پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
ملحه علی ذیله ؛ او ناسپاس است. ( ازدزی ج 2 ص 610 ) .
ملح نفطی ؛ از جمله معدنی و سیاه و بدبوی و با نفطیه است و از آتش ، نفطیه او زایل می شود و سفید می گردد. ( تحفه حکیم مؤمن ) . نمک سیاه. ( الفاظ الادوی ...
ملح وسخ ؛ که از نفس زمین بدست آید. ( از مفردات ابن البیطار جزء رابع ص 166 ) .
ملح مختوم ؛ ملح هندی است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( از مخزن الادویه ) .
ملح مطیب ؛ نمک خوش. ( مهذب الاسماء ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملح نبطی ؛ نمک فسیل . ( دزی ) .
ملح الزجاجین ، ملح الصباغین ؛قلی. و نیز ملح قلی. ( از دزی ج 2 ص 610 ) . و رجوع به ملح القلی شود.
ملح سنجی ؛ نمک سیاه. ( الفاظ الادویه ) . شوره است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( مخزن الادویه ) . ملح العجین. ( ابن البیطار جزو رابع ص 166 ) .
ملح صینی ؛ بارود. ( تذکره داود ضریر انطاکی ) . باروت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ملح چینی ؛ به لغت مصر ابقر است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( مخزن الادویه ) .
ملح الدباغین ؛ قسم سیاه ملح العجین است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( مخزن الادویه ) . شورج. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا )
ملح بوتیه ؛ نوشادر. ( الفاظ الادویه ) . نشادر. عقاب طائر. نسر. نوشادر. مشاطه. ( همه نام هایی است که کیمیاگران به نشادر دهند ) . ( یادداشت به خط مرحوم ...
ملح بول ؛ سپیدی چون نمک که در بول خشک شده پدید آید. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به ملح شود.
ملح توتیه ؛ آمونیاک. همچنین است ملح النشادر. ( از دزی ج 2 ص 610 ) . و رجوع به ترکیب ملح بوتیه شود.
ملح النار ؛ نوشادر است. ( تحفه حکیم مؤمن ) .
ملح اندرانی ؛ به فارسی نمک سنگ بلوری نامند و او بهترین اقسام است. ( از تحفه حکیم مؤمن ) . نمک سفید. ( الفاظ الادویه ) . و رجوع به ترکیب نمک اندرانی ...
ملح بحری ؛ از اقسام ملح مائی است و تا آب به آن رسد حل می شود و اکثر آن سیاه و در افعال قریب به ملح اسود است. ( از تحفه حکیم مؤمن ) ( از مخزن الادویه ...
ملح الغرب ؛ بوره ای است که از درخت غرب به عمل آرند و در افعال قوی تر از بوره ارمنی است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . نمک درخت غرب. ( الفاظ الادویه ) . ملحی ...
ملح القلی ؛ نمکی است که قلی را در آب حل کرده صاف او را به آتش منعقدکنند. ( تحفه حکیم مؤمن ) .
ملح المر ؛ نمک تلخ است مابین سیاهی و سفیدی و مایل به زردی. ( تحفه حکیم مؤمن ) .
ملح الطرطیر ؛ درد شوری که از شراب در چلیک ماند . ( دزی ) .
ملح العاده ، ملح العامه ؛ نمک معمولی . ( از دزی ج 2 ص 610 ) .
ملح العجین ؛ نمک طعام است و الوان مختلفه می باشد و اکثر او سفید و بعضی مایل به سرخی و بعضی مایل به سیاهی و بعضی مایل به زردی و بهترین او سفید صاف است ...
ملح الصین ؛ ثلج الصین. زهره اسیوس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به اسیوس شود.
ملح الطبرزد ؛ نمک معدنی جبلی است و بهترین او سفید مسمی به اندرانی. ( تحفه حکیم مؤمن ) . نمک سنگ. ( الفاظ الادویه ) . نمکی سخت و ناصاف. ( یادداشت به ...
ملح الصاغة؛ گویند �تنکار� است. ( مفردات ابن البیطار جزء رابع ص 166 ) . و رجوع به ترکیب بعد شود.
ملح الصناعة، ملح الصاغة ؛ تنکار است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( الفاظالادویه ) . رجوع به تنکار شود.
ملح اسود ؛ از اقسام ملح العجین است و او سیاه بی نفطیه است و در افعال مانند ملح نفطی. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .
ملجم گردانیدن ؛ لگام زدن. افسار زدن. مقید کردن : در موارد و مصادر به لجام خرد ملجم گرداند. ( جهانگشای جوینی ) .
ملجای نوح ؛ کنایه از کوه جودی است که کشتی نوح علیه السلام آنجا فرود آمد. ( برهان ) ( آنندراج ) . کوه جودی. ( ناظم الاطباء ) .
ملجای خواقین ؛ پشت و پناه پادشاهان. ( ناظم الاطباء ) .
ادویه ٔملتهبه ؛ داروهایی که التهاب و تورم و تهیج در اعضا پدید آورد. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
تونو در زبان فرانسه یعنی بشکه
مفهوم آیه : [ذوالقرنین دوباره از اسباب و امکانات و ابزار کاری که در اختیارش گذاشته بودیم بهره برد و با پشتکار و جدیت به طرف شمال تغییر مسیر داد و حرک ...
- شکایت پیشه ؛ شکایت گستر. شکایت مند. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . گله مند. شاکی : آسمان را دل نسوزد بر شکایت پیشگان دایه بیزار است از طفلی که پستا ...
شکایت آلود ؛ شاکی. گله مند : بگذشت پدر شکایت آلود من نیز گذشته گیر هم زود. نظامی.
شکایت آوردن پیش کسی ؛ درددل کردن پیش او. اظهار گله و شکوه کردن بدو : شکایت روزگار مخالف پیش من آورد. ( گلستان ) .
باشکه ؛ باشکوه. باهیبت. بامهابت. بااحتشام. ( یادداشت مؤلف ) : پادشاهی که باشکه باشد حزم او چون بلند که باشد. عنصری.
سیب شکی ؛ سیب که در ولایت شکی بدست می آمد : ساده زنخی چو سیب شکی سوزانتر از آنکه ریگ مکی. نظامی.
شکوه نوشتن ؛ شکایت نوشتن. تظلم کردن : شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوه نوشت و نه فریاد خواند. سعدی ( بوستان ) .
شکوه زدن ؛ ناله زدن. نالیدن. شکایت کردن : قصه گوید راست بر گوشَت ْ سرایم این نوا شکوه از کج خلقی دوران زنم از بی زری. فوقی یزدی ( از آنندراج ) .
شکوه آشوب ؛ گله آمیز. شکوه مند. ( آنندراج ) : مطلبی جز شکر غمهای وفادار تو نیست خوانده باشی نامه های شکوه آشوب مرا. میرزا معز فطرت ( از آنندراج ) .
شکوه پردازی ؛ گله. شکایت. گله گزاری. شکایت کردن : ز سالک شکوه پردازی نه شرط راه می باشد که اول منزل یوسف چو زین ره چاه می باشد. سالک قزوینی ( از آنن ...
شکوه سنج ؛ گله و شکایت سنج. شکوه پرداز : شخص نسیان شکوه سنج غفلت احباب نیست تا فراموشی به خاطرهاست در یادیم ما. بیدل ( از آنندراج ) .
- فر و شکوه ؛ جاه و جلال. عظمت وبزرگی. حشمت و شوکت : گرانمایه کاری به فرّ و شکوه برفت و شدند آن به آیین گروه. عنصری. در آثار نظامی گنجوی و دیگر شاع ...
بشکوه داشتن ؛ شکوهمند گردانیدن. توقیر. ( یادداشت دهخدا ) .
شکوه آمدن کسی را ( در دل کسی ) ؛ رسیدن ترس و بیم در دل. به وحشت افتادن : شکوه آمد اندر دلش زآن سپاه به چشمش جهان گشت یکسر سیاه. فردوسی. به هر زخمی ...
شکوه آمدن کسی را ( در دل کسی ) ؛ رسیدن ترس و بیم در دل. به وحشت افتادن : شکوه آمد اندر دلش زآن سپاه به چشمش جهان گشت یکسر سیاه. فردوسی. به هر زخمی ...
شکنجه نهادن ؛ به چوب شکنجه بستن : شکنجه بر کعبش نهادند تاودایع و ذخایر و دفاین به دست بازداد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 344 ) .
شکنجه جامه ؛ جندره. ( صحاح الفرس ) . || شکنج. چین. ( یادداشت مؤلف ) . منه : حبک الماء. . . و حبک الدرع و حبک الشعر؛ شکنجه آب است. . . و جوشن و مو. ( ...