پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
بر شقه کار بستن ؛ بدنبال آن بستن. نظیر در رشته کشیدن جواهر و شبه ای : کهنسالان این کشور که هستند مرا بر شقه این کار بستند. نظامی.
ذوشقشقة ؛ خطیب. ( مهذب الاسماء ) ( ناظم الاطباء ) . سخت زبان آور و بلندآواز. ( یادداشت دهخدا ) .
کل به معنی همه و کل و یکسر در عربی و عبری یکی است . عبارت عبری "מִכָּל" ( mi - kol ) چنین معنا دارد: "از همه" یا "از هر" מִן / מִ = از ( حرف اضافهٔ ...
کلمه انشا فارسی ریشه عبری و عربی دارد . یعنی ساختن و پدید آوردن چیزی بدون نگاه کردن به نمونه آن یعنی به وجود آوردن از هیچ ، یعنی پدید آوردن یک چیز بد ...
واژه باری ریشه عبری دارد א בְּרֵאשִׁית, בָּרָא אֱלֹהִים א = 1 בְּ : به، در רֵאשִׁית = ابتدا ( تلفظ: reshit ) هم خانواده با واژه رأس عربی به معنی س ...
مکیث کردن ؛ مکث کردن و درنگ نمودن و تأخیر کردن باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) .
مکنی عنه ؛ معنایی که از مکنی اراده گردد. در مثال بالا حمق مکنی عنه است. و رجوع به کنایه شود.
مکنی به فلان ؛ صاحب کنیه فلان. ( یادداشت ایضاً ) .
مکنونات ضمیر ؛ آنچه در درون انسان نهفته است. مافی الضمیر : از مکنونات ضمیر در عقدموالات شرحی بواجبی نتوانست دادن. ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 72 ) .
مکنون ضمایر ؛ مکنون ضمیرها. مکنون خاطرها. آنچه در دلها نهفته دارند : یگانه عالم در دین پروری ، دانای مکنون ضمایردر خصومت و داوری. ( منشآت خاقانی چ مح ...
مکنون خاطر ؛ در یاد نهاده. ( ناظم الاطباء ) . آنچه در خاطر نهفته باشند. مکنون ضمیر.
- لؤلؤ مکنون ؛ در مکنون. رجوع به ترکیب قبل شود : ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله نسترن لؤلؤی مکنون دارد اندر گوشوار. فرخی. گر کف او را مسخرستی ...
دُرِّ مکنون ؛ مروارید قیمتی خوش آب و اعلا. ( ناظم الاطباء ) . لؤلؤ مکنون. مروارید پوشیده در صدف ، لیکن �مکنون � در این ترکیب از معنی لغوی منسلخ شده ...
صلاء مکنف ؛ بریانی فراهم آورده جوانب. ( منتهی الارب ) . بریانی که کناره های آن را فراهم آورده باشند. ( ناظم الاطباء ) .
جمله مکمل ؛ جمله ای است که معمولاً به واسطه یکی از حروف ربط به جمله ناقص پیوندد ومعنی آن را تکمیل کند مانند جمله �گنج برنداری � درمثال زیر: تارنج نبر ...
مکمل گردانیدن ؛ کامل کردن. تمام کردن : نعمت و ثروت و دستگاه او باری عز اسمه تمام و مکمل گرداناد. ( تاریخ قم ص 4 ) . بر سبیل رسم و عادت در شیوه نظم و ...
مکلل کردن ؛ آراستن به جواهر. مزین کردن به زر و گوهر : افسر خویش مکلل کند اکنون گلشن کمر خویش مرصع کند اکنون کهسار. مختاری غزنوی.
مکلف کردن کسی را بر کاری ؛ بر او نهادن آن کار. ( یادداشت به خطمرحوم دهخدا ) . انجام دادن کاری را بر عهده کسی گذاشتن.
مکلف شدن ؛ به سن بلوغ و تکلیف رسیدن. ( ناظم الاطباء ) .
بر او نهادن آن کار. ( یادداشت به خطمرحوم دهخدا ) . انجام دادن کاری را بر عهده کسی گذاشتن.
بالا داری کردن: [ به زبان عامیانه ] طرفداری کردن. جانبداری کردن ( ( حالا تو هم لنگه کفش کهنه ی او شدی و ازش بالاداری می کنی؟ نمیگم مترس نگیره. میگم ...
یمین غیر مکفر ؛ سوگندی که آن را با کفاره هم نشکنند. سوگند شدید. سوگند لازم : به خاک پای تو گفتم یمین غیر مکفر از آن زمان که بدانستم از یسار یمین را. ...
مکفی گردیدن ( گشتن ) ؛کفایت شدن. به انجام رسیدن. انجام یافتن : اگر برحسب هوا در کاری مثال دهد. . . آن مهم نیز مکفی گردد و تدارک آن در حیز تعذر نماند. ...
مکفی گردیدن ( گشتن ) ؛کفایت شدن. به انجام رسیدن. انجام یافتن : اگر برحسب هوا در کاری مثال دهد. . . آن مهم نیز مکفی گردد و تدارک آن در حیز تعذر نماند. ...
عدد مکعب ؛ حاصل ضرب جذر در مجذور. ( ناظم الاطباء ) .
مکشوف تن ؛ عریان. لخت. برهنه بدن : هول واقعه چنان سر و دست و پای را بی خبر گردانیده بود که مکشوف تن در آن سرما می رفتیم. ( نفثةالمصدور چ یزدگردی ص 92 ...
مکشوف القلب ؛ گشاده دل. ( ناظم الاطباء )
مکشوف العورة ؛برهنه ای که عورت آن نمایان باشد. ( ناظم الاطباء ) .
- ربع مکشوف ؛ ربع مسکون. کره زمین : پس این را ربع مکشوف خوانند بدین سبب ، و ربع مسکون خوانند بدان که حیوانات را بر وی مسکن است. ( چهارمقاله ص 8 ) .
مکشوف داشتن ؛ آشکار ساختن. ظاهر کردن : باید که پیش خلق ، معایب صاحب خود مستوردارد و محاسن مکشوف تا متخلق بود به اخلاق ربانی. ( مصباح الهدایه چ همایی ...
مکسور شدن ؛ شکسته شدن. شکست یافتن : چو گردد رایت رای تو مرفوع شودخیل عدو مکسور و مجرور. ابوالفرج رونی. اگر. . . روزگار غدرپیشه غش عیار خویش بنماید ...
مکسورالقلب ؛ دل شکسته. شکسته دل : طایر اقبال تو مکسورالقلب مقصوص الجناح ازاوج مطامح همت در نشیب نایافت مراد گردید. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 180 ) .
فلان طیب المکسر ؛ فلان ستوده است در وقت آزمایش. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) .
مکسر الشجرة ؛ بیخ درخت جایی که شاخه های آن شکسته شود. ( از اقرب الموارد ) .
رجل صلب المکسر ؛ مرد پایدار در شدت. ( از ذیل اقرب الموارد ) .
عود صلب المکسر ؛ چوب نیکو و سخت. ( منتهی الارب ) . چوبی که نیکویی آن را از شکستن معلوم کنند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) .
مکروه شمردن ؛ استهجان. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . ناپسند داشتن.
بی مکروه ؛ دور از رنج و آفت. عاری از بلا و مصیبت : بخت بی تقصیر و محنت ، روز بی مکروه و غم دهر بی تلبیس و تنبل ، چرخ بی نیرنگ و رنگ. منوچهری.
مکروه داشتن ؛ ناپسند داشتن و نفرت داشتن. ( ناظم الاطباء ) . قبیح دانستن. ناخوش داشتن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : طایفه ای آن را مکروه داشته اند ...
مکرمةالمشرقین ؛ گرامی داشته شرق و غرب. عزیز مشرق و مغرب : زندگانی خدر معظم و ستر مکرم مجلس معلی خداوند ولیةالنعم ، ملکه کبری. . . منعمة الخافقین ، مک ...
اخلاق مکرمه ؛ خوی پسندیده. سیرت مرضیه : جملگی اشراف ملوک و اصناف آفرینش را شاگردی دبیرستان اخلاق مکرمه خدایگانی نصره اﷲ تعالی باید کرد. ( منشآت خاقان ...
مکرمت کردن ؛ جوانمردی کردن. نیکی کردن : همه عدل ورز و همه مکرمت کن همه مال بخش و همه محمدت خر. ناصرخسرو. محمدت خر، که روز اقبال است مکرمت کن ، که ر ...
مکرم گردیدن ؛ گرامی داشته شدن. عزیز شدن : باز عزیز و مکرم گردد. ( چهارمقاله چ معین ص 93 ) .
مکرم بی زوال ؛ بخشنده ای که جاویدان است. کنایه از خدای تعالی است : نعمت بزرگتر آنکه منعم بر کمال ومکرم بی زوال او را عمی به ارزانی داشته است چون خداو ...
مکرم شدن ؛ عزت یافتن. عزیز شدن. بزرگی یافتن : به ز آدمی است و آدمی نام لیک آدم از او شده مکرم. خاقانی.
مکرم کردن ؛ گرامی داشتن. عزیز داشتن : چویزدانت مکرم کرد و مخصوص چنان زی در میان خلق عالم. سعدی.
مکر باختن ؛ نیرنگ کردن. حیله اندیشیدن. نیرنگ بکار بردن : تا به جان آسوده باشی هیچکس را دل مسوز تا ز بند آزاد باشی با کسی مکری مساز.
مکرر در مکرر ؛ در مقام تأکید گفته می شود. بارها و بارها. به کرات و مرات. || ( ص ) به اصطلاح به معنی غیر مرغوب. ( غیاث ) . در اصطلاح به معنی غیر مرغ ...
مکرر گشتن ( گردیدن ) ؛ مکرر شدن : همه عمر چونین توان گفت مدحت که هرگزمعانی نگردد مکرر. به شعر لفظ مکرر نگرددم لیکن ردیف بود و از آن شد مکرر آتش و آب ...
مکرر گشتن ( گردیدن ) ؛ مکرر شدن : همه عمر چونین توان گفت مدحت که هرگزمعانی نگردد مکرر. به شعر لفظ مکرر نگرددم لیکن ردیف بود و از آن شد مکرر آتش و آب ...