پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دستگیره دیگ ؛ دو قطعه پارچه چندلای بهم دوخته که با بندی به یکدیگر متصل است و هر قطعه را در دستی گیرند و به لبه دیگ تکیه دهند تا در برداشتن دیگ از فرا ...
دستگیره خطر ؛ در قطار، آلتی حلقه آسا متصل به مفتولی که سر دیگر آن به آلات بازدارنده چرخها از حرکت ( ترمز ) وصل است و بر طاق واگن تعبیه است و با کشیدن ...
بر دست خود گزیدن ؛ دست به دندان گزیدن. اسف خوردن. دریغ خوردن : این جهان بی وفا را برگزید و بد گزید لاجرم بر دست خود از برگزیده ی ْ خود گزید. ناصرخسر ...
دستگاه گوارش ؛ جهاز هاضمه. دستگاه هاضمه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دستگاه جنبش ؛ جهاز محرکه. دستگاه جنباننده.
دستگاه رویش ؛ جهاز نامیه.
دستگاه پایه ؛ مقام و مرتبت : هرکو نریخت خون و نشد جان شکر چو باز بر دستگاه پایه سلطان نمیرسد. جمال الدین عبدالرزاق.
دستگاه وجود ؛ عالم هستی. جهان آفرینش : باصطناع بیاراست دستگاه وجود باستناد بیفزود پایگاه صدور. انوری ( از فرهنگ نعمةاﷲ ) .
دستگاه جستن ؛ جویای مقام وپایگاه و مکانت شدن. درپی جاه و جلال بودن : اگر هرگزت نزد من دستگاه همی جست باید کنونست گاه. فردوسی. بنزد که جویی همی دستگ ...
دستگاه یافتن ؛ به قدرت رسیدن. توانایی یافتن : چنان کن که چون یافتی دستگاه به آمرزش اندر بپوشی گناه. ابوشکور بلخی.
دستگاه یافتن بر کسی ؛ بر او مسلط شدن : اگر سام یل یامنوچهر شاه بیابند بر ما یکی دستگاه. فردوسی. بر ایشان بیابم مگر دستگاه به کردار باداندرآرم سپاه. ...
دستگاه کاری ؛ سَعاة. این معنی را صاحب منتهی الارب برای کلمه سعاة ذکر کرده وسعاة در لغت عرب به معنی تصرف و تقلب آمده و در ناظم الاطباء به معنی تصرف و ...
دستگاه نمودن ؛ نشان دادن قدرت و توانائی و زورمندی : به فر خداوند خورشید و ماه که چندان نمایم ورا دستگاه. فردوسی.
دستگاه داشتن ؛ قدرت و توانائی داشتن : مهندس پذیرفت ایوان شاه بدو گفت من دارم این دستگاه. فردوسی. بدان داوری دستگاهی نداشت بآیین خود برگ راهی نداشت. ...
دستگاه خواستن ؛ خواهان سلطه و برتری و تفوق شدن : همی خواست پیروزی و دستگاه نبود آگه از بخش خورشید و ماه. فردوسی. وزو خواست پیروزی و دستگاه نمودن دل ...
دستگاه جستن ؛ برتری جستن. سلطه و تفوق خواستن : به آب اندر افگند چندین سپاه که جستند بر ما همی دستگاه. فردوسی.
دستگاه دادن ؛ مسلط کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . تسلط دادن. چیرگی دادن. نیرو و توانائی و قدرت دادن : که او دادمان بر ددان دستگاه ستایش مر او را که ...
کرامت دستگاه ؛ با دستگاه بزرگ : حضرت ولایت پناه کرامت دستگاه فیروز شاه. ( حبیب السیر چ طهران ج 3 جزو 4 ص 323 ) .
با دل و دستگاه شدن ؛ توانائی گرفتن و سر و سامان و قدرت یافتن : به پنجم سخن کین هرمزدشاه چو پرویز شد با دل و دستگاه. فردوسی.
دستگاه داشتن ؛ وسع و توانائی و تمکن داشتن : امروز که دستگاه داری و توان بیخی که بر سعادت آرد بنشان. سعدی. که سک را که هست از هنر دستگاه بود در نسیج ...
دستگاه نهادن ؛ ساز و سامان و ترتیب دادن : اگر بخدمت دست تو دررسد لب من ز دست بوس تو یارب چه دستگاه نهم. خاقانی. بدین چارسو چون نهم دستگاه که ایمن ن ...
سپاه ظفردستگاه ؛ سپاه مظفر و فیروز و کامیاب. ( ناظم الاطباء ) .
تنگ شدن دستگاه ؛ کاستن مکنت و دولت و مال و منال وتمکن کسی : چه بینید گفت ای سران سپاه که ما را چنین تنگ شد دستگاه. فردوسی.
دستگاه دادن ؛ سامان و دولت و مکنت و نعمت دادن : ز هر بد توئی بندگان را پناه تو دادی مراگردی و دستگاه. فردوسی. ز یزدان سپاس و بدویم پناه که او داد پ ...
بارگاه معدلت دستگاه ؛ محکمه عدالت. ( ناظم الاطباء ) .
دستکاری کردن ؛ در مصنوعی یا کاردستی و یا نوشته ای دست بردن و بر آن افزودن یا از آن کاستن به قصد تخریب و غالباً به نیت بهتر ساختن. یا دستکاری کردن است ...
دستک دار ؛ کفشی که برای آن دستک دوخته باشند: کفش دستک دار. اورسی دستک دار.
دستک گذاشتن ؛ دوختن دستک کفش را.
- دستک و دنبک بر چیزی گذاشتن یا بکاری گذاشتن ؛ دستک و دنبک درآوردن. رجوع به ترکیب دستک و دنبک درآوردن شود.
- دستکش را درکردن ؛ عیبی را با زرنگی در گفتار پوشیدن. دروغی را با مهارت راست نمودن. ( امثال و حکم ) .
دستک و دنبک درآوردن ؛ در تداول پاپوش دوختن. اشکالتراشی کردن.
دستک دمبک ، دستک و دمبک ، دستک دنبک ، دستک و دنبک ؛ اشکال و ایراد و مانع و سد در راه کسی یا چیزی.
دست زدن بر زانو ؛ اظهار تأسف کردن : حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن که بر زانو زنی دست تغابن. سعدی.
دست اندرزدن به. . . ؛ متمسک شدن به. استمساک کردن به. تمسک کردن به.
دست در رکاب زدن ؛ کنایه از دویدن در جلو کسی. ( آنندراج ) .
دست بر چیزی زدن ؛ به دست سودن و لمس کردن : بغرید وبرزد بر آن سنگ دست همی آتش از کوه خارا بجست. فردوسی.
دست برزدن به ؛ مماس ساختن دست با : بفرمود تا دخترش رفت پیش همی دست برزدبه رخسار خویش. فردوسی.
دسترس یافتن ؛ رسیدن. مسلط شدن. دسترسی پیدا کردن : ندانم که یابدبدو دسترس مرا بهره باری شمار است و بس. اسدی.
بادسترس ؛باتوانائی. بااستطاعت. متمکن : بشهری که ما را ندانند کس بباشیم دلشاد و بادسترس. فردوسی. سپاهی و شهریش بادسترس نبود اندر آن شهر درویش کس. ا ...
دسترس کردن ؛ یاری کردن. ( ناظم الاطباء ) .
دسترس دادن ؛ دسترسی دادن. قادر و توانا و متمکن کردن : که شایسته من جز او نیست کس من او را به نیکی دهم دسترس. شمسی ( یوسف و زلیخا ) . تو بر خیر و نی ...
دسترس داشتن ؛ توانائی داشتن. قدرت داشتن. تمکن داشتن : صدر ملک آرای عالی رای دستوری که بر پایگاه قدر او کیوان ندارد دسترس. سوزنی ( ص 221 ) . نیکان ع ...
دسترس آمدن ؛ دسترسی پیدا شدن : بدان چیز کاید مرا دسترس بکوشم نیازت نیارم بکس. فردوسی. هرآنگه کت آمد به بد دسترس ز یزدان بترس و مکن بد بکس. فردوسی.
دسترس جستن ؛ جستن توانائی و قدرت و امکان : چنین داد پاسخ که گفتار بس بکردار جویم همی دسترس. فردوسی.
کسی را دست دادن ؛ مجازاً عزّت و احترام یافتن : شد سر شیران عالم جمله پست چون سگ اصحاب را دادند دست. مولوی.
دست به بیعت دادن ؛ مرید شدن.
دست به بیع دادن ؛ خرید و فروش کردن. رجوع به این ترکیب ذیل دست شود.
دست بامن ده ؛ این کلام در هنگام طرب و خوشی استعمال کنند و اغلب که مضمون هندی است. ( آنندراج ) : ای که کردی آینه بروی حجاب دست با من ده که گشتی کامیاب ...
دست بهم دادن ؛ متحد شدن : پیری و فقر و درد سر و قرض و درد پای امروزه داده اند بهم هر چهار دست. سلمان ساوجی.
دست خوش دادن یا گرفتن ؛ شتل دادن مقامر یا گرفتن از مقامر.