پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٥٤
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دق ظَهْر ؛ کوفتن بر پشت. شکستن پشت : لشکر سلطان ایشان را به قهر و دق ظَهْر به ماوراءالنهر انداخت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 268 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حمی الدق ؛ بیماریی است که عامه عرب آنرا �السخونةالرفیعة� گویند. ( از اقرب الموارد ) . تب باریک و تب باریک کننده. ( دهار ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

دق الکوس ؛ کوفتن طبل را. ( دهار ) : از پی حرمت کعبه چه عجب گر پس از این بانگ دق الکوس از گنبد خضرا شنوند. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دق مصری ؛ دق که در مصر بافند : همان دق مصری و دیبای روم که همچون بهاری بدش نقش و بوم. شمسی ( یوسف و زلیخا ) . به میدان اول دق مصر بود صفاتش بگویم چ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دق از دلبر ؛ نام فنی از کشتی ، و به معنی خوش آینده نیز آید. گویند آن مرکب از چهاراسم است ، و دق به فتح به معنی کوفتگی که ملال است به سبیل مجاز. میرنج ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دق و لق ؛ از اتباع است به معنی دک و لک یعنی خشک و خالی و صحرای بی علف و سر بی موی. ( برهان ) ( از غیاث ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دق رومی ؛ جنسی است از جامه که در روم بافندش. ( شرفنامه منیری ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفن و کفن ، کفن و دفن ؛ کفن کردن و دفن کردن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفن المروءة ؛ بدون مروت و جوانمردی. ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ) . دفین المروءة. و رجوع به دفین شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

یکدفعه ؛ دفعةً. ناگهان. فجاءةً. بطور ناگهانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بیکدفعه ؛ بیکبار. با هم. در یک وهله : همه را زاد بیک دفعه نه پیشی نه پسی نه ورا قابله ای بود و نه فریادرسی. منوچهری. - || در یک نوبت : این آزادمرد ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفعه بدفعه ؛ نوبت بنوبت. باربار. بتکرار. مکرراً. اززمانی بزمانی. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اول دفعه ؛ نخستین بار : بوسهل را به اول دفعه پیغام دادیم که چون تو در میان کاری من به چه کارم. ( تاریخ بیهقی ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بیکدفعه ؛ بیکبار. با هم. در یک وهله : همه را زاد بیک دفعه نه پیشی نه پسی نه ورا قابله ای بود و نه فریادرسی. منوچهری. - || در یک نوبت : این آزادمرد ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفعةً واحدة ؛ یک باره. یک دفعه. بیکبار. بیکباره : پادشاه اسلام. . . فرمود که امری که بتدریج مضرت آن چنین معظم گشته و عموم مردم بدان معتاد شده اند دفع ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در قرآن اصحاب یمین یعنی شیعیان حضرت علی ( ع ) علی بن إبراهیم ( رحمة الله علیه ) - قَوْلُهُ وَ أَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ قَالَ: ع ...

پیشنهاد
٠

دفع فاسد به افسد کردن ؛ بد را با بدتر از میان بردن و رفع کردن : دفع فاسد به افسد کردن عقلاً قبیح است . ( از فرهنگ عوام ) . و رجوع به دفع شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع قصد کردن ؛ از میان بردن قصد : از روی مروت و حمیت واجب آید آن قصد را دفع کردن. ( سندبادنامه ص 324 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع عطش کردن ؛ فرونشاندن تشنگی. ( از ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع غم کردن ؛ برطرف نمودن اندوه و غصه. ( ناظم الاطباء ) : دفع غم دل نمیتوان کرد الا به امید شادمانی. سعدی.

پیشنهاد
٠

دفع چشم بد کردن ؛ دور کردن چشم بد : مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار. سعدی. کنون دفع چشم بد از کشتزار چگونه کند آن توقع مدار. سعد ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع شرارت کردن ؛ ازمیان برداشتن شرارت : تلک حیله ساخت تا حال وی به خواجه بزرگ احمد حسن ( ره ) رسانیدند و گفتنددفع شرارت قاضی تواند کرد. ( تاریخ بیهقی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع شر کردن ؛ راندن و دور کردن شر : اول ای جان دفع شر موش کن وآنگه اندر جمع گندم جوش کن. مولوی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع گفتن ؛ دفاع کردن. کار را به مسامحه و مماطله و تأخیر انداختن : جمعی که در آن باب دفعی می گفتند. ( جهانگشای جوینی ) . دیگر بار به استحضار خلیفه ای ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع بلا کردن ؛ بگردانیدن بلا. از میان بردن بلا : گر می فروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند. حافظ.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفعالملال ؛ زدودن غم : مطرب و شطرنج باز و افسانه گوی را راه ندهد که دل را سیاه کند مگردفعالملال. ( مجالس سعدی ص 21 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفع شر ؛ دور کردن بلا. گردانیدن بلا : تعبد و تعفف در دفع شر جوشنی عظیم است. ( کلیله و دمنه ) .

پیشنهاد
٠

به دف برزدن کسی ؛ رسوا کردن او از راه دف زدن : در شهر برسوائی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیغ نظر تیزم. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

وزیر دفتر ؛ از مصطلحات دوره قاجار، و آن لقب و عنوان وزیر مالیه بود، که از جمله وظایف او مهر کردن کتابچه ای بود که مستوفیان ایالات و ولایات درباره دست ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر استیفا ؛دیوان استیفاء. دار استیفا. اداره ای که مستوفیان و محاسبان در آن بکار مشغول بودند. - دفتر مخصوص ؛ دارالانشاء اختصاصی شاه یا رئیس جمهور ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر عمر ؛ صحیفه و کتاب عمر : کنم دفتر عمر وقف قناعت نویسم به هر صفحه ای لایباعی. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر گرفتن ؛ به کتاب نگریستن. به کتاب رجوع کردن : بر امید آنکه ما را نیز صحت کی بود من همی طالع گرفتم او همی دفتر گرفت. میرمعزی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر نمدی ( نمدین ) ؛ کتاب نمدین. بیاض نمدی ( نمدین ) . کنایه از حرف بی اصل. ( از غیاث ) . کنایه از کار بیهوده و چیز بی اصل و بی حقیقت ، و اصلش این ا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بردفتر افکندن ؛ در دفتر نوشتن. در کتاب ثبت کردن : مشو در خط از پند خاقانی ای جان که این خوش حدیثی است بر دفتر افکن. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به ( در ) دفتر نوشتن ؛ در کتاب ثبت کردن : چو بهرام جنگی که از جنگ اوی به دفتر نویسند فرهنگ اوی. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- دفتر اخلاق ؛ کتاب اخلاق. ( فرهنگ فارسی معین ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر خسروان ؛ شهنامه. شاهنامه : بسی دفتر خسروان زین سخن سیه گردد و هم نیاید به بن. فردوسی. که از تخم ساسان همان مانده بود بسی دفتر خسروان خوانده بو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دفتر ستردن ؛ محو کردن : ز دفتر همه نامشان بسترم سر و تاج ساسان به پی بسپرم. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر نماینده ؛ در اصطلاح اداری ، دفتری که خلاصه مراسلات وارده یاصادره یک اداره یا یک مؤسسه یا بازرگان در آن نوشته شود. اندیکاتور. ( لغات فرهنگستان ) ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر موعد ؛سررسیدنامه. ( لغات فرهنگستان ) . رجوع به سررسیدنامه شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر موقوفات ؛ دفتری که مخصوص موقوفات باشد و آن به گفته شاردن در سفرنامه ، بر اساسی همانند �دائره حسابداری � ( یعنی دیوان ) استوار شده است و دو شعبه ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر کل ؛ ( اصطلاح حقوق تجارت ) دفتری است که تاجرباید کلیه معاملات را از دفتر روزنامه استخراج و انواع مختلف آنرا تشخیص داده و خلاصه هر نوع را در صفحه ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر مَخلود ؛ به اصطلاح میرزایان دفتر ایران ، دفتری است که همیشه وانمی شود و به احتیاطزیر مهر می باشد و تغییر و تبدیل در آن راه نمی یابد، پس کاغذی که ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر کپیه ؛ ( اصطلاح حقوق تجارت ) دفتری است که تاجر باید کلیه مراسلات و مخابرات و صورتحسابهای صادره خود را در آن بترتیب تاریخ ثبت نماید. اوراق دفتر ک ...

پیشنهاد
٠

دفتر صاحب توجیه ؛ شغل صاحب توجیه بگفته شاردن در سفرنامه ، ثبت امور مربوط به نظار خرج یا آنان که متصدی هزینه اند میباشد، زیرا در این دائره دفتری عمومی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر خلاصه ؛ در اصطلاح دوره صفویه ، دفتری است که در آن خرج و دخل مملکت بطور کلی ثبت میشود. ( سازمان اداری حکومت صفوی حاشیه ص 99 از کمپفر ص 89 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر خواسته ؛ جزوه مربوط به اموال : بیاورد پس دفتر خواسته همان نسخه گنج آراسته. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر دارائی ؛ ( اصطلاح حقوق تجارت ) دفتری است که تاجر باید هر سال صورت جامعی از جمیع دارائی منقول و غیرمنقول و دیون و مطالبات خود را به ریز ترتیب داد ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر رسید ؛ دفتر ارسال مراسلات. رجوع به دفتر ارسال مراسلات شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دفتر حال ؛ دفتری که چگونگی و اوضاع و احوال شخص یا طبیعت در آن مندرج باشد و مایه عبرت بیننده گردد : در چمن هر ورقی دفتر حال دگر است حیف باشد که ز کار ...