پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دل پر از غم کردن ؛ سخت اندوهگین و غمناک ساختن : چنین گفت من با تو آیم بهم دل من مکن زین سخن پر ز غم. فردوسی.
دل پر از کین ؛ سخت انتقامجو : شد از باختر سوی دریای گنگ دلی پر زکین و سری پر ز جنگ. فردوسی.
دل پر از چیزی بودن ؛ مملو از آن بودن : برفتند با او دو فرزند اوی پر از آب رخ دل پر از پند اوی. فردوسی.
دل پر از خشم بودن ؛ سخت خشمگین بودن : که با کین شاهان نباید که چشم نباشد پر از آب و دل پر ز خشم. فردوسی.
دل پر از درد بودن ؛ سخت اندوهناک بودن. سخت غمگین بودن : دل نوذر از غم پر از درد بود که تاجش ز اختر پر از گرد بود. فردوسی. دل مرد طامع بود پر ز درد ...
دل پایین ریختن ، دل یک هو پایین ریختن ؛ وحشت کردن. ترسیدن. دل فروریختن. ( فرهنگ عوام ) .
دل بی تاب ؛ دل ناشکیبا : دانم که بی قراری این درد جانگداز حرف شکایت از دل بی تاب می کشد. صائب ( از آنندراج ) .
دل پاره گشتن ؛ سخت متأثر شدن : دید بنوعی که دلش پاره گشت برزگری پیر در آن ساده دشت. نظامی.
دل بر لب دویدن ؛ کنایه از گریه خونی کردن. ( غیاث ) . خون گریستن. ( آنندراج ) : زبان کردی اگر در ناله اهمال دلش بر لب دویدی همچو تبخال. ناظم هروی ( ا ...
دل بزرگ ؛ مغرور ومطمئن. دل گنده : چون مطلوب دیرینه او بحصول پیوست و. . . دل بزرگ و متکبر شد. ( رشیدی ) . و رجوع به دل گنده در ردیف خود شود.
دل به هم برآمدن ؛ شوریدن دل. متأثر شدن. تَبغثر : سلطان را از سخن او دل به هم برآمد و آب در دیده بگردانید. ( گلستان سعدی ) . شکایت پیش پدر برد و جامه ...
دل بر کسی بودن ؛ علاقه به وی داشتن. متمایل به وی بودن : دیدم دل خاص و عام بر وی من نیز دلاوری نمودم. سعدی.
دل بر کف دست داشتن ؛ صدیق و بی حیله بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . و رجوع به ترکیب �دل در کف دست داشتن � در همین ترکیبات شود.
دل بر دریا زدن ؛ دل به دریا زدن : رهروان عقل ساحل را به جان دل بسته اند ما دل خود را به راه عشق بردریا زدیم. ظهیر. و رجوع به ترکیب �دل به دریا زدن ...
دل بر ره بودن ؛ چشم به راه بودن. سخت متوجه آن بودن. در انتظار کسی بودن : زِانتظارم دیده و دل بر رهست زین غمم آزاد کن گر وقت هست. مولوی.
دل بر سر زبان داشتن ؛ مافی الضمیر بر سر زبان آوردن. ( آنندراج ) : چون کنم راز عشق را خس پوش من که دل بر سر زبان دارم. طالب آملی ( از آنندراج ) .
دل به هزار راه رفتن ؛ در حال تشویش خاطر، تصورات مختلف کردن. ( فرهنگ عوام ) . در امری گمانهای گوناگون بردن. ( امثال و حکم دهخدا ) .
دل بر چیزی بودن ؛ متوجه و مراقب آن بودن. علاقه و مهر بدان داشتن : همان نیز با میسره میمنه بکوشند و دلها همه بر بنه. فردوسی. دل بر آن به که باشد از ...
- دل بر چیزی شدن ؛ بر سر آن شدن : بر آن دل شد که لعبی چند سازد بگیرد شاه نو را بند سازد. نظامی.
دل برخاستن ؛ به هیجان آمدن. رجوع به برخاستن شود.
دل به صد جا رفتن ؛ گمان به هر کس و هر چیز بردن و آن در حالت بدگمانی می باشد. ( از آنندراج ) : جائی نمیروی که دل بدگمان من تا بازگشتن تو به صد جا همی ...
دل به صد راه رفتن ؛ در امری گمانهای گوناگون بردن. ( از امثال و حکم دهخدا ) .
دل به غم بازبستن ؛ مشغول کردن : دل را به غم تو بازبستیم جان را کمر نیاز بستیم. خاقانی.
دل به دل رفتن ؛ دوستی و دشمنی از دو سوی بودن. ( از امثال و حکم دهخدا ) : گر دل به دل رود ز دل خویش بازپرس تا بی هوای تست کرا زین دیار دل. سوزنی. آخ ...
دل به راهی مایل بودن ؛ میل به آن سوی کردن : دلت گر به راه خطا مایل است ترا دشمن اندر جهان خود دلست. فردوسی.
دل به روی دویدن ؛ کنایه از خون گریستن. ( آنندراج ) : چو در گوش خواهر شد آن گفتگوی همه بردویدش دل از تن به روی. شمسی ( یوسف و زلیخا ) . دل می دود به ...
دل به دست کردن ؛ دل به دست آوردن : دیار مشرق و مغرب بگیر و جنگ مجوی دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای. سعدی.
دل به دل ؛ دوستی و محبت از طرفین و مبادله خاطرها. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب �از دل به دل راه است � در همین ترکیبات شود.
دل به دلدونش رسیدن ، دلش به دلدونش رسیدن ؛ به مقصود رسیدن ( و آن با تمسخر و استهزا یا با تغیر و تشدد گفته شود ) ، مثلاً گویند: حالا که پولهایت را قما ...
دل [ کسی را] به دست آوردن ؛ کسی را با نیکی و محبت از خود خشنود ساختن. ( فرهنگ عوام ) . او را خرسند کردن. به او مهربانی کردن. کنایه از بخشش و جود و ان ...
دل به دریا زدن ؛ هر چه بادا باد گفتن. خطر کردن. به امری که عاقبت آن معلوم نیست قیام کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . با خطر و بیم هلاک مصمم کاری شدن. ...
دل به دریا کردن ، دل را دریا کردن ، دل دریا کردن ؛ هرچه بادابادگویان بر در توکل زدن و به رسوخ همت به کار خطرناک کمر بستن و آماده هلاک خود شدن که بیم ...
دل به درد آژده بودن ؛ مهر وعطوفت و غمخواری داشتن : نه مردم شمر بل زدیو و دده دلی کو نباشد به درد آژده. فردوسی.
دل به دریا افکندن ( فکندن ) ؛ دل به دریا زدن. تصمیم گرفتن و در کاری بی پروا داخل شدن : گر به طوفان می سپارد ور به ساحل می برد دل به دریا و سپر بر روی ...
دل به دریا انداختن ؛ هر چه بادا گویان. دل به دریا کردن. ( از آنندراج ) : اشرف از گردون نیابی گوهرمطلوب را تا نیندازی در این ره دل به دریا چون حباب. ...
دل به جایی رفتن ؛توجه بدانجا کردن. حواس به آن سوی معطوف کردن : چو هر ساعت از تو بجایی رود دل به تنهایی اندر، صفایی نبینی. سعدی.
دل به حلق آمدن ؛ از دیری کار یا از درنگی و آهسته کار بودن کسی سخت بیزار شدن.
دل به داغ داشتن ؛ غمین بودن. رجوع به این ترکیب ذیل داغ شود.
دل [ کسی ] به جای ماندن ؛ آرامش و اطمینان وی بر جای ماندن : دل هیچ مادر نماند بجای که فرزند زو گشت خواهد جدای. فردوسی.
دل به جایها شدن ؛ اندیشه به هر جانب رفتن. نگران شدن : امیر محمد. . . چون روزی دو برآمد و از ما کسی نرفت دلش به جایها شدکوتوال را گفت تا از حاجب بازپر ...
دل به جایی افتادن ؛ قرار و انس گرفتن دل به آنجا. رجوع به �افتادن دل به جایی � در ردیف خود شود.
دل به جان رسیدن ؛ تا حد مردن آمدن. رجوع به همین ترکیب ذیل جان شود.
دل به جای آمدن ؛ آرامش یافتن. آسوده شدن : ملک را دل رفته آمد بجای بخندید و گفت ای نکوهیده رای. . . سعدی.
دل به جای ( بر جای ) داشتن ؛ آرام داشتن. قرار داشتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . خونسرد بودن. بر خود نلرزیدن. آرام و مطمئن بودن. جمع بودن حواس. متمرکز ...
دل به جان آمدن ؛ سخت بستوه آمدن : سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهائی به جان آمد خدا را همدمی. حافظ. و رجوع به �به جان آمدن � ذیل جان ش ...
دل به جانب کسی بودن ؛ طرفدار او بودن. حامی او بودن. پشتیبان او بودن : صاحب فاضل. . . بر این نامه اعتماد کند و دل قوی دارد که دل مابه جانب ویست. ( تار ...
دل به آب صابری شستن ؛ صبر و شکیبایی پیشه کردن : به آب صابری دل را بشستم به کام خویش جفتی نیک جستم. ( ویس و رامین ) .
دل به باد دادن ؛ دل از دست دادن : چنان افتاد از قضا که بونعیم ندیم مگر به حدیث این ترک دل به باد داده بود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 417 ) .
- دل به تنگ آمدن ؛ عاجز و ملول شدن دل : گر از دلبری دل به تنگ آیدت وگر غمگساری به چنگ آیدت. سعدی. و رجوع به �بتنگ آمدن � شود.
دل بد داشتن ؛ نگران بودن. بیمناک بودن : نباید که ترا صورت بندد که از تو آزاری دارم و یا قصدی می کنم تا دل بد نداری. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 269 ) .