پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣١,٩٢٠
تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

سرشکن کردن ؛ خرجی یا زیانی را سرانه قسمت کردن. توزیع. رجوع به سرشکن شود.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

طاقت شکن ؛ بی طاقت کننده. عاجزنماینده. ( ناظم الاطباء ) . طاقت فرسا.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بادشکن ؛کاسرالریاح. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پرشکن ؛ پر از شکست و ناکامی. آزرده. سخت شکسته : ز پیغام او دلش شد پرشکن پراندیشه شدمغزش از خویشتن. سوزنی. پراکنده گشت آن بزرگ انجمن همه رخ پرآژنگ و ...

پیشنهاد
٠

شکن درآمدن بر کسی ؛ شکست وارد شدن بر او : چو پیروز شد قارن رزم زن به جهن دلاور درآمد شکن. فردوسی. بدان سان بیاویخت با پیلتن تو گفتی به رستم درآمد ش ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکن دیدن ؛ شکست دیدن. شکست یافتن : شما چارده یار و ایشان سه تن مبادا که بینیدهرگز شکن. فردوسی. به مردی ستوده به هر انجمن گه رزم هرگز ندیدی شکن. فر ...

پیشنهاد
٠

شکن آمدن از کسی یا چیزی بر کسی ؛ شکست رسیدن از وی به آن کس : ز هیتال و گردان آن انجمن که آمد زخاقان بر ایشان شکن. فردوسی. یکی را چو تنها بگیرد دو ت ...

پیشنهاد
٠

شکن آمدن از کسی یا چیزی بر کسی ؛ شکست رسیدن از وی به آن کس : ز هیتال و گردان آن انجمن که آمد زخاقان بر ایشان شکن. فردوسی. یکی را چو تنها بگیرد دو ت ...

پیشنهاد
٠

شکن آمدن بر کسی ؛ شکست یافتن. شکسته شدن. مغلوب شدن وی : کنون گستهم شد به جنگ دو تن نبایدکه آید بر او بر شکن. فردوسی. بدین گونه تا بر که آید شکن شدن ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکن آب ؛ موجهای خفیف. چین روی آب از اثر باد و جز آن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکن افکندن ؛ چین انداختن. موجهای کوچک پدید آوردن : عدل تو دست بادببندد براستی گر دست باد بر رخ آب افکند شکن. رضی الدین بابا.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکن گرفتن ؛ موج آوردن. موج برداشتن. خیزاب برداشتن : تا بادها وزان شد بر روی آبها وآن آبها گرفت شکنها و تابها. منوچهری.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زلف پرشکن ؛ گیسوی پرچین و سخت مجعد : ازسیم چاه کندی و دامی همی نهی بر طرف چاه از سر زلفین پرشکن. فرخی. درست گشت همانا شکستگی منش که نیک ز آن بشکسته ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکن بر شکن ؛ پرشکن. که شکن بسیار دارد. چین چین. گره گره. که چین روی چین و شکن روی شکن دارد: دو رخسار چون لاله اندر چمن سر جعد زلفش شکن بر شکن. فردوس ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پرشکن ؛ پر از جعد و شکنج. سخت مجعد : ز سر تا به بن زلف او پرگره ز پا تا به سر جعد او پرشکن. فرخی. چون زلف خوبان بیخ او پرگره چون جعد خوبان شاخ او پ ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکن آوردن ؛ سوز و گداز ایجاد کردن : شمع نه دندانه گردد از شکن آخر در تنم آسیب تب همان شکن آورد. خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 764 ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکن جامه ؛ تای جامه. ( ناظم الاطباء ) . چین که بر جامه افتد. ( انجمن آرا ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- شکن کام ؛ چین های سقف دهان. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مثل شکمبه ؛ پارچه سست بافته شده. ( امثال و حکم دهخدا ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- شکلک کردن ؛ شکلک درآوردن. ( فرهنگ فارسی معین ) .

پیشنهاد
٠

شکلک به کسی ساختن ؛ به کسی بازخمانیدن. ادای او را درآوردن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- شکلک ساختن ؛ ورچیدن و کج کردن روی. تعجیه. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

شکلک درآوردن ؛ عضلات صورت را با وضعی مسخره آمیز جنبانیدن. با لب و لوچه و چشم و ابرو ادا و اطوار درآوردن. ( فرهنگ فارسی معین ) . ادا درآوردن. ( فرهنگ ...

پیشنهاد
٠

شکلش را به درِ خلا بکشند آفتابه رم میکند ؛ زشتی هول است. ( امثال و حکم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

شکلهای چهارگانه قیاس ؛ اگر محمول در صغری و موضوع در کبری باشد شکل چهارم ؛ و اگر موضوع در هر دو باشد شکل دوم ؛ و اگر محمول در هر دو باشد شکل سوم نامند ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پاکیزه شکل ؛ زیباصورت. که هیأت و ظاهری زیبا دارد : درون تا بود قابل شرب و اکل بدن تازه رویست و پاکیزه شکل. ( بوستان ) .

پیشنهاد
٠

شکل قیاس یا قیاسی ؛ عبارت از هیأتی است که از وضع حد وسط در یکی از دو طرف موضوع و محمول �صغری و کبری � قیاس حاصل میشود و از این راه چهار شکل پدید می ...

پیشنهاد
٠

شکل قیاس یا قیاسی ؛ عبارت از هیأتی است که از وضع حد وسط در یکی از دو طرف موضوع و محمول �صغری و کبری � قیاس حاصل میشود و از این راه چهار شکل پدید می ...

پیشنهاد
٠

شکل بدیهی الانتاج ؛ آن است که حد اوسط در صغری محمول باشد و در کبری موضوع ، به شرط آنکه صغری موجبه باشد خواه کلیه خواه جزئیه ، و کبری کلیه باشد خواه م ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکل طبیعی ؛ اشکال اجسام که بر حسب طبیعت خود دارند در مقابل شکل و اشکال قسری که بوسیله قسر قاسری پدید آمده باشند. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکل قسری ؛ شکل طبیعی. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) . رجوع به ترکیب شکل طبیعی شود.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

برشکفتن ؛ بازکردن. فاش کردن. برگشادن : پس او نیز یک لخت گفتن گرفت سر رازها برشکفتن گرفت. شمسی ( یوسف و زلیخا ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مثل گل شکفتن یا برشکفتن رخ ؛ آثار مسرتی بسیار در چهره او پدیدار شدن. ( یادداشت مؤلف ) . خندان و متبسم شدن چهره : چو آمد بر او همه بازگفت رخ نامور هم ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مثل گل شکفتن یا برشکفتن رخ ؛ آثار مسرتی بسیار در چهره او پدیدار شدن. ( یادداشت مؤلف ) . خندان و متبسم شدن چهره : چو آمد بر او همه بازگفت رخ نامور هم ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکفتن تخم ؛ ترکیدن آن مقارن برآمدن جوجه. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

برشکفتن ؛ خوش و خندان شدن : ملک زین حکایت چنان برشکفت که چیزش ببخشید و چیزش نگفت. سعدی ( بوستان ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- چشم شکسته ؛ که آب ریزد از مرضی. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکسته کوه ؛ کوهی که ریزش کرده باشد : گوسفندان را با شکسته کوهی راند و بر سر آن کوه شد. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ج 2 ص 28 ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

گفتار شکسته ؛ حرف لکنت دار. ( از آنندراج ) : از آن بدمست نیکو می نماید لب شیرین و گفتار شکسته. باقر کاشی ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

- شکسته نستعلیق ؛ نستعلیق شکسته. قسمی از خط نستعلیق. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

شکسته شدن هوا ؛ کاسته شدن سرما یا گرما.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

گلزار شکسته ؛ گلزار بی رونق و خراب. ( آنندراج ) : برون کردم ز پا خار شکسته برون رفتم ز گلزار شکسته. باقر کاشی ( از آنندراج ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکسته پیمان ؛ استعاره مشهور است. ( آنندراج ) . که پیمان شکسته باشد : همچون دل خود شکسته پیمان با یار ز کار خود پشیمان. ؟ ( از آنندراج ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکسته شدن ؛ از بین رفتن. زایل شدن. کم شدن. ( یادداشت مؤلف ) . زایل گشتن. از میان رفتن. فرونشستن. کاستن : پس بضرورت دارویی که به یک درجه سرد کند به آ ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکسته نامی ؛ بدنامی. رسوایی : در اهل هنر شکسته کامی به زآنک بود شکسته نامی. نظامی.

پیشنهاد
٠

قیمت چیزی شکسته شدن ؛ ارزان و کم ارزش شدن آن. از قدر و اعتبار افتادن آن : قیمت و عزت کافور شکسته نشده ست گر ز کافور به آمد بسوی موش پنیر. ناصرخسرو.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کار شکسته ؛ کار بی رونق و خراب. ( از آنندراج ) : آشفتگی کار دل افکنده ز پایم کز پای شکسته ست بتر کار شکسته. مؤمن استرآبادی ( از آنندراج ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بخت شکسته ؛ بخت نامساعد : مهرش ز مشرق دل من میکند طلوع زین سان که راست طالع و بخت شکسته ای. ملا بنایی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکسته نام ؛ بدنام. رسوا : قلب سخن شکسته نامان بر ما نتوان بدین بپیوست. خاقانی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکسته گشتن ؛ کنایه از دردمند و پریشان و ناتوان گشتن : شکسته چنان گشته ام بلکه خرد که آبادیم راهمه باد برد. نظامی.