پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
سوراخ دعا گم کردن ؛ مردی در استنجا بجای اللهم اجعلنی من التوابین و من المتطهرین دعای استنشاق اللهم أرحنی رائحة الجنة میخواند، شنونده ای او راچنین گف ...
راه ( ره ) دشوار ؛ راه صعب. صعب العبور. راه درشت. سخت گذار : ز رفتن سراسر سپه گشت کند از آن راه بیراه و دشوار و تند. فردوسی. کنون من به دستوری شهری ...
دشوارمعنی ؛ که معنی و مفهوم آن سخت باشد: کلامی یا شعری دشوارمعنی.
زمین دشوار ؛ ناهموار. صعب. مقابل هموار : آشکوخد بر زمین هموارتر همچنان چون بر زمین دشوارتر. رودکی.
دشوار گفتن ؛ سخت گفتن. درشت گفتن : با مردم سهل گوی دشوار مگوی با آنکه در صلح زند جنگ مجوی. سعدی.
دشوارگُنج ؛ که سخت بگنجد. که دشوار گنجانیده شود : از آن چو فانه بسر برخورد عدوت که هست بهر دلی در دشوارگنج چون فانه. رضی الدین نیشابوری.
دشوارگوار ؛ عسرالانهضام. عسرالهضم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . سخت گوارنده.
دشوارزخم ؛ آنکه سخت زخم زند. ( یادداشت مؤلف ) .
دشنه زدن ؛ بکار بردن دشنه : به بازوی پر خون درون بیدسرخ بزد دشنه زین غم هزاران هزار. ناصرخسرو.
دشنه شکار ؛ کسی که به دشنه شکار می کند و آن مستفاد از این بیت حضرت شیخ است : کردند زره پوست بر اندام شهیدان مژگان کسی دشنه شکار است ببینید. سعدی ( ا ...
دشنه صبح ؛ کنایه از روشنی صبح است ، و آنرا عمود صبح هم میگویند. ( برهان ) : من آن روم سالار تازی هشم که چون دشنه صبح مردم کشم. نظامی ( از آنندراج ) .
دشنه کارد ؛ خنجر. ( ناظم الاطباء ) .
فرا دشنام شدن ؛ دشنام و ناسزا گفتن آغازیدن : بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. ( تاریخ بیهقی ) .
دشنام ساختن ؛ مهیا کردن ناسزا و فحش : چو مهمان به خوان تو آید ز دور تو دشنام سازی بهنگام سور. فردوسی.
دشنام گشتن نام کسی ؛ زشت نام شدن وی : چو گویند چوبینه بدنام گشت همه نام بهرام دشنام گشت. فردوسی.
زبان از کسی پر ز دشنام کردن ؛ سخنان ناسزا بر زبان آوردن : یکی سوی طلحند پیغام کرد زبان را ز گو پر ز دشنام کرد. فردوسی.
دشنام به زبان گرداندن ؛ ناسزا گفتن : بیهوده و دشنام مگردان به زبان بر کاین هر دو ز تو بار برآراست و ببار است. ناصرخسرو.
دشنام رفتن بر زبان کسی ؛ زبان به ناسزا گشودن او : من که بوریحانم و مر او را هفت سال خدمت کردم نشنودم که بر زبان او هیچ دشنام رفت. ( تاریخ بیهقی چ ادی ...
به دشنام لب آراستن ؛ گشودن لب به ناسزا گفتن : به دشنام لبها بیاراستند جهانی همه مرگ او خواستند. فردوسی.
به دشنام لب گشادن ( بازگشادن ) ؛ ناسزا گفتن. ناسزا بر زبان راندن : گر این بی خرد سر بپیچد ز داد به دشنام او لب نباید گشاد. فردوسی. به دشنام بگشاد ل ...
به دشنام برشمردن کسی را ؛ او را با سخن زشت ناسزا گفتن : به دشنام چندی مرا برشمرد به پیش سپه آبرویم ببرد. فردوسی.
به دشنام زبان گشادن ؛ ناسزا گفتن : چو برخواند آن نامه را پهلوان به دشنام بگشاد گویا زبان. فردوسی.
دشمنکام گشتن ؛ دشمن کام شدن. به آرزوی دشمن شدن. بر مراد دشمنان گشتن : ولی دانم که دشمنکام گشته ست به گیتی در بمن بدنام گشته ست. نظامی. هر که در راه ...
دشمنکام شدن ؛ به آرزوی دشمن شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : اولین شخص گفت با بهرام کای شده دشمن تو دشمنکام. نظامی.
دشمنکام کردن ؛ بر مراد دشمنان کردن : کدام دیو ترا از راه ببرد تا خویشتن را دشمنکام کردی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 233 ) . بوسه ار خواهم در حال بده مکن ...
دشمن دمار ؛ مایه ٔهلاک دشمن : تا گرز گاوسار تو سر برکشد چو مار هنگام حمله گرزت دشمن دمار باد. مسعودسعد.
غریب دشمن ؛ دشمن بیکس و یار : همین دو خصلت ملعون کفایتست ترا غریب دشمن و مردارخوار می بینم. سعدی.
دشمن بچه ؛ فرزند دشمن : رای عالی بر آن واقف باید گشت و تقرب این مرد را هر چند دشمن بچه است قبول کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 558 ) . - || دشمن کوچک. ...
دشمن پراکنده کن ؛ تارومارکننده دشمن : زمین زنده دار آسمان زنده کن جهانگیر دشمن پراکنده کن. نظامی.
دشمن جانی ؛ مقاتل و آنکه با شخص جنگ میکند. ( ناظم الاطباء ) . دشمن سخت. با دشمنی عمیق و ریشه دار.
- دشمن اوبار ؛ دشمن بلعنده. که دشمن را ببلعد و نابود کند. در بیت ذیل صفت شمشیراست : ای خداوند حسام دشمن اوبار از جهان جز زبان حجت تو ابر گوهربار نیست ...
دشمن تراش ؛ که سبب ایجاد دشمن شود. که موجب پیدا آمدن دشمن شود.
دشمن انگیز ؛ دشمن انگیزنده. برانگیزنده دشمن.
دشمن انگیزی ؛ عمل برانگیختن دشمن. تحریک دشمن.
راه دشخوار ؛ راه صعب العبور : بسی راه دشخوار بگذاشتم بسی دشمن از پیش برداشتم. فردوسی. وز آنجا سوی دیو فرسنگ صد بیامد یکی راه دشخوار و بد. فردوسی. ...
زمین دشخوار ؛ زمین ناهموار. پست و بلند. وعر و صعب و درشت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : آشکوخد بر زمین هموار بر همچنان چون بر زمین دشخوار بر. رودکی.
دشخوارتَرَک ؛با کمی دشخواری. با دشواری اندک. دشوار اما نه چندان سخت : اما با خصم دشخوارترک باشد کشتی گرفتن که چون بیفتد ترسم که برنخیزد. ( کتاب النقض ...
دشخوارخوار ؛ که خوردن آن دشوار باشد : جام جفا باشد دشخوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود. مولوی ( از آنندراج ) .
دشخوارگوار ؛ بطی ءالهضم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دشت کسی کور شدن ؛ فروش نکردن یا خریدار نیافتن کسی به اعتقاد نسیه دادن در اول بار. وقتی در فروش اول روز مشتری بخواهد پول ندهد و نسیه برد فروشنده گوید ...
باغ دشت
دشت نیزه وران ؛ دشت یلان یمن. ( آنندراج ) . - || شبه جزیره عربستان. جزیرة العرب. ( یادداشت مؤلف ) : وگرنه هم اکنون سپاهی گران هم از روم وز دشت نیز ...
دشت و در ؛ در و دشت. بیابان و دره. زمین هموار و ناهموار : پرستار و از بادپایان گله به دشت و در و کوه کرده یله. فردوسی.
دشت یلان ؛ دشت نیزه وران : چو ایران و دشت یلان و یمن به ایرج دهد روم و خاور به من. فردوسی.
دشت نبرد ؛ آوردگاه. ناوردگاه. میدان جنگ. رزمگاه. هیجا. دشت کین : سپهبد فریبرز را گفت مرد بچیزی چو آید به دشت نبرد. فردوسی.
دشت نخجیر ؛ شکارگاه : بدان دشت نخجیر کاری کنم که اندر جهان یادگاری کنم. فردوسی.
دشت موقف ؛ وادیی است که حاجیان در آنجا می ایستند از منازل حول مکه : دشت موقف را لباس از جوهر جان دیده اند کوه رحمت را اساس از گوهر کان دیده اند. خاق ...
دشت ناامید ؛ دشتی است در مشرق ایران که خط سرحد شرقی ایران از این دشت عبور می کند. ( از یادداشت مؤلف ) .
دشت مغان ؛ دشتی است در ساحل جنوبی رود ارس ، از توابع اردبیل و مسکن ایل شاهسون. نادرشاه افشار در این محل به سلطنت انتخاب شد. ( فرهنگ فارسی معین ) . و ...
دشت لاله ؛ دشتی که سرتاسرش لاله گل کرده باشد، و آن لاله خودروست. ( از آنندراج ) .