پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
مکرر گفتن ؛ دوباره گفتن و باز گفتن. ( ناظم الاطباء ) . || ( ق ) دوباره. بارها. به کرات. به دفعات : فتح تو گویم اکنون هر ساعتی مکرر مدح تو گویم اکنون ...
مکرر کردن ؛ دوباره کردن و باربار کردن. ( ناظم الاطباء ) . دوباره یا چندباره کردن. تکرار کردن : و لیک از آتش و آب است دیده و دل من چو در ثنای تو کردم ...
مکرر گردانیدن ؛ مکرر کردن : آن صواب است که ذکر منشعبات هر یک مکرر گردانیم. ( المعجم چ دانشگاه ص 61 ) . آن ده ذکر است هر یکی را هفت بار مکرر گرداند. ( ...
گل مکرر ؛ گلقند. ( ناظم الاطباء ) .
مکرر شدن ؛ تکرر. ( المصادر زوزنی ) . تکرار شدن. اعاده شدن. دوباره یا چندباره رخ دادن : به شعر لفظ مکرر نگرددم لیکن ردیف بود و از آن شد مکرر آتش و آب. ...
مکر ورزیدن ؛ خدعه کردن. حیلت ساختن. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مکر خفی ؛ رسیدن نعمت از سوی حق تعالی و ظهور کرامات با وجود مخالفت وسوء ادب از جانب بنده. ( فهرست اصطلاحات و نوادر لغات ترجمه رساله قشیریه چ فروزانفر ...
فراخ المکر ؛ ثمر درخت مکر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) .
مکر ساختن ؛ حیله کردن. نیرنگ کردن : وی رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند. ( تاریخ بیهقی ) . هلاک او و لشکر او در جنگ بود به مکر که ساخت ...
مکر کردن ؛ نیرنگ ساختن. حیله کردن : کرده مکر و حیله آن قوم خبیث گر ز ما باور نداری این حدیث. مولوی. چون کنی با بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهی ...
- مکر بر آب زدن و مکر تازه برآب زدن ؛ کنایه از فریب دادن است. ( از آنندراج ) : این گریه های اهل هوس سوز عشق نیست مکری پی فریب تو بر آب می زند. محسن ...
مکر پزیدن ؛ به کنایت حیله آراستن. ترتیب دادن حیله بنحو کامل. ( فرهنگ نوادر کلیات شمس چ فروزانفر ) : مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید آمد و گوشم گزید ...
مکر بر آب راندن ؛ مکر بر آب زدن. ( آنندراج ) . رجوع به ترکیب بعد شود.
مکر بر آب راندن ؛ مکر بر آب زدن. ( آنندراج ) . رجوع به ترکیب بعد شود. - مکر بر آب زدن و مکر تازه برآب زدن ؛ کنایه از فریب دادن است. ( از آنندراج ) ...
مکدر شدن ؛ آشفته و پریشان شدن. آزرده گشتن و محزون شدن. ( ناظم الاطباء ) .
مکدرگشتن ( گردیدن ) ؛ تیره شدن. آلوده شدن : ندیده خاک او هرگز تخلخل نگشته آب او هرگز مکدر. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دستگردی ص 190 ) . هو ...
مکدرگشتن ( گردیدن ) ؛ تیره شدن. آلوده شدن : ندیده خاک او هرگز تخلخل نگشته آب او هرگز مکدر. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دستگردی ص 190 ) . هو ...
مکدر کردن عیش برکسی ؛ منغص کردن آن. ناگوار کردن آن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مکدر شدن ؛ تیره شدن. آلوده شدن : این نفاذ حکم تا روز قضا پاینده باد کز تو روز بدعت و شبهت مکدر می شود. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دستگردی ص ...
مکدر شدن ؛ تیره شدن. آلوده شدن : این نفاذ حکم تا روز قضا پاینده باد کز تو روز بدعت و شبهت مکدر می شود. جمال الدین عبدالرزاق ( دیوان چ وحید دستگردی ص ...
مکحل کردن ؛ سرمه سودن. سرمه سا کردن : به سرمه سعادت دیده ادبارت مکحل کنیم. ( مجالس سعدی ) .
طول المکث ؛ درنگ طولانی. بسیار ماندن : طول المکث دختران در خانه پدران بدان آب زلال مشبه است که در آبگیر زیاده از عادت بماند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص ...
مکث کردن ؛ درنگ کردن و انتظار کشیدن. ( ناظم الاطباء ) : یعقوب چون به کنعان رسید دوسه روزی مکث کرد. ( قصص الانبیاء ص 86 ) .
علی مکث ؛ بادرنگ و بامدت. ( ناظم الاطباء ) .
مقدم کردن ؛ مقدم داشتن : آن را که برآورده توبود برآورد وز جمله یاران دگر کرد مقدم. فرخی. و رجوع به ترکیب مقدم داشتن شود
مقدم شمردن ؛ مقدم داشتن. رجوع به ترکیب مقدم داشتن شود.
مقدم شدن ؛ پیشی جستن. پیش افتادن. جلو افتادن.
مقدم داشتن ؛ ترجیح دادن و برگزیدن. ( ناظم الاطباء ) . پیش انداختن. جلو انداختن : اگر مناظره فقها بود ابتدا خبر مقدم دار و خبر را بر قیاس و ممکنات گوی ...
خیرمقدم ؛ خوش آمد : چون صریر فتح ابوابش همی آید به گوش زائران را خیرمقدم سائلان را مرحباست. جامی. و رجوع به خیرمقدم شود.
مقدرت داشتن ؛ توانایی داشتن. قدرت داشتن : اگر دست رسیدی و مقدرت داشتی به سواد شب بربیاض روز بلکه به سواد دیده عقل بربیاض پیکر روح تهنیت نامه نوشتی. ( ...
ذومقدرة ؛ توانگر. ( منتهی الارب ) . مرد توانگر و مالدار و غنی. ( ناظم الاطباء ) .
مقدر کردن ؛ روزی کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
روزی مقدر ؛ روزی مقسوم. روزی نهاده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مقدر تقدیر ؛ تعیین کننده تقدیر. تعیین کننده سرنوشت. خدای تعالی : ایا مقدر تقدیر و مبدع الاشیاء به حق حرمت و آزرم احمد مختار. . . ( جامع الحکمتین ص ...
شی مقدر ؛ چیز تقدیر شده. ( ناظم الاطباء ) . || آنچه حق عز اسمه بندگان خود را محدود سازد به حدودآن. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . فرمان داده شده. ( آ ...
مقدر اقوات ؛ تعیین کننده روزیها. خدای تعالی : این نکته بدان که مقدر اقوات و مدبر اوقات قوت را علت زندگانی کرده است. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 75 ) .
مقدرالاعمار ؛ تقدیر کننده عمرها. تعیین کننده عمرها. خدای تعالی : مقدر الاعمار. . . روزگار عمر و مدت پادشاهی این مقدارنهاده بود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ...
مقدار نهادن ؛ ارزش قائل شدن. ارج نهادن : سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری. سعدی.
رفیع مقدار ؛ بلندمرتبه. عالی رتبه : ماحی آثار خواقین رفیع مقدار تواند بود. ( حبیب السیرچ قدیم تهران جزو 4، ج 3 ص 322 ) . گلزار آثار پادشاه رفیع مقدار ...
مقدار داشتن ؛ ارج داشتن. ارزش داشتن : نام تو نام همه شاهان بسترد و ببرد شاهنامه پس از این هیچ ندارد مقدار. فرخی. حقاکه ندارد بر او دنیا قیمت واﷲ که ...
مقدار گرفتن ؛ رتبت یافتن. ارج یافتن : خداوندی که ما را دو جهان داد یکی فانی و دیگر جاودان داد خنک آن کس که او را یار گیرد ز فرمان بردنش مقدار گیرد. ...
امراض مقدار ؛ از تقسیمات مرض درطب قدیم است. رجوع به امراض و بحرالجواهر شود.
مقدار ثابت ؛ ( اصطلاح ریاضی ) مقداری که کمیت آن تغییر نپذیرد مانند عدد 2 و 3 و 4 و 5 و امثال آن.
زیبق ( جیوه ) مقتول ؛ سیماب کشته. جیوه کشته. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . جیوه ای که آن را با ماده دیگر مخلوط کنند تا از حرکت و لرزش بیفتد.
مقتل الرجل بین فکیه . ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ؛ یعنی سبب قتل انسان میان دو فک اوست و آن زبان وی است. ( از اقرب الموارد ) .
مقترن کردن ؛ قرین کردن. برابر نهادن. متقابل کردن : نبیدی که نشناسی از آفتاب چو با آفتابش کنی مقترن. ابوالمؤید رونقی بخارایی.
مقترن گشتن ؛ قرین شدن. پیوند یافتن : آغاز و انجام متوافق شد و بدایت به نهایت مقترن گشت. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 66 ) .
مقبول طلعت ؛ خوش سیما. خوب رخ : ملک گفت : شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع، مقبول طلعت ، عالی همت. . . ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 59 ) . در نواحی ...
مقبول شدن ؛ مورد پسند واقع شدن : قدرآن دادی که طغرای قبولش درکشی کآنکه مقبول تو شد توقیع رضوان تازه کرد. خاقانی.
- مقبول عامه ؛ چیزی که همه مردم آن را بپسندند و بپذیرند و هر چیز مسلم. ( ناظم الاطباء ) .