ریزه ای که بدانم تعیش است. ابن یمین.
چار ملک ؛ چهار ملک مقرب. جبرئیل ، میکائیل ، اسرافیل ، عزرائیل : چارملک در دو صبح داعی بخت تواند باد به آیین خضر دعوتشان مستجاب. خاقانی. چار ملک بلب ...
ملک نقاله ؛ فرشته ای که تن مردگان را از مدفن خود به جای دیگر نقل می کند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به ذیل نقاله شود.
ملک نیمروز ؛ کنایه از آدم علیه السلام است به اعتبار اینکه تا نصف روز در بهشت بود. ( برهان ) ( آنندراج ) . - || کنایه از حضرت رسالت پناه صلوات اﷲ عل ...
ملک القدوس ؛ رجوع به ترکیب الملک الاعلی شود.
الملک الاعلی ؛ خداوند تبارک و تعالی. ملک ذوالجلال. ملک القدوس. ملک مالک الملک. ملک متعال. ملک ودود. ( ناظم الاطباء ) .
هاء ملفوظ ؛ که آن را �هاء ظاهر� نیزگویند آن قسم از هاء است که در هیچ حال تغییری در آن پدید نمی آید و در اضافه ساقط نمی گردد بر خلاف هاء مخفی که هاء غ ...
واو ملفوظ ؛ واوی که چون در میان یا آخر کلمه واقع شود خوانده شود. مقابل واو معدوله. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
الشجرةالملعونة ؛ درخت زقوم که درختی است در دوزخ. والشجرة الملعونه ( فی القرآن ) ، بنی امیه. ( ناظم الاطباء ) . الشجرة الملعونة در قول قرآن ، گویند در ...
الشجرةالملعونة ؛ درخت زقوم که درختی است در دوزخ. والشجرة الملعونه ( فی القرآن ) ، بنی امیه. ( ناظم الاطباء ) . الشجرة الملعونة در قول قرآن ، گویند در ...
ملعبه دست کسی شدن ؛دستخوش او شدن. دستکش او شدن. بازیچه دست او شدن چنانکه هر طور خواهد رفتار کند. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . آلت دست او شدن.
منتهی شدن ؛ به پایان رسیدن. به فرجام آمدن. انجامیدن. فرجامیدن. رسیدن به غایت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
منتهی گردیدن ؛ منتهی شدن : هرچه ادراک او بدان منتهی گردد غایت ادراک او بود نه غایت واحد. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 18 ) . رجوع به ترکیب منتهی شدن شود.
ملزم گشتن ؛ ملزم شدن : خسرو از بداهت گفتار به صواب و حضور جواب او ملزم گشت. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 93 ) .
ملزم کردن ؛ مجبورنمودن بر کردن کاری و مغلوب کردن بر اقرار در امری. ( ناظم الاطباء ) .
ملخص شدن ؛ خلاصه شدن. مختصر شدن.
ملخص کردن ؛ خلاصه کردن. کوتاه کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملخ زدن کشت را و امثال آن را ؛ کنایه از خوردن و تباه کردن آن را. ( آنندراج ) : فراقت کشت خسرو را که ترسیدی ز روز بد ملخ زد کشت دهقان را که بیمش بودی ...
ملخ آبی ؛ نوعی از ماهی کوچک که آن را به عربی اربیان گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) . نوعی از ماهی کوچک. ملخ دریایی. ( ناظم الاطباء ) . روبیان. جرادالبح ...
ملخ پیاده ؛ ملخ جهنده را گویند و آن غیر ملخ پردار است و بعضی گویند ملخی است که هنوز پر برنیاورده است و آن را به عربی دبی خوانند. ( برهان ) . قُمَّل. ...
مثل ملخ ؛ سخت لاغر و باریک. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مثل مور و ملخ ، چو مور و ملخ ؛ به عده سخت بسیار. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : بجوشید لشکر چو مور و ملخ کشیدند از کوه تا کوه نخ. عنصری ( یادداشت ا ...
ملحوظ گشتن ( گردیدن ) ؛ نگریسته شدن. مورد التفات قرار گرفتن : مساعی مشکور. . . و پاک روشی او در راه خدمت محقق آمد و به حسن التفات ملک ملحوظ. . . گشت. ...
شعرملحون ؛ شعری که با الحان و نغمات و مقامات موسیقی و ضرب و آهنگ و ساز و آواز خوانده شود مانند سرود و ترانه و تصنیف و قول و غزل ( قدیم ) . ( دیوان عث ...
شعرملحون ؛ شعری که با الحان و نغمات و مقامات موسیقی و ضرب و آهنگ و ساز و آواز خوانده شود مانند سرود و ترانه و تصنیف و قول و غزل ( قدیم ) . ( دیوان عث ...
ملحوظ افتادن ؛ نگریسته شدن. ملاحظه شدن. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملحوظ داشتن ؛ نگریستن. مرعی داشتن : از آنجا که غریب دوستی اهل هنر و عیب پوشی ارباب فضل است آن را به عین الرضا ملحوظ داشتند. ( المعجم چ دانشگاه ص 21 ) ...
ملحوظ گردانیدن ؛ ملحوظ داشتن. مورد التفات و توجه قرار دادن : اگر شهزاده. . . او را به نظر عنایة و اعزاز ملحوظ و مقبول گرداند و از زمره بندگان خود شما ...
بی ملحمه ؛ بدون جنگ. بی جدل و ستیزه : شد سیه روز سیم روی همه حکم صالح راست شد بی ملحمه. مولوی. نک درافتادیم در خندق همه خسته و کشته بلا بی ملحمه. ...
ادویه ملحمة ؛ داروها که گوشت رویاند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : فی الادویة الملحمة للجراحات. ( قانون ابوعلی سینا از یادداشت ایضاً ) . و رجوع به ...
نبی الملحمة ؛ پیغمبر قتال یا پیمبر صلاح و تألیف مردم. ( منتهی الارب ) . نبی القتال او نبی الاصلاح و تألیف الناس کانه یؤلف امر الامة. ( ناظم الاطبا ...
ملحه علی رکبتیه ؛ یعنی او بیوفاست یا فربه یا تندخشم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) .
نبت ملح ؛ شور گیاه که حمض نامند.
ملح هندی ؛ نمکی است شفاف وسرخ مایل به سیاهی و قطعات او بزرگ. ( تحفه حکیم مؤمن ) . در داروهای چشم به کار است. ( ذخیره خوازمشاهی ) . نمک کوهی یا معدنی ...
بینهما ملح ؛ بین آن دو حرمت و سوگند است. ( از اقرب الموارد ) .