پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
در دل گرفتن گره ؛ عقده در دل داشتن : یا نمی باید از آزادی زدن چون سرو لاف یا گره از بی بری در دل نمی باید گرفت. صائب.
در دل گنجیدن ؛ باور داشتن. مورد قبول واقع شدن سخنی : در دل دوستان نمی گنجید. ( راحة الصدور ص 500 ) .
در دل گرفتن بیم ؛ استشعار. ( از دهار ) .
در دل گرفتن گفتار ( کردار ) ناملایم کسی را ؛ او را خوش نیامدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : صاف چون آیینه می باید شدن با نیک و بد هیچ چیز از هیچکس در دل ...
در دل گرفتن کینه کسی را ؛ کینه او را بدل گرفتن و درصدد انتقام برآمدن.
در دل گرفتن ؛ بخاطر سپردن : از آن تاجور ماند اندر شگفت سخن هرچه بشنید در دل گرفت. فردوسی. - || غمگین شدن. - || نیت کردن. عزم کردن. ( یادداشت مرح ...
در دل گذشتن ؛ خطور کردن : خیال رزم تو گر در دل عدو گذرد ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند ز عدل تست بهم باز و صعوه را پرواز ز حکم تست شب و روز را بهم ...
در دل رفتن ؛به دل نشستن
در دل قرار دادن ؛ اعتقاد. ( دهار ) .
در دل کردن ؛ نیت کردن. قصد کردن. تصمیم کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : من بهمه حال در دل کرده ام که دست او را از این شغل کوتاه کنم. ( آثار الوزراء عق ...
در دل بودن ؛ در دل داشتن : آن بندگی که بودش در دل نکرد از آنک یک هفته داشت چرخش و جز ناتوان نداشت. مسعودسعد.
در دل [ کسی ] جا دادن خود را ؛ خویشتن را محبوب او ساختن : خویش را در دل او جا دادم غرق در آهن و پولاد شدم. ؟
در دل انداختن ؛ ایزاع. ( از منتهی الارب ) .
در دل را باز کردن ؛ هرچه در دل داشتن گفتن. راز خود را فاش کردن : در دلش را مثل صحرای مورچه خوار باز کرد. ( امثال و حکم دهخدا ) .
در دل افکندن ؛ الهام. ایزاع. ( دهار ) . رجوع به اندر دل افکندن شود.
در دل [ کسی ] افتادن ؛ ملهم شدن. خطور کردن. الهام شدن. رجوع به در دل افکندن و افتادن شود.
در دل آمدن ؛ در خاطر خطور کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . الهام شدن. چیزی در خاطر وارد شدن. چیزی به دل برات شدن. احساس واقعه ای اعم از بد یا نیک کردن ...
داغ خویشاوندی ( نزدیکی ) در دل کسی ماندن ؛ از مرگ وی بسیار متأثر شدن. رجوع به این ترکیب ذیل داغ شود.
خون گرفتن دل ؛ خون شدن دل
داغ به دل برافکندن ؛ در دل غمی داشتن.
خون شدن دل کسی ؛ کنایه از بی تاب و بی قرار شدن کسی : دل کوه از تاب سخای او خون شد. ( سندبادنامه ص 13 ) . ورنه خود اشفقن منها چون بدی گرنه از بیمش دل ...
خون در دل افتادن ؛ خون به دل افتادن. غم و ناراحتی به دل راه یافتن. رجوع به این ترکیب ذیل خون شود.
خون کردن دل کسی ؛ کنایه از آزردن بسیار کسی را. رجوع به این ترکیب ذیل خون شود.
خوشدل کردن ؛ شاد کردن.
- خوشدل نشستن ؛ حالت خوش داشتن.
خوشدل بودن ؛ راضی بودن : سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه. سعدی.
خوشدل شدن ؛ شاد شدن
خنک کردن دل به چیزی ؛ کنایه از افسرده شدن ( از آنندراج ) : جمعی که زیر چرخ شبی روز کرده اند چون شمع دل خنک به نسیم سحر کنند. صائب ( از آنندراج ) .
خوش بودن دل ؛ شاد بودن. مسرور بودن : شکسته بال تر از من میان مرغان نیست دلم خوشست که نامم کبوتر حرم است. محتشم.
خنک شدن دل ؛ در اصطلاح عامیانه ، در نتیجه انتقام گرفتن و خالی کردن دل از کینه تشفی خاطر برای کسی حاصل آمدن ، گویند: دلم خنک شد. ( از فرهنگ لغات عامیا ...
خسته دل بودن ؛ غمگین بودن. دلتنگ بودن. رجوع به خسته دل شود.
خراشیدن دل ؛ آزردن دل
حال آمدن دل ؛ خوشدل شدن. شاد شدن. تشفی حاصل کردن. ( فرهنگ عوام ) .
چشم ودل سیر؛ بی نیاز. بی طمع
چشم ودل پاک ؛ عفیف و پاکدامن.
جوشیدن دل ؛ اضطراب دل. تشویش خاطر: دلش مثل سیر و سرکه می جوشد؛ تشویش و شتاب بسیاردارد. ( از فرهنگ عوام ) .
جان و دل ؛ مایه هستی و حیات. - || عزیز. گرامی. - || با جان و دل ؛ از روی میل و رغبت. خالصاً و مخلصاً. ( ناظم الاطباء ) . - || به جان و دل ؛ با ...
ته دل روشن بودن ؛ امید قوی داشتن به اینکه کاری بروفق مراد است.
تنگدل داشتن ؛ افسرده و غمگین ساختن. رجوع به تنگدل داشتن شود.
تنگ داشتن دل را ؛ اندوهگین کردن دل را : کنون هیچ دل را مدارید تنگ که آمد مرا روزگار درنگ. فردوسی.
تباه گشتن دل ؛ مشتاق و شیفته شدن. رجوع به تباه گشتن شود.
ترکیدن دل کسی ؛ در اصطلاح عامیانه ، از تنهائی یا از خبری بدل سخت ترسیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب دل ترکاندن و به ترکیدن شود.
تازه گردیدن دل ؛ خرم شدن آن : به سبزی کجا تازه گردد دلم که سبزی بخواهد دمید از گلم. سعدی.
پیش دل آمدن ؛ به دل خطور کردن. بخاطر آمدن. آنچه پیش دل آید از تدبیری یا کاری. ( دهار ) .
تاب زدن دل ؛ تافتن دل : بشر از آن سو نشسته دل زده تاب از پی آب کرده دیده پرآب. نظامی.
پژمرده بودن دل ؛ افسرده بودن. اندوهگین بودن : دل گازر از درد پژمرده بود یکی کودک زیرکش مرده بود. فردوسی.
پشت و دل شکسته ؛ مقهور و مغلوب و پریشان خاطر.
پردرد گشتن دل ؛ سخت اندوهگین شدن : دلش گشت پردرد و رخساره زرد پر از غم روان لب پر از باد سرد. فردوسی.
پر زدن دل برای چیزی ( کسی ) ؛ سخت خواهان وعظیم آرزومند او بودن. سخت مشتاق و طالب چیزی بودن. آرزوی دیدار کسی را در منتهای شدت داشتن. ( از فرهنگ عوام ) ...
دل کسی مثل کبوتر پر زدن ؛ کنایه است از هول و اضطراب داشتن وی. ( از فرهنگ عوام ) . - پرکین دل ؛ دارای دل پرکینه. دارای دل حقود. پرحقد : زینگونه کرد ...