پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٥٤
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آسوده دل شدن ؛ فارغ البال شدن. آسوده خاطر شدن : شه آسوده دل شد ز گفتارشان نوازشگری کرد بسیارشان. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آزرده شدن دل ؛ افسرده شدن آن : مرا به هر چه کنی دل نخواهد آزردن که هر چه دوست پسندد بجای دوست ، رواست. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آزرده دلی ؛ چگونگی و صفت آزرده دل. رنجیده دل بودن. آزرده دل بودن. و رجوع به آزرده دل و آزرده دلی در ردیفهای خود شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آزرده دل ؛ رنجیده دل. آزرده جان : دل می رود به روی من از غصه رقیب هرگه که یاد شانی آزرده دل کنم. شانی تکلو ( از آنندراج ) . رجوع به آزرده و آزرده د ...

پیشنهاد
٠

آزاده دل و گردن ؛ فارغ بال. آسوده خاطر : زایران را هم ازو نعمت و هم دانش وآنگه از منت آزاده دل و گردن. فرخی. رجوع به آزاده و آزاده دل در ردیفهای خو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آزاددل گشتن از. . . ؛ فارغ دل شدن از : همی باد تا جاودان شاددل ز رنج و زغم گشته آزاددل. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آزاد گردیدن دل ؛ مستخلص شدن دل : بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد. باباطاهر. رجوع به آزاد شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آتش دل ؛ سوز دل : فریاد کز آتش دل من فریاد بسوخت در دهانم. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آرام دل ؛مایه تسلی خاطر. مایه امید. - || معشوق. معشوقه : کسی برگرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل. سعدی. دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

طپیدن گرفتن دل ؛ ضربان گرفتن قلب. جهیدن دل. به تپش درآمدن دل. آغاز تپیدن کردن آن : شبی پای عمرش فروشُد به گل طپیدن گرفت از ضعیفیش دل. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نافه دل ؛ مجازاً، خون دل : هر طرف نافه دل بود که می ریخت به خاک هر گره کز سر زلف تو صبا وامی کرد. صائب ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نقطه دل ؛ حبه دل : بر نقطه دل است چو پرگار سیر من این مرغ قانع است به یکدانه آشنا. صائب ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زدن دل ؛ طپیدن دل.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

طپیدن دل ؛ زدن دل. ضربان قلب : دل می طپد اندر بر سعدی چو کبوتر زین رفتن و باز آمدن کبک خرامان. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رگ دل ؛ عمود السحر. ابهر. ( از منتهی الارب ) . وتین. ( مهذب الاسماء ) . و رجوع به رگ شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل و قلوه ؛ احشاء گاو و گوسفند، اعم از جگر و دل و قلوه و دنبلان و نظایر آن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل و قلوه ؛ احشاء گاو و گوسفند، اعم از جگر و دل و قلوه و دنبلان و نظایر آن. - || طعامی از جگر و قلوه و دل خرد کرده بروغن سرخ کرده. ( یادداشت مرحوم ...

پیشنهاد
٠

دل و جگر چیزی را بیرون آوردن ؛ آنرابهم زدن. نامرتب و مخلوط کردن آن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل خونابه بودن ؛ در غم و زبونی بودن : دل شه چون ز عجز خونابه ست او نه شاهست نقش گرمابه ست. سنائی.

پیشنهاد
٠

- دل در گریبان افکندن ؛ زنان ولایت جهت رفع بدخویی اطفال دل گوسپند در گریبان اطفال اندازند و این از عنایات است. ( آنندراج ) : طفلی که بدخویی کند از مه ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حبه دل ؛ حبة القلب. نقطه سیاه دل. خون بسته سیاهی که در درون دل است. رجوع به حبه دل در ردیف خود شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

برطپیدن دل ؛ اضطراب. لرزیدن. هراسیدن. رجوع به این ترکیب ذیل طپیدن شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به رسم دگرگون ؛ غیر از وضع قبلی. متفاوت با پیش. به مجاز، تازه و نو : سخن چون ز داننده بشنید شاه به رسم دگرگون بیاراست گاه. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

یک با دگر ؛ با همدیگر. یکی با دومی : به آواز گفتند یک بادگر که شاهی بود زین سزاوارتر. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

سرای دگر ؛ آخرت. آن جهان. مقابل این سرای : این سرائیست که البته خلل خواهد کرد خنک آن قوم که در بند سرای دگرند. سعدی. خبرش ده که هیچ دولت و جاه به س ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نماز دگر ؛ نماز دیگر، صلاة عصر : نماز پیشین و دگر جمع بکند. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ) . - || هنگام عصر. عصر. وقت عصر : برفت روز و تو چون طفل خرمی آر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

یک اندر دگر ؛ بهمدیگر. یکی در دیگری. اولی با دومی : فلکها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگر کس ؛ غیر. غیری. کس دیگر : زیرا که دگر کسان بدانند آن چیز که تو همی بدانی. ناصرخسرو. غلطم من که چراغی همه کس را میرد لیک خورشید مرا مرد و دگر کس ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگر نماز ؛ نماز عصر. ( ناظم الاطباء ) . نماز دگر. نماز دیگر. و رجوع به نماز دگر در همین ترکیبات و رجوع به نماز دیگر در ردیف خود شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگری ؛ دیگری. غیر. کسی جز اولی. آن یک. کس دیگر: بیم آنست که جای تو بگیرد دگری آگهت کردم و گفتم سخن بازپسین. فرخی. چون با دگری من بگشایم تو ببندی ور ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگرسان شدن ؛ عوض شدن. به گونه دیگر شدن : ز فرّ ماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد. معزی. گر بپسندیش دگرسان شود ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگرسان گشتن ؛ دگرسان شدن. دگرگون شدن : مشیات خالق نگردددگوگون قضیات سابق نگردد دگرسان. عبدالوسع جبلی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگر شب ؛ شب دیگر. شب بعد از آن شب که از آن سخن داشته اند : دگر شب نمایش کند پیشتر ترا روشنائی دهد بیشتر. فردوسی. دگر شب چو برزد سر از کوه ماه به زن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگرسان ؛ دیگرسان. بسان دیگر. به گونه دیگر : اولش کردم تسلیم به حق باز تسلیم دگرسان چه کنم. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگرره ؛ بار دیگر. دوباره : دگرره سر ازین اندیشه برکرد که از خامی چه کوبم آهن سرد. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگر سال ؛ سال دیگر. سال بعد. سال پس از سالی که از آن سخن رفته است : مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او گر دگر سال وکیلش سوی صنعا نشود. منوچهری.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگر روز ؛ دیگر روز. روز دیگر. روز بعد. فردا. روز بعد آن. روز بعد از روزی که از آن سخن داشته اند : دگرروز گشتاسب با موبدان ردان و بزرگان و اسپهبدان. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دگر تا ؛ تای دیگر. دوم : یاقوتی جولاهه بمرد و دو پسر ماند یک تا بچه غر ماند و دگر تا بچه نر ماند. سوزنی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آن دگر ؛ چیزی جز آنچه هست : هر دو یک گوهرند لیک بطبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت. رودکی. تاجوران تاجورش خوانده اند وآن دگران آن دگرش خوانده اند. نظ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حیات دگر ؛ حیات دوم. زندگانی نو : تو خود حیات دگر بودی ای زمان وصال دلم امید ندانست و در وفای تو بست. حافظ.

پیشنهاد
٠

بربسته دگر باشد و بررسته دگر ؛ فطری و طبیعی را بر مصنع و بر ساخته برتری باشد. ( امثال و حکم دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دکه آدم گری ؛ دکان بهم رسیدن آدمی که عبارت از انسان است. ( آنندراج ) : با وجود هرزه گردیها که کردم نیست حیف بر سر بازار دوران دکه آدم گری. فوقی ( از ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دکل پسند ؛ آنکه دکل را پسندد. رجوع به دکل و نیز به دکل باز در همین ترکیبات شود. || ( اِ ) درخت تنه بزرگ عموماً، و نخل خرمای بزرگ تنه خصوصاً. ( لغت م ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دکل باز ؛ که امردان پرسال را دوست گیرد. آنکه با غلامان بیش سال و بزرگ جثه بازد. غلام باره که غلامان بزرگ دوست گیرد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . غلام با ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دکل بازی ؛ عمل دکل باز. رجوع به دکل باز شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دکتر کلیسا ؛ عنوانی است که کلیسای کاتولیک رومی به بعضی از فضلای پیرو آن کلیسا اعطا کرده است. از شرایط نیل به این عنوان خدمات عمده به پیشرفت اصول عقای ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اموات احمر؛ کنایه از مقتولان و شهیدان. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . رجوع به میت شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دکان زدن ؛ بپای کردن مصطبه. سکو ساختن : دو صف سروبن دید و آبی و نار زده نغز دکانی از هر کنار. اسدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دکان آمدن ؛ آماده فروش شدن. به بازار آمدن عرضه و فروش را : شد توت سپید و انگور رسید وآن توت سیاه آمد به دکان. بهار.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پنج دکان شرع ؛ کنایه از اصول دین و مذهب. رجوع به پنج دکان شرع در ردیف خود شود.