پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دست خالی برگشتن یا آمدن ؛ آمدن از سفر بی ره آورد و ارمغان. - || بازآمدن از کاری یا رسالتی بی نتیجه مطلوب.
دست خالی ماندن ؛ تهی و دور ماندن دست از. . . : دست او خالی نخواهد ماند سالی هفتصد پای او خالی نخواهد ماند ماهی صدهزار. منوچهری.
دست خالی برگرداندن کسی را ؛ مأیوس و ناامید و بی حصول مقصود او را بازگرداندن.
- دست چین کردن ؛ چیدن با دست نه بوسیله داس یا تکاندن ویا چوب زدن. بازکردن. قطف.
دست چین شدن ؛ با دست چیده شدن میوه از درخت نه با تکان دادن یا فروافتادن خود میوه.
دست کسی از چیزی تنگ شدن ؛ از داشتن آن محروم ماندن. فاقد آن شدن : چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ ز نقد سیم شد دست جهان تنگ. نظامی.
دستی تمام در کاری داشتن ؛ نیک بر آن آگاه یا مسلط بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : کارم ز دست رفت چو بردی دلم تمام دستی تمام داری در کار دلبری. مکی طو ...
دست تنگ شدن ؛ فقیر شدن. مفلس گشتن : تو سلطان و راعی ما نیستی از بهر بزرگ زادگی تو که دست تنگ شده ای و بر ما اقتراحی کنی ترا حقی گذاریم. ( تاریخ بیهقی ...
دست به خارج داشتن [ تاجر ] ؛ باب تجارت با بیرون از کشور بازداشتن. امکان داد و ستد با کشورهای دیگر او را بودن.
دست داشتن با کسی ؛ با او همدست بودن.
دست پخت فلان ؛ یعنی که خود او پخته نه طباخ او. که او بشخصه آنرا پخته : این غذا دست پخت فلان خانم است. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . دست پخت او خوب است ؛ ...
با دستپاچگی ؛ با عجله. با شتاب. بشتاب. شتابزده.
دستپاچگی کردن ؛ تعجیل کردن. شتاب کردن.
به دستبوس کسی رفتن ؛ به خدمت او رفتن. به زیارت او شدن. شرفیاب شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دستبوس کردن ؛ عمل بوسیدن دست انجام دادن : پیش آمد و دستبوس کرده و پیش تخت بنشاندش. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 43 ) . بخلوت کند شاه را دستبوس ز تشنیع برن ...
دست بسته تسلیم کردن ؛ مقید و بندکرده سپردن چنانکه دزدی را به زندان.
دست بسته بودن ؛ مقید و غیر آزاد بودن. مجال اقدام کردن نداشتن : تهیدستان را دست دلیری بسته است. ( گلستان سعدی ) .
دستم بسته مانده است ؛ فلان اسباب مرا برده اند و کار کردن من میسر نیست. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) .
دست حجت کسی را بستن ؛ او را خاموش و ساکت کردن : به سودا چنان بر وی افشاند دست که حجاج را دست حجت ببست. سعدی.
دست کسی را از پشت بستن یا بسته بودن ؛ از او بسی بهتر یا بدتربودن در امری. در خوبی یا بدی از او گذشته بودن : دست شمر را از پشت ( به پشت ) بسته است ؛ ا ...
دست بر کتف بستن ؛ در سختی و تنگنا قرار دادن : زور سرپنجه جمالش دست تقوی شکسته و دست قدرت صاحبدلان بر کتف بسته. ( گلستان سعدی ) .
دست بر کسی بستن ؛ در خرابی او بودن. ( آنندراج ) : ای که بهر قتل مخلص دست داری بر کمر خوش دگر دستی بر این نخجیر لاغر بسته ای. مخلص کاشی ( از آنندراج ...
دستم را بسته است ؛ نمی گذارد مطابق اراده خود کار کنم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دست بر کاری بستن ؛ ابرام و استادگی در آن کار کردن. ( از آنندراج ) .
دست بستن از ؛ دست کوتاه کردن از. تصرف و دخل نکردن در. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : از وقف کسان دست بباید بسزا بست نیکو مثلی گفته است العار و لا النار. ...
دست خدمت بستن ؛ از خدمت بازداشتن : گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست. سعدی ( کلیات ص 158 ) .
دست ببرد ؛ یعنی او غلبه کرد و تفوق یافت و فتح نمود. ( ناظم الاطباء ) .
دست فراز بردن ؛ دست دراز کردن : به شیر آن کسی را که بودی نیاز بدان خواسته دست بردی فراز. فردوسی.
دست بالای دست بردن ؛ برتری جستن. تفوق جستن : بسی دست بردیم بالای دست بر این در کلیدی نیامد بدست. امیرخسرو.
دست حاجت پیش کس بردن ؛ دست نیاز به سوی کسی دراز کردن : چو بر پیشه ای باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس. سعدی.
دست برداشته شدن ؛ آزاد شدن. ( ناظم الاطباء ) . - || معزول گشتن. ( ناظم الاطباء ) .
دست از ریش کسی برداشتن ؛ او را رها کردن. متعرض او نشدن.
دست از کسی برنداشتن ؛ از سرش وانشدن بدون حصول مقصود. ( آنندراج ) : از او تا نقد آمرزش نمی گیرم نمی میرم چو مزدوری که دست از کارفرما برنمی دارد. جلال ...
دست برداشتن از کسی یا چیزی ؛ رها کردن امری یا کسی را. دست کشیدن از کسی یا از چیزی. او را به حال خود رها کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . کنایه از گذاش ...
دست از خود برداشتن ؛ بی قیدی مطلق پیشه ساختن.
دست از لگام برداشتن ؛ رهاکردن لگام. آزاد گذاردن. متعرض نبودن : تا سوار عقل بردارد دمی طبع شورانگیز را دست ازلگام. سعدی.
دست به دعا یا بسوی آسمان برداشتن ؛ کنایه ازبلند کردن دست در وقت دعا خواستن. ( از آنندراج ) . اِقناع : در خرابات چه حاجت به مناجات من است دست برداشته ...
دست به دعا یا بسوی آسمان برداشتن ؛ کنایه ازبلند کردن دست در وقت دعا خواستن. ( از آنندراج ) . اِقناع : در خرابات چه حاجت به مناجات من است دست برداشته ...
دست از دهان یا از دهن برداشتن ؛ بی پرده سخن گفتن و صرفه نکردن در دشنام دادن و بد گفتن و هرچه بر زبان آید بی تحاشی گفتن. ( آنندراج ) . هرچه به دهان آی ...
دست بردارشدن ؛ خود را بازداشتن و احتراز کردن. ( ناظم الاطباء ) .
دست بردار نبودن از چیزی یا کسی ؛ مصر بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دستبرد شدن از ؛ غارت زده شدن : باری از آن دست شوم پایمال باری از آن پای شوم دستبرد. انوری.
بادستبرد ؛ جنگاور. دلیر. باهنر. چابکدست : بگفتش به گردان بادستبرد کنون دست باید به شمشیر برد. فردوسی. همه دشت خرگاه وی را سپرد که او بود سالار بادس ...
سهمگین دستبرد ؛ ضرب شست مهلک : ندیدی مگر سهمگین دستبرد که روشن روان باد بهرام گرد. فردوسی.
دستبرد نمودن ؛ غلبه کردن و غالب آمدن و ظفر یافتن. ( ناظم الاطباء ) .
دستبرد کسی را دیدن ؛ غلبه و ضرب شست و هنر جنگاوری او را مشاهده کردن : به مادر چنین گفت سهراب گرد که اکنون ببینی ز من دستبرد. فردوسی. کنون بینی از م ...
دستبرد از کسی یا چیزی بردن ؛ گرو و سبق از او بردن. بر او پیشی گرفتن : تکاور دستبرد از باد میبرد زمین را دور چرخ ازیاد میبرد. نظامی.
دستبرد دیدن ؛ مالش دیدن : اینجا که آمده بودند دستبردی دیدند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 581 ) . آن جماعت از دریا نهری. . . بودند و دستبرد تمام بدید. ( جه ...
دست در روی کسی انداختن ؛ به روی او دست بلند کردن. دست برآوردن بر کسی به قصد لت یا سیلی زدن بر او : قاید جوابی چند درشت داد چنانکه دست در روی احمد اند ...
دست انداختن بروی کاری یا مالی ؛ تصرف کردن. آن خود کردن. مسلط بر آن شدن. غاصبانه مداخله کردن. آنرا متصرف شدن. آغاز به تصرف و تجاوز کردن. آنرا تصرف کرد ...