پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
آهن شکاف ؛ که آهن را بشکافد و سوراخ کند : سپاهی بهم کرد چون کوه قاف همه سنگ فرسای و آهن شکاف. نظامی.
پهلوشکاف ؛ که پهلوی کسی یا حیوانی را بدرد : به مقراضه ٔتیر پهلوشکاف بسی آهو افکند با نافه ناف. نظامی. چو فردا علم برکشد بر مصاف خورد شربت تیغ پهلوش ...
شکاف قلم ؛ شق. فاق. فرق. جلفة. فتحه. ( از یادداشت دهخدا ) .
شکاف خوردن ؛ ترک خوردن. ترک برداشتن. ترکیدن. کفیدن. ( یادداشت دهخدا ) .
شکاف افتادن ؛ رخنه پدید آمدن. دریده شدن. پاره شدن : در لحاف فلک افتاده شکاف پنبه می بارد از این کهنه لحاف. ؟
شیر شکاری ؛ شیر که به شکار پردازد : نیَم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری. نظامی.
مرغ شکاری ؛ جارحه. مرغان شکاری ؛ جوارح. مرغی که شکار کند اعم از باز و جزآن. ( یادداشت مؤلف ) : نیز در بیشه و در دشت همانا نبود باز را از پی مرغان شک ...
شکاری انگیز ؛ شکارانگیز. شکاری انگیزان. کسان که صیدها را از اطراف به مرکز آرند تا شاه و بزرگی شکار کند. ( از یادداشت مؤلف ) . شکارگردان. آهوگردان. و ...
سگ شکاری ؛ تازی. ثمثم. کلب صید. کلب معلَّم : کلاب صید؛ سگان شکاری. ( یادداشت مؤلف ) . سگی که برای صید کردن آموخته شده باشد. تازی. ( ناظم الاطباء ) .
جانور شکاری ؛ شکره. جارحه. ( یادداشت دهخدا ) .
باز شکاری ؛ باز شکار. باز که صید و شکار کند پرندگان دیگر را : که ملکت شکاری است کو را نگیرد نه شیر درنده نه باز شکاری. دقیقی. همه ساله خندان لب جوی ...
شکارچی باشی ؛ میرشکار. رئیس و گرداننده امور مربوطبه شکار و سرپرست شکارچیان در دستگاههای سلطنتی. رجوع به میرشکار شود.
- فریدون شکار ؛ لایق شدن برای فریدون پادشاه باستانی ایران : چون به شکار آمد در مرغزار آهوکی دید فریدون شکار. نظامی.
مردم شکار ؛ تعاقب کننده و گرفتارکننده مردم. ( ناظم الاطباء ) . صیدکننده مردم. گیرنده زندگانی مردم ، چنانکه مرگ.
شکار کسی بودن ؛مطیع و رام وی بودن. مسخّر و در اختیار و در قبضه تصرف او بودن. تسلیم وی بودن : به پنجم به کاری که کار تو نیست نَیازی بدان کاو شکار تو ن ...
شکار زدن ؛ زدن نخجیر با تیر. شکار کردن.
شکار ستدن ؛ شکار گرفتن. بیرون آوردن صید از دست دیگری : روز پیکار و روز کردن کار بستدندی ز شیر شرزه شکار. عنصری.
- دل کسی شکار دیگری شدن ؛ رام و مطیع و فرمانبر وی گردیدن. بدو دل دادن : خداوند پیروز یار تو باد دل زیردستان شکار تو باد. فردوسی. یوز و باز سخن نکته ...
- شکارجویان ؛ در حال جستجوی شکار : آراسته کرد و رفت پویان چون شیر سیه شکارجویان. نظامی.
- شکارجویان ؛ در حال جستجوی شکار : آراسته کرد و رفت پویان چون شیر سیه شکارجویان. نظامی.
شکار خویش کردن کسی را ؛ بازیچه و مطیع خود ساختن : شکار خویش کردت چرخ و نامد به دستت جز پشیمانی شکاری. ناصرخسرو.
شیر شکار ؛ شیر شکاری. شیر شکارگر. شیر که صید کند جانوری دیگر را : چو بشنیدازو پهلو نامدار به میدان درآمد چو شیر شکار. فردوسی. چو هومان و چو بارمان ...
میر شکار ؛ شکارچی باشی. رئیس شکاربانان در دستگاههای سلاطین گذشته. و رجوع به ترکیب شکارچی باشی در زیر ماده شکارچی شود.
عزم شکار کردن ؛ رفتن برای شکار و نخجیر کردن. ( ناظم الاطباء ) .
شکار قمرغه ؛ شکار جرگه. صف جرگه. ( آنندراج ) . صید نخجیر با گرفتن دست همدیگر و تنگ نمودن دایره : ندارد کسی یاد در روزگار بر او شد قمرغه بدینسان شکار. ...
شکار قیل ؛ آنرا گویند که همه جانوران شکاری را یکبارگی برای گرفتن صید سر دهند. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
شکار جرگه ؛ شکار قمرغه. صف جرگه. نوعی از شکار که مردم بسیاری دست یکدیگر گرفته و نخجیر را احاطه نمایند، و در عرف هند هته جوری گویند. ( از آنندراج ) . ...
جای شکار ؛ شکارگاه. نخجیرگاه. محل شکار و صید : همان شهر و دو آب خوشگوارش بنای خسرو و جای شکارش. نظامی.
شکارپذیر ؛ پذیرای شکار شدن. قابل شکار شدن. که تواند که صید شود : که اگر در اجل بود تأخیر وین شکاری بود شکارپذیر. نظامی.
شک و ریب ؛ از اتباع : کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد آنکه درین نکته شک و ریب کند. حافظ.
به شکار رفتن ؛ برای صید حیوانات رفتن : مثال داد تا. . . حشم بازگشتند که ایشان را مثال نبود به شکار رفتن. ( تاریخ بیهقی ) . بشکار شیر رفتی تا ختن. ( ت ...
شک داشتن ؛ مردد بودن. در شک بودن. دودل بودن : در این هیچ شک ندارم و ریب ندارم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 315 ) . یکی اندر یکی را او ندارد هیچ یک یک شک ...
شک افتادن ؛شک و تردید پیش آمدن : به میخوارگی تا نیفتد شکی کدویش بود جزء لاینفکی. ملاطغرا ( از آنندراج ) .
در شک انداختن ؛به شک انداختن. دچار شک و دودلی ساختن. ( یادداشت دهخدا ) .
شک آوردن ؛ تردید کردن. شک کردن. دودلی نمودن :. . . پیروی کنم و سر نزنم و اخلاص ورزم و شک نیارم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 317 ) .
در شک افتادن ؛ استرابة. ( یادداشت دهخدا ) .
بی شک ؛ بدون تردید. بدون شک. بطور قطع و یقین. یقیناً : حور بهشتی گرش ببیند بی شک حفره زند تا زمین بیارد آهون. رودکی. هر کس به شبی صد ره عمرش نه همی ...
به شک انداختن ؛ دچار تردید و دودلی کردن.
به شک افتادن ؛ ارتیاب. تردید نمودن. ( یادداشت دهخدا ) .
به شک شدن ؛ امتراء. ( مهذب الاسماء ) .
بنوالشقیقة ؛ اخوان نعمان بن منذر. ( ناظم الاطباء ) .
بنوالشقیقة ؛ اخوان نعمان بن منذر. ( ناظم الاطباء ) .
شقه اسلام ؛ کنایه است از علم و پرچم اسلام : به گرد شقه اسلام خیمه ای بزنی که کهربا نتواند ربود پرّه کاه. سعدی.
شقه چتر ؛ قطعه پارچه چتر. پارچه چتر : پیش که صبح بردرد شقه ٔچتر چنبری خیز مگر به برق می برقع صبح بردری. خاقانی.
شقه سبز ؛ کنایه از روپوش خانه کعبه : کعبه مرا رشوه داد شقه سبزش تا که نهم مکّه را ورای صفاهان. خاقانی.
شقه قانعی ؛ به مجاز بمناسبت معنی خیمه و گوشه و کنج : جز آدمیان هر آنچه هستند در شقه قانعی نشستند. نظامی
- شقه بربستن ؛ دامن نوبتی یعنی خیمه بالا زدن : شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست کنار نوبتی را شقه بربست. نظامی. و رجوع به شقه دربستن شود.
شقه دربستن ؛ دامن خیمه بالا زدن. ( از خسرو و شیرین ذیل ص 293 ) : بنه در پیشگاه و شقه دربند پس آنگه شاه را گوکای خداوند. نظامی. و رجوع به شقه بربستن ...
شقه درنوردیدن ؛ کنایه از مسافت دور و دراز پیمودن : عرش را دیده برفروز به نور فرش را شقه درنورد ز دور. نظامی.
شقه کاغذ ؛ قطعه کاغذ. صفحه کاغذ : چو بر شقه کاغذ آمد عبیر شد اندام کاغذ چو مشکین حریر. نظامی.