پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٤٦
پیشنهاد
٠

پراکنده بودن دل ؛ پریشان بودن دل. آشفته بودن خاطر : که بازار چندانکه آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر. سعدی. تو که یک روز پراکنده نبوده ست دلت صورت ...

پیشنهاد
٠

پراکنده دل گشتن ؛ آشفته خاطر شدن. رجوع به پراکنده دل شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پاک بودن دل ؛ بی غل و غش بودن آن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پاکیزه بودن دل ؛ پاک بودن آن. بی غل و غش بودن آن. - امثال : دل که پاکیزه بود جامه ناپاک چه باک سر که بی مغز بود نغزی دستار چه سود. ؟ ( امثال و حکم ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بی دل و یار ؛ بیکس و بی غمخوار : چون به شروان دل و یاریم نماند بی دل و یار به شروان چه کنم. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بینا شدن دل ؛ استبصار. ( از منتهی الارب ) . رجوع به بینا شدن و بینادل شدن ذیل بینا شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به گوش دلش شدن ؛ الهام شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بی چاره شدن دل ؛ درمانده شدن آن. عاجز شدن آن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل گفتن ؛ با خود گفتن. در دل گفتن. اندیشیدن. در دل گذراندن. در باطن تصور کردن : به دل گفت گر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی. فردوسی. به د ...

پیشنهاد
٠

به دل و دیده پذیرفتن ؛ با منت پذیرفتن : عبداﷲ گفت همچنان است که میگوید و من این صلت بزرگ را که ارزانی داشتی به دل و دیده پذیرفتم و منتی سخت بزرگ داشت ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل گرفتن ؛ نیت کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رجوع به ترکیب �در دل گرفتن �شود. - || یاد داشتن. ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل درآمدن ؛ خطور کردن در دل. به یاد آمدن. به خاطر گذشتن : ز شاهیش چون سال بگذشت چل غم روز مرگ اندرآمد به دل. فردوسی.

پیشنهاد
٠

به دل گرفتن گفتار ( کردار ) ناملایم کسی را ؛ اورا خوش نیامدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . از آن سخن یا کردار رنجیدن : فلک به عمر خود از هر که یافت آزار ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل برگذشتن ؛ به دل افتادن. خیال کردن. الهام گونه ای شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : شبی سر فروشُد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنرپیشه ام. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل بینا شدن ؛ آگاه شدن. رجوع به بینا شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل آمدن ؛ به خاطر گذشتن : آید به دلم کز خدا امین است بر حکمت لقمان و ملکت جم. ناصرخسرو.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل افتادن ؛ به دل گذشتن. الهام گونه شدن. برات شدن به دل.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دل ؛ اندر دل. در ضمیر. در عقیده. در باطن. در نهان. باطناً : بپوئید کاین مهتر آهرمن است. جهان آفرین را به دل دشمن است. فردوسی. امیر اسماعیل از آ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بغض کسی در دل بودن ؛ کینه او رادر دل داشتن : هر آنکس که در دلْش بغض علی ست از اوخوارتر در جهان زار کیست. فردوسی.

پیشنهاد
٠

بر سر و دل کسی بودن ؛ بار خاطر و مایه رنج او بودن : و سالار و کدخدایان که امروز فرستیم بر سر و دل وی [ پسر کاکو ] باشد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 265 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

برنادل ؛ جوان دل. که دل برنا و جوان دارد. رجوع به برنا شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بر دل گرفتن ؛ ناخوش شدن. - || بی صبر شدن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بر دل گذاردن ؛ قبول کردن. روا شمردن : زینهار ای پسر که بر دل نگذاری بیهوده و نگوئی که تقصیر در نماز جایز است. ( منتخب قابوسنامه ص 17 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بازآمدن دل ؛ به حال طبیعی برگشتن. قرار یافتن دل : چو باز آمدش دل به جاماسب گفت که این خود چرا داشتی در نهفت. فردوسی.

پیشنهاد
٠

بر در دلها نشسته بودن ؛ به مصیبت دیدگان مهربان و غمخوار بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : درویشی را شنیدم که درآتش فاقه می سوخت. . . کسی گفتش چه نشینی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اندر دل داشتن ؛ در ضمیر داشتن. بر آن بودن. نیت آن داشتن. - || در باطن داشتن. نهان داشتن : همی داشت اندر دل این شهریار چنین تا برآمد بر این روزگار. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اندر دل افکندن ؛ به دل کسی خطور دادن. الهام. و رجوع به �در دل افکندن � شود.

پیشنهاد
٠

از همه دل خواستن ؛ به کمال خواستن. به تمام علاقه خواستن : هر که ما را نخواهد از همه دل گر همه دل بود از او بگسل. سنائی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

افسرده شدن دل ؛ غمگین شدن دل. اندوهگین شدن دل.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل نگریستن ؛ از صمیم دل اعتنا کردن. بسیار اهمیت دادن. با صدق توجه کردن. به رغبت التفات کردن : دهم جان گر از دل به من بنگری کنم خاک تن تا تو پی بسپ ...

پیشنهاد
٠

از طاق دل افتادن ؛ خوار و بی اعتبار شدن. رجوع به این ترکیب ذیل طاق شود.

پیشنهاد
٠

از گوشه دل نهادن ؛ از دل فراموش ساختن. ( آنندراج ) : بر گوش نهاده ای سر زلف وز گوشه دل نهاده ما را. انوری ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ازدل گذاردن ؛ فراموش کردن : داود نبی چو برگشادی اسرار گفتی پسرا پند من از دل مگذار اندک شمر ار دوست ترا هست هزار ور دشمن تو یکی است بسیار شمار. یوسف ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل گذشتن ؛ از پیش ملهم گونه ای شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : از دلم گذشت که این کاسه را می شکند.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل ماندن ؛ آزرده شدن. ( آنندراج ) : دل چو رویش دید جان را دربباخت خاطر خواجو ازین از دل بماند. خواجوی کرمانی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل رفتن ؛ از دل بیرون شدن. کنایه از فراموش شدن : چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم کاندر میان جانی و از دیده در مجیب. سعدی.

پیشنهاد
٠

از دل بیمار بودن ؛ ناپاک دل بودن. رجوع به بیماردل شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل برآمدن ؛ روا داشتن. دل دادن. رضا دادن از سر صدق : خدای تعالی با حجاج سخن گفت و ترا از دل برنمی آید که با خلق خدا سخن گوئی. ( مجالس سعدی ص 20 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل برآوردن ؛ از یاد بردن. فراموش کردن. از دل بیرون کردن. ( آنندراج ) : از آن زمان که تو ما را ز دل برآوردی مسافریم بهر خاطری که می گذریم. حسن بیک ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل به دل راه ( رهگذر، روزنه ) است ؛ محبت محبت می آورد. القلب یهدی اًلی القلب : در دل من این سخن زآن میمنه ست زآنکه از دل جانب دل روزنه ست. مولوی. ...

پیشنهاد
١

از دل به دل راه ( رهگذر، روزنه ) است ؛ محبت محبت می آورد. القلب یهدی اًلی القلب : در دل من این سخن زآن میمنه ست زآنکه از دل جانب دل روزنه ست. مولوی. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل ؛ از صمیم قلب. با صدق. با رضا. با صمیمیت. بِطوع. برغبت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . با رضایت. از بن دندان. از صمیم دل. از ته دل : جز از ایزد توام ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل آمدن ؛ روائی دادن دل. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . - || گواهی دادن دل. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . - || از دل نیامدن ؛ اجازه ندادن شفقت یا رأفت ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از ته دل ؛ از طوع و رغبت. ( آنندراج ) . از صمیم قلب : نفس آن روز بر آرم به خوشی از ته دل که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد. سلمان ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

از چشم و دل دور ماندن ؛ از یاد رفتن : چون روزگار دراز برآمدی این اخبار از چشم و دل مردم دور ماندی. ( تاریخ بیهقی ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از حال رفتن دل ؛ گرفتار دل غشه شدن. دستخوش ضعف و نیمه بیهوشی شدن ، چنانکه مثلاً گویند: وقتی جراحت پای او را دیدم دلم از حال رفت. ( از فرهنگ عوام ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آهن دلی کردن ؛ قساوت کردن. سنگدلی کردن. سخت دلی : گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی. سعدی. رجوع به آهن دلی شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از بهر دل کسی ؛ برای دل کسی. برای رضا و خشنودی دل او : گفت از بهر دل من جوانمردی بکن. ( تاریخ برامکه ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آسوده دلی ؛ فراغ بال. فراغت بال. آسوده خاطری. رجوع به آسوده دلی شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آسوده دل ؛ فارغ البال. بی رنج. بدون اضطراب. رجوع به آسوده دل در ردیف خود شود.