پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دشت کین ؛ رزمگاه. ناوردگاه. آوردگاه. میدان جنگ. دشت نبرد. حربگاه. دارالحرب. معرکه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : نباید که ایمن شوی از کمین سپه باشد آسوده ...
دشت گردان ؛ سرزمین دلیران و پهلوانان ، و در بیت ذیل از فردوسی ظاهراً مراد سرزمین یمن است : اگر پادشا دیده خواهد ز من وگر دشت گردان وتخت یمن.
دشت گرگان ؛ گرگان. رجوع به گرگان شود.
دشت عرب ؛ عربستان. بادیه : نامدار و مفتخرشد بقعه یمگان به من چون به فضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب. ناصرخسرو.
دشت قحطان ؛ سرزمین طایفه قحطانیان و توسعاً عربستان : گر از دشت قحطان یکی مارگیر شود مغ ببایدْش کشتن به تیر. فردوسی.
دشت کربلا ؛ موضعی در عراق عرب ، که مقتل سیدالشهداء امام حسین علیه السلام است. ( از آنندراج ) ( از لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ) . و رجوع به کربلا شود.
دشت سواران نیزه وران ؛ عربستان : ز دشت سواران نیزه وران برآریم گرد از کران تا کران. فردوسی. بزرگان رزم آزموده سران ز دشت سواران نیزه وران. فردوسی.
دشت سُوَران ؛ سکنه بیابان. بیابان نشینان. ( ناظم الاطباء ) .
دشت سیلابی ؛ دشتی در اطراف یک رودخانه ، که از نهشت ته نشستهایی که رودخانه با خود می آورد تشکیل شده است. وقتی رودخانه طغیان می کند آب آن دشت سیلابی را ...
شت سواران ؛ سواران دشت. صحرائیان که در دشت و بیابان قیام و سکونت دارند. ( آنندراج ) . - || کسانی که اشخاص گم شده در بیابان را راهنمایی می کنند. ( ا ...
دشت استبرق ؛ بیابان سبز. ( ناظم الاطباء ) .
دشت جنگ ؛ میدان جنگ. هیجا. آوردگاه : برآشفت [ افراسیاب ] با نامداران تور که این دشت جنگست یا بزم و سور. فردوسی. بیامد خروشان بدان دشت جنگ بچنگ اندر ...
دشت دلیران ؛ سرزمین پهلوانان ، و در بیت ذیل از فردوسی ظاهراً مراد ایران زمین است : بزانوش گفتا که ایران تراست نصیبین و دشت دلیران تراست.
آتشین دشت ؛ دشت سخت سوزان و گرم : در این آتشین دشت بن ناپدید که پرّنده در وی نیارد پرید. نظامی.
دشت آوردگاه ؛ میدان جنگ : ز بس کشته بر دشت آوردگاه بسی ره ندیدند برخاک راه. فردوسی.
دسیسه کاری ؛ عمل دسیسه کار.
دسیسه کردن ؛ توطئه کردن. توطئه چیدن.
دسیسه باز؛ حیله باز. مکار. فتنه گر.
دسیسه بازی ؛ عمل دسیسه باز.
دسته بندی کردن ؛ دسته بستن.
دسته راه انداختن ؛ گروهی نوحه خوان و سینه زن و زنجیرزن با علمها و بیرقها و کتلها و علامتها بحرکت درآوردن و به تکایا ومساجد بردن. ترتیب دادن اجتماعی ا ...
دسته یافتن ؛ دستوری و رخصت یافتن مأذون شدن : ایام نریخت خون خصم تو چو گل تا از سر تیغ تو چو گل دسته نیافت. اشرفی سمرقندی.
دار و دسته راه انداختن ؛ اجتماعی از هواخواهان و یاران وهمفکران ترتیب دادن.
دار و دسته راه افتادن ؛ با همه افراد خانواده یا بستگان و پیوستگان حرکت کردن و بجائی رفتن.
دسته جمعی ؛ باهم. باتفاق. چند تن در معیت هم. گروهی همراه هم.
از دسته ؛ از جمع و طائفه ٔ. از گروه : من رب و رب ندانم از دسته شاهوردی خانم. ( در تداول مردم قزوین ، پاسخ مردی است کُرد در قبر در جواب نکیر و منکر ) .
مثل دسته گل ؛ سخت پاکیزه. ( امثال و حکم دهخدا ) .
دسته های فرد ؛ در اصطلاح مالیه دوره صفویه و قاجاریه ، رونوشت دستورالعمل و فرامین و غیره هر سال در اوراق مجزائی موسوم به �فرد� ثبت می گشت و این فردها ...
دسته مروارید ؛ علاقه مروارید. ( آنندراج ) : همیشه تا زبهار و خزان زمین و هوا شود چو چهره لیلی و چون دم مجنون هوا گسسته کند دسته های مروارید زمین نهفت ...
دسته حلاج ؛ مشته. مقبض. رجوع به مشته شود.
دسته طاء ( به مناسبت شباهت ) ؛ شکل الفی که درحرف طاء نویسند و لهذا طای مطبقه را طای دسته دار گویند. ( آنندراج ) .
دسته قید مجلد ؛ دسته شکنجه. ( آنندراج ) : که باشد هریکی را لوله در طول فزون از دسته قید مجلد. میرالهی ( درهجودو کوزه لوله دار ) .
دسته فراش ؛ جارو. ( از جهانگیری ) : گهی چو فکرت نقاش نقشها سازی گهی چو دسته فراش فرشها روبی. مولوی.
مثل دسته جارو ؛ سبلتی بزرگ و آویخته. ( امثال و حکم دهخدا ) .
تیغ دودسته ؛ رجوع به دودسته و دودستی شود : صد دسته باد از گل اقبال در کفت بر فرق دشمنانت تیغ دودسته باد. محمد شمس بغدادی.
دسته اوجار ؛ چوب عمودی که به آخر اوجار پیوسته است و اوجار آلتی است که یک سر آن به یوغ پیوندد و سر دیگر آن به چوبی که گاوآهن در آن تعبیه است. مشته.
مثل دسته هاون ؛ به توبیخ ، بچه در قنداق یا بغل. ( امثال و حکم دهخدا ) .
دسته بزر ؛ با دسته زرین. دارای قبضه زرین : یکی گرز پیروزه دسته بزر فرود آن زمان برگشاد از کمر. فردوسی. یکی گرز پولاد دسته بزر به گوهر بیاراسته سربه ...
دستور موقت ؛ در اصطلاح دادگستری امروز، تصمیم دادگاه است در دادرسی فوری ، و آنرا در سایر دادرسیها �حکم � گویند. دستور موقت تأثیری در اصل دعوی ندارد ی ...
به دستور ؛ طبق. برحسب. مطابق. موافق : وجه التزام ابواب جمع محصل مزبور. . . بدستور سایر وجوهات داد و ستد میشد. ( تذکرة الملوک ص 13 ) . در بیان شغل صاح ...
دستور رسومات ؛ ضوابط مرسومها ومقرریها و حقوقها : سررشته دستور رسومات مناصب دیوان اعلی. . . متعلق به سرکار مزبور [ صاحب توجیه دیوان اعلی ] است. ( تذکر ...
به دستور ؛ حسب معمول و مطابق عادت. ( آنندراج ) . موافق قاعده و نظام. بر حسب دستور. طبق معمول. حسب نسق ونظم و مقرر : هرکه چهل جمعه بعد از نماز به دستو ...
دستور اعظم ؛ وزیر اعظم : دستور اعظم افسر دارندگان ملک کز ظل عرش بر سرش افسر نکوتر است. خاقانی.
دستور گنجور ؛ وزیر خزانه : ز دستور گنجور بستد کلید همه کاخ و میدان درم گسترید. فردوسی.
دست نمودن خورشید ؛ اشاره به طلوع آن است : چو خورشید بنماید از چرخ دست برین دشت خیره نباید نشست. فردوسی. چو بنمود خورشید بر چرخ دست شب تیره بار غریب ...
دستمال کتاب ؛ دستمالی که شاگردان مدارس و مکاتب پیش از رواج یافتن و متداول شدن کیف ، کتاب و دفترهای خودرا در آن نهادندی.
دستمال سفره ؛ شش قطعه پارچه مستطیل یا مربع شکل که گردا گرد سفره نهند تا بدان دست و لب از آلودگی طعام پاک سازند. سرویت .
دستمال کاغذ ؛ دستمالی محتوی کاغذهای میرزا یا محاسب یا مستوفی و غیر آن که همراه او به محل کار او بردندی و شب به خانه بازگردانیدی نظیر کیف کاغذ و پرت ف ...
بادام یا جوز دستمال ؛ گردو یا بادام کاغذی. نوعی لوز و جوز که پوست آن نازک است و با فشار سرانگشتان در هم شکسته شود. مقابل نخکله. نوعی گردو وبادام که ج ...
دستگیره کشو ؛ جای گرفتن دست برای گشودن و بستن کشو.