پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
شکنجه دیدن ؛ معذب شدن.
شکنجه آب نمک ؛ نوعی از تعذیب که گنهکاران را به خوردن آب نمک میکنند. ( آنندراج ) : از گریه شرح جور تو گر یک به یک کنم صد بحر را شکنجه به آب نمک کنم. ...
در شکنجه کشیدن ؛ به چوب شکنجه بستن. شکنجه دادن : ملک را طرفی از ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. . . در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت. . . ( گلست ...
شکنج دیده ؛ چین خورده : گفت ای ورق شکنج دیده چون دفتر گل ورق دریده. نظامی.
شکنج گیر ؛ چین و شکن گیرنده : پایم چو دو لام خم پذیر است دستم چو دویی شکنج گیر است. نظامی.
شکنج بر ابرو برزدن ؛ گره بر ابرو زدن. سخت خشمگین شدن : بگفت این و برزد به ابرو شکنج چو ماری که پیچد ز سودای گنج. نظامی. رجوع به ترکیب شکنج به ابرو ...
شکنج بر ابرو برزدن ؛ گره بر ابرو زدن. سخت خشمگین شدن : بگفت این و برزد به ابرو شکنج چو ماری که پیچد ز سودای گنج. نظامی. رجوع به ترکیب شکنج به ابرو ...
شکنج به ابرو درآمدن ؛ کنایه از سخت خشمگین و عصبانی شدن است : به ابرو درآمدکمان را شکنج شتابان شده تیر چون مار گنج. نظامی. رجوع به ترکیب شکنج به ابر ...
شکنبه پز ؛ رواث. سیرابی فروش. ( یادداشت دهخدا ) .
شکنبه وا ؛ نوعی غذا که از شکمبه سازند. آش شکمبه. سیرابی : شیخ گفت : اکنون این را به مطبخی باید داد تا شکمبه وایی پزد. ( اسرارالتوحید ص 161 ) .
شکنبه بر سر کسی کردن یا کشیدن ؛ نوعی از تعذیب و سیاست است. ( از آنندراج ) : شکنبه طبل سان بر سر کنندش دو دسته چوبها بر سر زنندش. ابوطالب کلیم ( از آ ...
شکنبه بر سر کسی کردن یا کشیدن ؛ نوعی از تعذیب و سیاست است. ( از آنندراج ) : شکنبه طبل سان بر سر کنندش دو دسته چوبها بر سر زنندش. ابوطالب کلیم ( از آ ...
ملتهب گردیدن ؛ برافروخته شدن. برافروختن : اگر اندک غمی به دل او رسد بپژمرد، به کمتر دردی بنالد، از جوع مضطرب شود، از عطش ملتهب گردد. ( مرزبان نامه ) .
ملتهب شدن ؛ زبانه زدن. برافروخته شدن. مشتعل گردیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
طفل ملتقط ؛ طفلی که از سر راه بردارند. کودک سر راهی. لقیط.
ملتزم رکاب ؛ کسی که در رکاب بزرگی حرکت کند. آنکه همراه بزرگ یا فرمانروایی باشد.
- ملتزم کردن ؛ مجبور کردن.
ملتزم گشتن ؛ ملتزم شدن. پذیرفتن : پادشاه. . . دین حنفی را متقلد و ملتزم گشته. . . ( تاریخ غازان ص 96 ) . و رجوع به ترکیب قبل شود.
ملتزم شدن ؛ متعهد شدن. ( ناظم الاطباء ) . برعهده گرفتن. پذیرفتن. به گردن گرفتن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : قرضی که از ره کرمت ملتزم شده ست هنگام ...
ملتحم شدن جراحت ؛ درست شدن آن. پیوسته شدن آن. سر استوار کردن آن. سر به هم آوردن ریش. ملتئم شدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملتئم کردن ؛ به هم پیوستن. به هم پیوند دادن. جوش دادن : به اقتضای مقادیر ملتئم کردند نه هیچ جزو به نقصان نه هیچ جزو فزون. جمال الدین عبدالرزاق.
ملتئم شدن خستگی یا ریشی ؛ خوب شدن آن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
خبزالملة ؛ نان کماج. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . نان پخته شده در ملة و گویند: �اطعمنا خبز ملة� و نگویند: �اطعمنا ملة�، زیرا ملة خاکستر گرم است و ابوعبید گ ...
ذوملة ؛ به ستوه آمده. ( ناظم الاطباء ) .
رجل ذوملة ؛ مرد باملال. ( از اقرب الموارد ) .
ملت بیضا ؛ شریعت اسلام. ( ناظم الاطباء ) .
مجوسی ملت ؛آنکه بر دین مجوس است : مجوسی ملتی هندوستانی چو زردشت آمده در زندخوانی. نظامی.
ملت اسلام ؛ شریعت اسلام. ( ناظم الاطباء ) .
ملبس شدن ؛ پوشیدن. در بر کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملبس کردن ؛ پوشانیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملبس به فلان لباس گردیدن ؛ فلان لباس در بر کردن.
در ملا ؛ به آشکارا. آشکارا. علنی : یکرویه دوستم من و کم حرص مادحم هم راست در خلاام و هم پاک در ملا. مسعودسعد. چون به شاهین قضا انصاف سنجی گاه حکم ج ...
ملا رفتن ؛ مکتب رفتن و سبق خواندن. ( ناظم الاطباء ) .
بر ملا افتادن ؛ آشکارا شدن. علنی شدن. فاش شدن : رازم از پرده بر ملاافتاد چند شاید به صبر پنهان داشت. سعدی. مگو آنچه گر بر ملا اوفتد سخنگو از آن درب ...
باملایمت ؛ بانرمی و باآهستگی و با درنگ و آرام.
ملایمت کردن ؛ انسانیت و مردمی کردن و مهربانی نمودن و شیرین زبانی و نرمی کردن.
- هوای ملایم ؛ هوایی نه گرم و نه سرد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
آب ملایم ؛ آب نیم گرم. آبی که نه سرد و نه گرم بلکه میانه است. آب فاتر.
آتش ملایم ؛ نار لینه. نار رقیقه. ( یادداشت به خطمرحوم دهخدا ) .
توتون ملایم ؛ مقابل توتون تند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملایم شدن ؛ نرم خو شدن. خوشخو شدن. صلح جو شدن. آرام شدن : زمانه بوته خار از درشت خویی تست اگر شوی تو ملایم جهان گلستان است. صائب. چون شود دشمن ملای ...
ملایم گو ؛ آنکه سخنان شیرین و نرم گوید : کند تأثیر در دل چون ملایم گو بود واعظ به نرمی جا کند در سنگ آب آهسته آهسته. گلی شادی ( از آنندراج ) .
- ملایم طبع بودن یا نبودن ؛ با طبع ساختن یا نساختن. سازگار بودن با طبع یا نبودن.
- ملایم طبع بودن یا نبودن ؛ با طبع ساختن یا نساختن. سازگار بودن با طبع یا نبودن.
بی ملام ؛ بدون نکوهش. بدون سرزنش. آنچه نکوهش و سرزنش را سزاوار نباشد : دل در ستایش هنرش هست بی ملال جان در پرستش خردش هست بی ملام. امیرمعزی ( دیوان ...
کارشکمی ؛ کار بی مطالعه و عمل. نسنجیده. دیمی. الکی.
پیوند شکمی ؛ قسمی پیوند درخت که در آن شاخه را از سر شکافند و پاره ای از درخت دیگر در میان شکاف نهند و استوار بندند. ( یادداشت مؤلف ) .
سطح شکمی ؛ آن بخش از بدن که جانور بر روی آن حرکت میکند: چون حرکت جانور همیشه بر روی یکی از دو سطح بدن انجام میگیرد، آن سطح را سطح شکمی و طرف مخالف را ...
عهدشکن ؛ آنکه پیمان خود را نقض کند : اگر آن عهدشکن بر سر میثاق آید جان رفته ست که با قالب مشتاق آید. سعدی. رجوع به ماده عهدشکن در جای خود شود.
گردن شکن ؛ شکننده گردن : ز پولاد تر سخت گردن شکن برون ریخته مغزها در دهن. نظامی.