پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣١,٩٢٤
پیشنهاد
٠

شکستن ( برشکستن ) کلاه ؛ برزدن قسمتی از آن تا از روی و چهره بیشتر مرئی گردد. ( یادداشت مؤلف ) : یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

عنان برشکستن ؛ کنایه از عطف عنان کردن یعنی به چپ یا راست برگرداندن اسب یا روی برتافتن و برگشتن اسب : آنرا که تو تازیانه بر سر شکنی به زآنکه ببینی و ع ...

پیشنهاد
٠

شکستن چشم کسی را ؛ فروخواباندن چشم کسی. تیره و تار کردن بینایی کسی : گاه بدوزیم چشم از تو ز بیم رقیب گه به نظر بشکنیم چشم رقیب تو را. خاقانی. - || ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

طرفسة؛ تیز نگریستن و بشکستن نگاه را. طرفشة؛ نگریستن و بشکستن نگاه را. ( منتهی الارب ) .

پیشنهاد
٠

به هم اندرشکستن ؛ دوتو کردن. بهم فروبردن. تا کردن. ( یادداشت مؤلف ) : راست چون پیکان نامه بسر اندربزند نامه گه باز کند گه بهم اندرشکند. منوچهری.

پیشنهاد
٠

به هم اندرشکستن ؛ دوتو کردن. بهم فروبردن. تا کردن. ( یادداشت مؤلف ) : راست چون پیکان نامه بسر اندربزند نامه گه باز کند گه بهم اندرشکند. منوچهری.

پیشنهاد
٠

- به هم برشکستن زلف ؛ فراهم آوردن. با هم آوردن. شکن دادن. ( یادداشت مؤلف ) : تا جعدهای زلف بهم برشکسته ای بس توبه های ما که بهم درشکسته ای. خاقانی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن شتر ؛ قلم شدن پای او. شکسته شدن پای او که همیشه باعث مرگ اوست. افتادن شتر و گسستن استخوان پای یا دست او. خرد شدن اندامی از شتر: ده شتر او در را ...

پیشنهاد
٠

بند کسی را شکستن ( برشکستن ) ، از بند شکستن کسی را ؛ آزاد ساختن وی از بند. رها کردن وی. زنجیر و بند وی را از هم گسستن : نبیره فریدون فرخ منم ز بند کم ...

پیشنهاد
٠

بند کسی را شکستن ( برشکستن ) ، از بند شکستن کسی را ؛ آزاد ساختن وی از بند. رها کردن وی. زنجیر و بند وی را از هم گسستن : نبیره فریدون فرخ منم ز بند کم ...

پیشنهاد
٠

شکستن دست کسی ؛ خرد کردن استخوان دست وی. ( یادداشت مؤلف ) : هم اندرزمان اسب بر پای جست بزد جفته و دست شیده شکست . فردوسی. - || خرد شدن استخوان دس ...

پیشنهاد
٠

شکستن دست کسی ؛ خرد کردن استخوان دست وی. ( یادداشت دهخدا ) : هم اندرزمان اسب بر پای جست بزد جفته و دست شیده شکست . فردوسی. - || خرد شدن استخوان دس ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن جاده ( راه ) ؛ خراب شدن آن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن جاده ( راه ) ؛ خراب شدن وی. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن سد ؛ ویران شدن آن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن موج ؛ خوردن آن به صخره های ساحل دریا و یا مانع دیگر و برگشتن آن.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن بنا ؛ هدم و خرب بنا. منهدم کردن آن. ( یادداشت مؤلف ) : ضعضعة؛ شکستن بنا را و پست و خراب کردن. تهدیم. ( منتهی الارب ) . هدّ. ( تاج المصادر بیهق ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن بند ؛ خراب شدن آن. آب بردن آن. ( یادداشت مؤلف ) : آب اگر چه کمترک نیرو کند بند و ورغ سست و پوده بشکند . رودکی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

فروشکستن ؛ شکستن. برشکستن. و رجوع به ماده فروشکستن شود.

پیشنهاد
٠

شکستن پشت کسی ؛ انکسار ظَهْر وی. خرد شدن استخوانهای پشت او.

پیشنهاد
٠

شکستن چیزی را بر سر کسی ؛ زدن بر سر وی. زدن بر سر او و شکستن. ( یادداشت مؤلف ) . زدن آن چیز بر سر کسی تا خرد بشکند، و آن نوعی از کیفر دادن و شکنجه ک ...

پیشنهاد
٠

شکستن کاسه و کوزه بر سر کسی ؛ گناه امر یا حادثه ای را بر گردن او انداختن. او را در آن کار مقصر جلوه دادن.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن تخمه ، تخمه شکستن ؛ بیرون کردن مغز آن با دندان و خوردن. پوست باز کردن و خوردن آن با دندان. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

سر و دست شکستن برای چیزی ؛ سخت مرغوب و مطلوب همه بودن آن چیز. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکستن تخمه ، تخمه شکستن ؛ بیرون کردن مغز آن با دندان و خوردن. پوست باز کردن و خوردن آن با دندان. ( یادداشت مؤلف ) . - شکستن چیزی را بر سر کسی

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در هم شکستن ؛ خرد کردن. بریدن. ریزریز کردن. ( یادداشت مؤلف ) : بارگاه زاهدان در هم نورد کارگاه صوفیان در هم شکن. سعدی. بفرمود در هم شکستند خرد مبد ...

پیشنهاد
٠

دل کسی درهم شکستن ؛ وی را آزرده خاطر کردن : درهم شکسته ای دل خاقانی از جفا تاوان بده ز لعل دوگوهر شکسته ای. خاقانی.

پیشنهاد
٠

درشکستن آستین ( پاچه و غیره ) ؛ ورمالیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . برزدن آستین.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

درشکستن شب ؛ بیوقت شدن ، و شب از مواقع اعتدال خود گذشتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . پاسی از آن گذشتن یا از نیمه گذشتن : سپهدار ترکان چو شب درشکست میان ...

پیشنهاد
٠

با حق درشکستن ؛ درافتادن و عاصی شدن : نام و ناموس ملک را درشکست کوری آنکس که با حق درشکست. مولوی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بهم درشکستن ؛ داخل هم گردیدن. در هم آمیختن. در هم ریختن : زآتش و آبی که بهم درشکست پیه در او گرده یاقوت بست. نظامی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

جناغ شکستن ؛ جناغ بستن. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ماده بستن شود.

پیشنهاد
٠

خار درراه ( ره ) کسی شکستن ؛ کارشکنی کردن برای او : مرا تا خار در ره می شکستی کمان در کار ده ده می شکستی. نظامی.

پیشنهاد
٠

خار درراه ( ره ) کسی شکستن ؛ کارشکنی کردن برای او : مرا تا خار در ره می شکستی کمان در کار ده ده می شکستی. نظامی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

درشکستن ؛ شکستن. رجوع به در هم شکستن شود.

پیشنهاد
٠

تیغ حجت در حلق کسی شکستن ؛ مغلوب کردن وی به دلیل و حجت : تیغ حجت به روز روشن در حلق امام تو شکستم. ناصرخسرو.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

جناب شکستن ؛ جناغ کشیدن. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ترکیب جناغ شکستن شود.

پیشنهاد
٠

پل بر سر کسی ( بر کسی ) شکستن ؛ او را نومید و آزرده و مغلوب کردن. ( از یادداشت مؤلف ) : آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست کآبروی اندر ره آن دلستان ...

پیشنهاد
٠

تازیانه بر سر کسی شکستن ؛ سخت تنبیه کردن او را. سخت زدن او را با تازیانه : آنرا که تو تازیانه بر سر شکنی به زآنکه ببینی و عنان برشکنی. سعدی.

پیشنهاد
١

تخم لق در دهان کسی شکستن ؛ به نویدگونه ای کسی را به طمع خام انداختن. ( امثال و حکم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

به هم درشکستن ؛ خرد کردن. در هم کوبیدن. در هم شکستن : بزد بر سر دیو چون پیل مست سر و مغز و پایش به هم درشکست. منوچهری. رگها ببردْشان ستخوانها بکندْ ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پست شکستن ؛ سخت خرد و درهم شکسته شدن مردی : به چاه اندر افتاد و بشکست پست شد آن نیکدل مرد یزدان پرست. فردوسی.

پیشنهاد
٠

پل بر سر کسی ( بر کسی ) شکستن ؛ او را نومید و آزرده و مغلوب کردن. ( از یادداشت مؤلف ) : آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست کآبروی اندر ره آن دلستان ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بر هم شکستن ؛درهم شکستن. بردریدن. خرد کردن. شکستن. گسستن. ( یادداشت مؤلف ) : غل و بند بر هم شکستم همه دوان آمدم پیش شاه رمه. فردوسی.

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

برشکستن ؛ خرد کردن. شکستن. ( یادداشت مؤلف ) : کنون پیریم کرد کوتاه دست همه مهره نیرویم برشکست. فردوسی. - || شکست دادن. منهزم ساختن. ( یادداشت مؤ ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل شکست ؛ دل شکسته. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اندرشکستن ؛ در بیت زیر از فردوسی ظاهراً به معنی ترتیب دادن ، اختصاص دادن ، منحصر و محدود کردن است : ز پهلو همه موبدان را بخواند سخنهای بایسته چندی بر ...

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکست قیمت ؛ کنایه از کم شدن بها از نرخ اول. ( آنندراج ) : ز ناپسندی مردم عزیز خویشتنم بود گرانی ما از شکست قیمت ما. ملاقاسم ( از آنندراج ) .

تاریخ
٤ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شکست کار ؛ کنایه از بی رونقی. ( آنندراج ) : زهی طغیان حسنت بر شکست کار من باعث ظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باید. محتشم کاشی ( از آنندراج ) . شکست ...

پیشنهاد
٠

شکست کار و بار ؛ بیرونقی و کسادی کار. ( از آنندراج ) .