پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
مندفع شدن ؛ دفع شدن. دور شدن. رد شدن. زایل شدن : هجو او راست گویم و نشود سخن راست مندفع به جواب. سوزنی. حکمت در وجود نفس غضبی کسر و قهر نفس بهیمی ا ...
مندرس شدن ؛ از میان رفتن. محو شدن : ز انعام تو منبسط شد زمین در ایام تو مندرس شد فنا. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 32 ) . بیشتر از رسوم پادشاهی به ر ...
مندرج گردیدن ؛ درج شدن. جای گرفتن. گنجیدن. داخل شدن : نور علم توحید در نور حال او مستتر و مندرج گردد. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 21 ) .
ایام منحوسة ؛ قدما بعضی از روزهای ماه قمری رانحس می شمردند و ابونصر فراهی آنها را در قطعه زیر جمع کرده است : هفت روزی نحس باشد در مهی زآن حذر کن تا ن ...
منحوس شدن ؛ نحس شدن. نامبارک شدن. بدیمن شدن. شوم شدن : مدت عالم به آخر می رسدبی هیچ شک طالع عالم نمی بینی که چون منحوس شد. انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ...
منحوس طالع ؛ نگون بخت. بدطالع : منکوب طبعم آوخ منحوس طالعم بر عالم سبکسر از آن من گران بوم. خاقانی.
نحر منحور ؛ سینه شکافته. گلوی بریده : و النحرالمنحور. . . ، قسم به گلوی بریده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
فعل منحوت ( در اصطلاح این کتاب ) ؛ چون �فهمیدن � از �فهم � و �غارتیدن � از �غارت � و �طلبیدن � از �طلب � و �رقصیدن � از �رقص �. ( یادداشت مرحوم دهخدا ...
خط منحنی ؛ ( اصطلاح هندسه ) خطی است که نه مستقیم باشد و نه منکسر و نه شامل قطعات مستقیم. و ممکن است باز باشد چون قوسی از دایره و بیضی و جزآنها و یا ب ...
منحصر شدن ؛ مقصور شدن. مختص شدن. اختصاص داشتن : منحصر شد رهبری بر ذات او هست منشور جهان آیات او. اسیری لاهیجی ( از آنندراج ) .
منحرف گردیدن ( گشتن ) ؛ منحرف شدن : به اندک زیادتی که به کار برد زود از سمت اعتدال منحرف گردد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 110 ) . پس بر او واجب بود که ...
منحرف شدن ؛ از طریق عفت و تقوی یک سو شدن.
منحرف شدن ؛ برگشتن و خمیده شدن. ( ناظم الاطباء ) . پیچیدن. کج شدن. میل کردن از. بیرون شدن از استقامت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : بینا و نابینا که از ج ...
منحرف کردن ؛کج کردن. کیبیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منحرف افتادن ؛ منحرف شدن : بدین سبب صداقت ایشان تام نبود و از عدالت منحرف افتد. ( اخلاق ناصری ) .
مزاج منحرف ؛ بیمارشده. مریض گشته. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منحرف ارکان ؛ چیزی که ارکان آن از استقامت خارج گردیده باشد. آنچه که پایه هایش خمیده و کج شده باشد : ز شرم بیت معمورت طبایع منحرف ارکان ز رشک سقف مرفو ...
منحدر شدن ؛ سرازیر شدن و از بالا به زیر افتادن. ( ناظم الاطباء ) .
منحدر کردن ؛ سرازیر کردن و از بالا به نشیب انداختن. ( ناظم الاطباء ) .
منجم حشوی ؛ آنکه از روی محاسبات نجومی به استخراج احکام بپردازد و وقایع عالم را پیشگویی کند. ( مقدمه التفهیم ص یدویه ) : فاما منجمان حشوی این هرسه ستا ...
منجم احکامی ؛اخترگوی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . منجم حشوی. رجوع به ترکیب بعد شود.
منجر شدن به. . . ؛ کشیدن به. . . کشیده شدن به. . . انجامیدن به. . . ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
منج انگبین ؛ نحل. نحله. ثواب. زنبورعسل. مگس عسل. کبت انگبین. عساله : در فریومد. . . منج انگبین باشد و عسلی بغایت کمال ، چنانکه در دیگر نواحی نیشابور ...
منج صفت ؛ مانند زنبورعسل : شیرین نکرده از عسل روزگار کام تا کی زمانه منج صفت خواهدش گزید. ابن یمین ( از جهانگیری ) .
مثل منج آشیان ؛ سوراخ سوراخ. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب منج آشیان شود.
منج آشیان ؛ لانه زنبور. کندو. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : قهرت اندر دوده غوغائیان همچنان دودی است در منج آشیان. شرف شفروه ( از یادداشت ایضاً ) . ...
خشخاش منثور ؛ خشخاش بری مصری. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
- امیر منج ؛ شاه زنبوران. یعسوب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا )
منثور بری ؛ شب بوی سلطانی.
منثور لیلی ؛ یکی از اقسام شب بوست. ( فرهنگ فارسی معین ) .
- منثور اصفر ؛ شب بوی زرد.
منثور گردیدن ؛ پراکنده شدن. متفرق گشتن : گر دهد بدخواه او را روشنایی آفتاب در هوا اجزای او منثور گردد چون هبا. عبدالواسع جبلی ( دیوان چ ذبیح اﷲ صفا ...
شازده : مخفف شاهزاده و به کنایه و در زبان عامیانه آدم تنبل و بیعار . �فرزندان و نوادگان فتحعلی شاه و اولاد آنها از جمله نخستین گروه های ایرانی بوده ...
ملول گشتن ( گردیدن ) ؛ ملول شدن : تو مردم کریمی ، من کنگری گدایم ترسم ملول گردی با این کرم ز کنگر. فرخی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 189 ) . چون که ملالت ...
- ملول شدن ؛ مغموم شدن و دلتنگ گشتن. ( ناظم الاطباء ) . به ستوه آمدن. سیر آمدن. آزرده شدن. تبرم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : چنانکه کسی. . . اگر ...
ملوک طوایفی ؛ ملوک الطوایفی ؛ منسوب به ملوک طوایف ، حکومت خان خانی . حکومت فرمانروایان و امیران مختلف در هر ناحیه از مملکتی با استقلال نسبی. رجوع به ...
ملوک نواحی ؛ ملوک اطراف. پادشاهانی که در همسایگی کشور حکومت دارند. پادشاهان کشورهای مجاور : یکی از متعلقان واقف بود و ملک را اعلام کرد که فلان را حبس ...
ملوک اطراف ؛ ملوک نواحی. پادشاهان همسایه. سلاطین همجوار : به روزگار پرویز چون که پیامبر ما را. . . امر آمد از سوی آسمان که سوی ملوک اطراف را کس فرست ...
ملوث گردانیدن ؛ ملوث کردن : جمال صیانت به خال خیانت ملوث گردانیدی. ( سندبادنامه ص 70 ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
مست وملنگ ؛ مست طافح. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . سرخوش. بانشاط. ( فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ) . || بیهوش و مست الهی را گویند. ( برهان ) ( نا ...
ملمعنقش ؛ رنگارنگ. پر نقش و نگار : صدره ها دیدمت ملمعنقش جبه ها دیدمت مهلل کار. مسعودسعد.
رجل ملم مِعَم ؛ مردی که کارهای مردم اصلاح کند و نیکی او به همگان رسد. ( از اقرب الموارد ) .
- ملل متحد ؛ عنوانی ناشی از سرفصل منشورملل متحد که در سانفرانسیسکو به امضا رسیده ( 25 ژوئن 1945 م. ) برای بوجود آوردن سازمان جهانی ، معروف به سازمان ...
مِلَل و نِحَل ؛ به معنی دینها و مذهبها چه نحل جمعِنحله است که به معنی مذهب سوای اسلام باشد. ( غیاث ) : علم تواریخ مرکب است از علم ادیان و علم ابدان ا ...
احسن الملل ؛بهترین ملتها. بهترین دینها. کنایه از دین مبین اسلام : قفل اسطوره ارسطو را بر در احسن الملل منهید. خاقانی.
�در زمان فتحعلی شاه سکه های رایج در دست مردم بیشتر سکه های مسی بود که چون زود سیاه می شد به آن پول سیاه می گفتند . � ( طلوعی ، محمود ( 1377 ) هفت پا ...
- شلتوک کوبی ؛ کوبیدن برنج با پوست و برآوردن از پوست. ( یادداشت مؤلف ) . - || کارخانه ای که در آن شالی کوبند. ( یادداشت مؤلف ) .
شلتاق کردن ؛ اجحاف کردن. زورگویی : اگرز طرف به تنبان دلم نهد شاید ز بس که ترک نگاهش به من کند شلتاق. ملا فوقی یزدی ( از آنندراج ) . ز ناله ٔدل مظلو ...
باباشلتوک ؛ این لفظ که در هجو دماغی واقع شده ، لفظی است موضوع که از راه ریشخند گفته میشود. ( از آنندراج ) .
شلتوک کاری ؛ زراعت برنج. ( ناظم الاطباء ) .