پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
شکستن خاطر کسی ، خاطر کسی را شکستن ؛ آزرده خاطر ساختن وی را با گفتار یا کرداری آزارنده. ( یادداشت دهخدا ) : رسمی عجب گذاشت در آیین صفدری آن صف شکن که ...
شکستن عطش ( تشنگی ) ؛ نشاندن تشنگی. فرونشاندن تشنگی را. آب خوردن کمی. اطفاء تشنگی. ( یادداشت مؤلف ) : سیراب لعل اوست که جان و دل مرا زو تشنگی به خور ...
شکستن عطش ( تشنگی ) ؛ نشاندن تشنگی. فرونشاندن تشنگی را. آب خوردن کمی. اطفاء تشنگی. ( یادداشت مؤلف ) : سیراب لعل اوست که جان و دل مرا زو تشنگی به خور ...
شکستن قوّت چیزی ؛ کم اثر ساختن آن. کاستن نیرو و تأثیر آن : روغن بلسان بگیرند و با اندکی افیون قوت آن بشکنند واندرکشند. ( ذخیره خوارزمشاهی ) .
شکستن حرارت ؛ دفع کردن گرما. ( فرهنگ فارسی معین ) . شکستن گرما. و رجوع به همین ترکیبات شود.
- شکستن خمار ؛ دفع کردن خمار بوسیله نوشیدن مجدد شراب و غیره. ( فرهنگ فارسی معین ) . علاج و شفا و رفع آن. ( یادداشت مؤلف ) : خون دل من است شرابی که ج ...
شکستن روزه ؛ باطل کردن با افطار در غیر وقت مقرر. ( یادداشت دهخدا ) .
شکستن مال ، مال شکستن ؛ کم آمدن. از بین رفتن. حیف و میل شدن. کسر شدن : امیر را سخت حریص دیدم در بازستدن مال گفتم بیندیشم و دی و دوش در این بودم و هرچ ...
شکستن حدت چیزی ؛ بی تأثیر کردن آن. ( یادداشت دهخدا ) .
شکستن نرخ ؛ ارزان کردن آن. پایین آوردن قیمت آن : چو من نرخ کسان را بشکنم باز کسی نرخ مرا هم بشکند باز. نظامی.
بازار کسی ( چیزی ) را شکستن ، شکستن بازار کسی ( چیزی ) ؛ خریداران او را به متاع خود جلب کردن. ( یادداشت مؤلف ) . او را از ارزش و اعتبار انداختن. بی ...
بازار کسی ( چیزی ) را شکستن ، شکستن بازار کسی ( چیزی ) ؛ خریداران او را به متاع خود جلب کردن. ( یادداشت مؤلف ) . او را از ارزش و اعتبار انداختن. بی ...
- || بی بها و بی ارج شدن. از قدر و قیمت افتادن : لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم سخن بگفتی و قیمت شکست لؤلو را. سعدی. و رجوع به ترکیب شکستن قدر شو ...
شکستن کار ؛ بی قدر شدن. از رونق افتادن. ( فرهنگ فارسی معین ) .
صف سلام شکستن ؛ متفرق شدن اهل سلام پس از برگزاری مراسم آن. ( یادداشت مؤلف ) .
شکستن بازار ؛ کاسد شدن متاعی. کاسد شدن آن. ( یادداشت مؤلف ) : چرخ از ستم به عهد تو بیزار شد چنانک تاحشر داد و دین را بازار نشکند. ( محمدبن ابی بکر ...
شکستن قیمت ؛ بی ارزش کردن آن. ( یادداشت مؤلف ) : قیمت خود به ملاهی و مناهی مشکن گرت ایمان درست است به روز موعود. سعدی. نباید که بسیار بازی کنی که ...
شکستن صف ؛ متفرق شدن افراد آن. متفرق و پراکنده شدن صف. ( یادداشت دهخدا ) : هر روز تا نباری باران عدل و جود از صفه در تو صف بار نشکند. محمدبن ابی بکر ...
شکستن عاشورا ؛ به ظهور رسیدن عاشورا. به نیمروز رسیدن آن. ( یادداشت مؤلف ) . باطل شدن. تمام شدن. و رجوع به ترکیب شکستن قتل شود.
شکستن قتل ؛ ظهرشدن به روز دهم محرم. درآمدن ظهر به روز عاشورا. ( یادداشت مؤلف ) . - || در آذربایجان شکستن را در این موردبه معنی متعدی بکار برند و م ...
شکستن وفای کسی را ؛ نقض عهد او. نقض پیمان وی. ( یادداشت مؤلف ) . بیوفایی کردن. بدعهدی کردن : کنون گر وفای مرا نشکنی به سوگند با من تو پیمان کنی. فر ...
شکستن سلام ، سلام شکستن ؛ بار بگسستن. پایان گرفتن بار عام. از رسمیت افتادن آن. ( یادداشت مؤلف ) .
شکستن فرمان کسی ؛ از دستور او سرپیچی کردن. نقض حکم و امر او. ( یادداشت مؤلف ) . اطاعت نکردن : اگر هیچ فرمان ما بشکنی تن و بوم کشور به رنج افکنی. فر ...
شکستن نماز ؛ قطع کردن آن در آخر. دست برداشتن از نماز پیش از پایان آن. بریدن و باطل کردن آن به ناتمام گذاشتن. ( یادداشت مؤلف ) .
شکستن نماز ؛ قطع کردن آن در آخر. دست برداشتن از نماز پیش از پایان آن. بریدن و باطل کردن آن به ناتمام گذاشتن. ( یادداشت مؤلف ) .
شکستن عهد، عهد شکستن ؛ نقض عهد. نکث عهد. نقض پیمان. خلف عهد. تباه کردن آن. نسخ آن. ( یادداشت مؤلف ) . باطل کردن. نقض. ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ) ...
شکستن صلح ؛ زیر پا گذاشتن آن. نقض آن. ابطال و تباه کردن آن. ( یادداشت مؤلف ) . باطل کردن آن : بدان که خلقی بی اندازه گرد آمده اند از خزریان ، و ملک ...
شکستن رای کسی ؛ نقض عقیده او. شکستن تصمیم و نظر او. نسخ حکم و امر او. ( یادداشت مؤلف ) . - || تباه و باطل شدن نظر و عقیده و فکر او : به گیتی هر آن ...
شکستن سخن کسی ؛ رد قول یا خواهش او کردن. ( یادداشت مؤلف ) : کنون هرچه خواهد ز خوبی بکن بر او هیچ مشکن ز خواهش سخن. فردوسی. هیچ سخن را مشکن و مستای ...
شکستن سوگند، سوگند شکستن ؛ حنث حلف. حنث قسم. حنث یمین. مراعات نکردن آن. نادیده گرفتن آن : تخالع؛ سوگند شکستن میان یکدیگر. ( یادداشت مؤلف ) : نگویم د ...
شکستن توبه ، توبه شکستن ؛ نقض و ابطال آن. تباه کردن آن. ( یادداشت مؤلف ) : بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ این درگه ما درگ ...
سعدی. - شکستن حکم ؛ نسخ آن : قاضی رأی دادگاه بدایت را شکست. ( یادداشت مؤلف ) . باطل کردن آن. ابطال آن.
شکستن خراج ؛ نقض مقررات باج و خراج. امتناع ازپرداخت خراج : بدین بهانه ولایت و ملک شوریده میدارند و خراج می شکنند. ( فارسنامه ابن البلخی ) .
شکستن پیمان ، پیمان شکستن ؛ نقض عهد. انتکاث. انتباز. شکستن عهد. باطل کردن آن. ( یادداشت مؤلف ) : بخوردند سوگندهای گران که پیمان شکستن نبود اندر آن. ...
خفور، خفر؛ شکستن پیمان را و غدر کردن با کسی. ( منتهی الارب ) . و رجوع به ترکیب شکستن عهد و ماده پیمان شکستن شود.
شکستن توبه ، توبه شکستن ؛ نقض و ابطال آن. تباه کردن آن. ( یادداشت مؤلف ) : بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ این درگه ما درگ ...
شکستن پرهیز، پرهیز شکستن ؛ نقض و ابطال آن. از پرهیز بدرآمدن. خوردن و آشامیدن خوردنی و آشامیدنی های ممنوعه هنگام بیماری. دستوری دادن طبیب بیمارشفایافت ...
به هم درشکستن توبه ؛باطل کردن آن. تبه ساختن آن : تا حلقه های زلف بهم برشکسته ای بس توبه های ما که بهم درشکسته ای. خاقانی.
به هم درشکستن توبه ؛باطل کردن آن. تبه ساختن آن : تا حلقه های زلف بهم برشکسته ای بس توبه های ما که بهم درشکسته ای. خاقانی.
شکستن بیع ؛ فسخ بیع. ( یادداشت مؤلف ) .
- شکستن بیعت ؛ نقض آن. فسخ آن. عدم مراعات آن : اگر بشکنم این بیعت را یا چیزی را از آن. . . ایمان نیاورده ام به قرآن. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 317 ) .
شکستن شرشب ؛ دو ثلث از شب گذشتن ( اصطلاح کاروانیان و چارواداران ) . نزدیک به آخر رسیدن شب که عادتاً در این وقت راهزنان را خواب ربوده است. ( یادداشت م ...
شکستن گرما ؛ از میان رفتن آن. زایل شدن آن. تخبخب حر. ( یادداشت مؤلف ) . افثاء. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ) .
شکستن رنگ ؛ باخته شدن رنگ. ( از آنندراج ) .
شکستن سرما ؛ از میان رفتن آن. پایان گرفتن. زایل شدن آن. ( یادداشت مؤلف ) . تهور. ( منتهی الارب ) .
شکستن ( درشکستن ) شام ( شب ) ؛ شکستن شرشب. دو ثلث از شب گذشتن. ( یادداشت مؤلف ) : تا نماز شام بگزاردی و چیزی بخریدی و بر یاران آمدی شب درشکسته بودی. ...
شکستن تب ، تب شکستن ؛ بریده شدن آن. قطع شدن آن. ( از یادداشت مؤلف ) . زایل شدن آن : گفت تبم میگیرد و گردنم درد میکند اما شکر خدا را که یک دو روز است ...
شکستن ( شکسته گردیدن ) درد ؛ زایل شدن آن. ( آنندراج ) : همچو خمار است درد تو که نگردد جز به گرانخورای شراب شکسته. سیفی اسفرنگی ( از آنندراج ) .
شکستن ( شکسته گردیدن ) درد ؛ زایل شدن آن. ( آنندراج ) : همچو خمار است درد تو که نگردد جز به گرانخورای شراب شکسته. سیفی اسفرنگی ( از آنندراج ) .
شکستن ( درشکستن ) آرزو ؛ برآورده شدن آن. ( فرهنگ فارسی معین ) . - || برآوردن آن. انجاح آن. ( از یادداشت مؤلف ) : بپوییم و رنجیم و گنج آکنیم به دل ...