پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
مقبول گردانیدن ؛ مطبوع ساختن. خوشایند گردانیدن : بل که شعر را در بعضی بحور مستثقل الاصل مقبول ومستعذب گرداند. ( المعجم چ دانشگاه ص 47 ) .
مقبول آمدن ؛ مورد پسند واقع شدن. مطبوع گردیدن : در این وقت. . . مثال بی مثال. . . از درگاه معلی خدایگانی. . . به بنده مخلص رسانیدند و به قدر امکان خد ...
مقبول خدمت ؛ آنکه خدمت او مورد پسند است. پسندیده خدمت : ابلیس در اوان جوانی مقبول خدمت بود. ( مقامات حمیدی چ اصفهان ص 15 ) .
مقبول شدن ؛ پذیرفته شدن. مورد قبول واقع شدن : چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو که طاعت من بیدل نمی شود مقبول. حافظ.
مقبول گردیدن ؛ مورد قبول واقع شدن. پذیرفته شدن : این دفتر را از جهت خزانه کتب معمور عمرها اﷲ نبشت و به خدمت پیش آورد. ان شأاﷲ پسندیده آید و مقبول گر ...
مقبول افتادن ؛ پذیرفته شدن. مورد قبول واقع شدن : امیر گفت : عذر تو مسموع و مقبول افتاد. ( جوامع الحکایات عوفی ) .
مقبول داشتن ؛ پذیرفتن. قبول کردن : چون این خبر به ناصرالدین رسانیدند مقبول نداشت و ارجاف انگاشت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 49 ) . خلف این نصیحت ...
مقبوض به عقد فاسد ؛ ( اصطلاح فقه و حقوق ) یعنی مال موضوع عقد فاسد که از دست مالک آن خارج شده و به دست طرف عقد افتاده است. این امر موجب مسؤولیت قابض ...
مقبوض به سوم ؛ ( اصطلاح فقه ) مثل اینکه شخص مشتری در حین مذاکره خرید مبیع را از بایع بگیرد و در آن دقت کند تا اگر پسندید بخرد. ( ترمینولوژی حقوق تأل ...
مقبوض به عقد غیرنافذ ؛ ( اصطلاح فقه و حقوق ) یعنی مال موضوع عقد غیرنافذ ( مانند بیع مکره ) که از دست مالک آن خارج شده و به دست طرف عقد افتاده باشد، چ ...
مقبض الرحی ؛ دسته آس. ( مهذب الاسماء ) .
- مقبض المفتاح ؛ دسته کلید. ( مهذب الاسماء ) .
مقاومت ناپذیر ؛ که در برابر او پایداری نتوان کرد. آنکه یا آنچه در برابر او ایستادگی ممکن نباشد.
مقاومت رفتن ؛ ایستادگی به عمل آمدن. پایداری کردن : از هر دو جانب مقاومت رفت. ( کلیله ودمنه ) .
مقاومت مصالح ؛ ( اصطلاح مهندسی ) فنی است که بوسیله آن مقاومت و نیروی داخلی کلیه اجسام را اندازه می گیرند ( معمولاً در مورد مصالح ساختمانی به کار می ر ...
مقاومت الکتریکی ؛ ( اصطلاح فیزیک ) کمیتی است متناسب با مقدار گرمایی که بر اثر عبور جریان برق درسیم ایجاد می شود و واحد آن اهم و علامتش W است.
مقاومت پیوستن ؛ مقاومت کردن. پایداری کردن. ایستادگی کردن : کیست که با قضای آسمانی مقاومت یارد پیوست. ( کلیله و دمنه ) .
مقاوله نامه ؛ پیمانی که میان نمایندگان دو دولت درباره امری منعقد گردد و به تصویب قوه مقننه یا هیئت دولت احتیاجی ندارد.
مقامات موسیقی ؛ پرده های موسیقی. ( ناظم الاطباء ) .
مقامات عالی ؛ مناصب و مشاغل عالی و خطیر مانند وزارت و جز آن.
اهل مقامات ؛ مردم صاحب قدر و مقام ودرجات عالی. ( ناظم الاطباء ) .
مقامات رضوان ؛ کنایه از هشت بهشت است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) : وگر باد خلقش وزد بر جهنم زبانی مقامات رضوان نماید. خاقانی.
مقام فنا ؛ مقام اتحاداست که فرمود حضرت حق مرا زبانی داد از لطف صمدانی و دلی داد از نور ربانی و چشمی از منبع یزدانی تا اگر گویم به مدد او گویم و به قو ...
مقام محمود؛ درجه اعلای از حسنات. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . گویند مقام محمود، مجالست است در حال شهود. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجا ...
مقام جمع ؛ عبارت از مرتبت و احدیت است. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
مقام سری ؛ عبارت از نفس رحمانی است یعنی ظهور وجود حقانی در مراتب تعینات. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
- مقام بی رنگی ؛ مقام توحید است و وحدت. ( از فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
مقام بی نشانی ؛ مراد مرتبت ذات مطلق است. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
صاحب مقام ؛ دارای هنر در نواختن پرده های موسیقی. ( ناظم الاطباء ) .
تغییر مقام ؛ از مقامی به مقامی دیگر رفتن.
- مقام به مقام ؛ پرده به پرده و آواز به آواز. ( ناظم الاطباء ) .
صاحب مقام ؛ دارای بزرگواری و جاه و جلال. ( ناظم الاطباء ) : بندگی از خودشناسی شد تمام نیست مرد بی ادب صاحب مقام. عطار.
سدره مقام ؛ بلندمرتبه. رفیعجایگاه. آنکه علو درجه او به سدرةالمنتهی رسد : مقالید شهر و قلعه به خدام آستان سدره مقام سپرد. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج ...
به مقام افتادن ( اوفتادن ) ؛ به جای خود نشستن. ( کلیات شمس چ فروزانفر ج 7، فرهنگ نوادر لغات ) : عقل بر آن عقل ساز، ناز همی کرد ناز شکر کزان گشت باز ت ...
مقام محمود ؛ جای پسندیده. مکان شایسته : او را طلب دار و به مقامی محمود در خانه خود جای ده و به همه معانی تفقد او نمای. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ...
مقام گرفتن ؛ اقامت کردن : سپارد به جهن آن زمین را تمام نسازد درنگ و نگیرد مقام. فردوسی. || ( اِ ) جای ایستادن و جای اقامت . ( منتهی الارب ) . جای ا ...
مقام کردن ؛ اقامت کردن. توقف کردن. ماندن. منزل کردن. ساکن شدن : به روز هیچ نیارم به خانه کرد مقام از آنکه خانه پر از اسپغول جانور است. بهرامی ( از ی ...
شقایق بری ؛ نوعی از شقایق است شبیه نبات خشخاش. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .
شقایق بستانی ؛ نوعی از شقایق که در بوستان روید و برگ آن از برگ شقایق بری کوچکتر باشد. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .
شقایق پوش ؛ کنایه از سرخرنگ. کنایه از رنگارنگ : زمین نطع شقایق پوش گشته شقایق مهد مرزنگوش گشته. نظامی.
شقاق و نفاق ، نفاق و شقاق ؛ دشمنی و خصومت. مخالفت و ضدیت. دوتیرگی و اختلاف. ( از یادداشت مؤلف ) : عهد و میثاق ایشان را نفاق و شقاق داند. ( سندبادنام ...
شقایق ارمنستانی ؛ یکی از گونه های شقایق نعمانی است. ( فرهنگ فارسی معین ) . و رجوع به شقائق النعمان شود.
شقاق آمدن ؛ سبب جدایی شدن. باعث فراق گشتن : آن فزونی با خضر، آمد شقاق گفت رو تو، مکثری هذا فراق. مولوی.
شقاق سم ؛ قسمی بیماری ستور. ( یادداشت مؤلف ) .
- ارباب شقا ؛ مردمان بدبخت و مستمند و بیچاره و گستاخ و بی ادب. ( ناظم الاطباء ) .
شقاق الشفة ؛ کفتگی لب. ترکیدگی لب. ( یادداشت مؤلف ) : از بیماریهای لب یکی آن است که کفتگی آرد و به تازی شقاق الشفة گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . و ر ...
شق انفس ؛ مشقت نفسها. ( از غیاث ) ( اقرب الموارد ) ( یادداشت مؤلف ) : اندرین آهنگ منگر سست و پست کاندرین ره صبر شق انفس است. مولوی.
شق نقیض ؛ صورت و طور نقیض ، و نقیض رفعالشی باشد چون انسان که اصل است و لاانسان که نقیض آن. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
شق قلم ؛ درز و چاک قلم. فاق : رقم از معنی رنگین تبسم دارد دهن تنگ تو شق قلم یاقوت است. نورالدین ظهوری ( از آنندراج ) .
دوشق ؛ دونیمه. دوشقه. دوقسمت : دوشق از بهر آن آمد زبان او که می بخشد یکی مر دوستان را نوش و دیگر دشمنان را سم. کمال الدین اسماعیل.