پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٦٧
پیشنهاد
٠

دست افشاندن بر کسی ؛ در روی او ایستادن. دست برداشتن بر او : بسودا چنان بر وی افشاند دست که حجاج را دست حجت ببست. سعدی. || کنایه از جدا شدن وترک گفت ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پاسخ دژم ؛ پاسخ تند : فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ بیامد دژم. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

عاشق دژم ؛ عاشق افسرده و اندیشه مند : آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم وز عشق پیلگوش درآورده سر بهم. منوچهری.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیو دژم ؛ دیو زشت و بدترکیب : ایزد هفت آسمان کرده ست اندر قران لعنت اینندجای بر تن دیو دژم. منوچهری. بسی کرد آفرین بر پاک دادار چو بر دیو دژم نفرین ...

پیشنهاد
٠

روز یا روزگار دژم ؛ روزگار تیره و تار و زشت. گاه تنگدلی و تکدّر. هنگام ناداری و افسرده خاطری : بدین روزگار تباه و دژم بیابد ز گنجور ما چل درم. فردوس ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژم داشتن چهره ؛ گرفتگی و عبوسی و اخم آلودگی دادن به رخسار : چه بودت چرا چهره داری دژم شکر خشک داری و نرگس به نم. شمسی ( یوسف و زلیخا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژم داشتن روی ؛ اخم آلود کردن آن : از غم بود که گاه بهار و گه کسوف دارند روی خویش دژم ابر و آفتاب. میرمعزی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

روی دژم ؛ روی ترش : نیامدش خوش پیر جاماسب را به روی دژم گفت گشتاسب را. دقیقی. بدو گفت مهتر به روی دژم که برگوی تا از که دیدی ستم. فردوسی. نشینیم ...

پیشنهاد
٠

دژم داشتن دل را ؛ هراسان بودن به دل از چیزی : به پیران چنین گفت پس پیلسم کزین پهلوان دل ندارم دژم. فردوسی. ز بالای من نیست بالاش کم به رزم اندرون د ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شاخ دژم ؛ شاخ پژمرده : افسردگی طبع بود وهمه فکرت نبود به ثمر دست رسی شاخ دژم را. واله هروی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ابر دژم ؛ ابر تیره و سیاه که پرباران است : کفش به ابر دژم ماند و سخا به مطر وزآن مطر شده بستان مکرمت خرم. سوزنی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژخیم رنگ ؛ دژخیم مانند. دژخیم گونه. دژخیمه رنگ : همان اهرمن روی دژخیم رنگ درآمد چو پیلان جنگی به جنگ. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژ ماندن ؛ خشمگین و آشفته ماندن : همچنانکه عاشقان سرمست شوند از حقایق آن جهانی برافروزندو دژ بمانند بی یافت آن راه. . . ( معارف بهاء ولد ص 236 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- دژ سپید ؛ در شاهنامه فردوسی دژ سرحدی ایران بر مرز ایران و توران است که سهراب در لشکرکشی خود به ایران نخست بدانجا رسید، و پس از جنگ با هجیر و گردآفر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژ روئین ؛ دز روئین. روئین دز. نام قلعه ای که دختران گشتاسب در وی محبوس بودند. اسفندیار آن قلعه را فتح کرد و خواهران خودرا برآورد. ( غیاث ) : هنوز اس ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژگنبدان ؛ نام قلعه ای است آنچنانکه در شاهنامه آمده است : دژ گنبدان تیغ با جرمنه دژلاژوردی زبهر بنه. فردوسی. چو آمد به تنگ دژ گنبدان برست از بد روز ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژ آوازه ؛ دژی بوده است به ترکستان. رجوع به آوازه در همین لغت نامه شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژ اسپید ؛ فارسی شهر �بیضا� است و بیضا ترجمه آن است. نام قدیم �نسا� است که شهری است در هشت فرسنگی شمال شیراز. رجوع به نسا شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دژ بهمن ؛ در شاهنامه فردوسی دژ استوار و سربرکشیده و طلسم شده بددینان و بتکده آنان است. این دژ بر کنار دریاچه چیچست قرار داشت و کیخسرو آن را گشود. نخس ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدیدن یال ؛ کنار کشیدن آن. به یکسو کشیدن آن : بدزدید یال آن نبرده سوار بترسید و سیر آمد از کارزار. فردوسی. مکن تکیه بر گرز و کوپال خود بدزد از کمن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدیدن سر را ؛ بسرعت سر خود را بسوئی دیگر یازیدن. خود را دزدیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . کنار کشیدن آن : همتم سر ز تاج دردزدد اینت دزد امین که من د ...

پیشنهاد
٠

دزدیدن سر یا خود یا خویشتن ؛خود را کنار کشیدن یا بحالتی دیگر درآوردن چنانکه نشستن یا خمیده ایستادن تا تیر و مانند آن به وی اصابت نکند. ( یادداشت مرحو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدیدن قد ؛ بالا و قامت خود را کوتاه نمودن. قد خویش خم کردن تا کوتاه نماید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

دزدیدن چشم یا دیده کسی ؛ آنگاه که او نگاه نمی کند عملی را مرتکب شدن. عملی را انجام کردن که کس حاضر نبیند. گاه غفلت او از نظاره ، عملی را انجام کردن. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدیدن دل ؛ دل ربودن : به مژده دل ز من بدزدیدی ای به لب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل ز من بردی این شگفتی که دید دزد به مزد. ابوسلیک گرگانی.

پیشنهاد
٠

چرخ عمر کسی دزدیدن ؛ کاستن و گرفتن زندگی او : از تو هموار همی دزدد عمرت را چرخ بیدادگر و گشتن هموارش. ناصرخسرو.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدیدن چشم ؛ چشم دزدیدن ، برطرف کردن نگاه از کسی یا از چیزی. خودداری کردن از نگاه. دزدیده نگاه نکردن : چشم دزدیدم ز نور حضرتش تا نپنداری که عمدا دیده ...

پیشنهاد
٠

چاه نکنده منار دزدیدن ؛ پیش از آب موزه کشیدن. ( امثال و حکم ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد کردن ؛ دزدی کردن : جادوی چشم و هندوی خالت می کند آشکار و پنهان دزد. قاسم ارسلان ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد و سِزّ ؛ دزد و دزد قهار ( در تداول عوام �سز� در مقام شدت دزدی و سارقی و کجی بکار رود ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد شمع ؛ ریشه که از گل شمع گرفتن بماند و آن هر طرف شمع که می افتدمی گدازد. ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدمزد ؛ گویا منظور مزد دزدی است : ز دزدان مرا بس شده دزدمزد که نارند بر من همی بانگ دزد. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد و حیز ؛ در تداول عامه بر مردم نادرست و ناپاک و هرزه اطلاق میشود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد خانه ؛ دزدی که هم خانه باشد. دزد خانگی. ( آنندراج ) : در سینه هر چه بود سپردم به دست عشق آری همین علاج بود دزد خانه را. سلیم ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد شب ؛ آنکه در شب به دزدی پردازد، و دربیت ذیل از مولوی کنایه است از خیالات فاسد یا ابلیس و عوامل او : خواب مرده لقمه مرده یار شد خواجه خفت ودزدِ شب ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد خانگی ؛ سارق از مردم خود خانه. دزدی که هم در خانه باشد. دزد خانه. ( آنندراج ) . کسی که از اهل خانه و از افراد خانواده باشد و به دزدی در همان خانه ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدجو ؛ دزدجوینده. تعقیب کننده دزد : دزدان ، چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد حنا ؛ سفیدی که در دست و پا بعد از بستن حنا ماند. ( غیاث ) . سفیدی که در دستها ماند بعد از بستن حنا و آن بسبب نقوش و خطوط دست بود، و این از اهل زب ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد بمزد ؛ دزد که در برابر دزدی و عمل سرقت مزد گیرد : مزد خواهی که دل ز من بردی ای شگفتی که دید دزد بمزد! ابوسلیک گرگانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد ترازو ؛ آنکه سنگ کم داشته باشد و بدان سبب گویااز جنس چیزی می دزدد. ( آنندراج ) : بدعمل را دائم از نقصان مردم راحت است سنگ کم دزد ترازو را نگین دو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد بردن ؛ دزدیده شدن چیزی. بردن دزد چیزی را. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزدبرده ؛ متاع مسروق. ( آنندراج ) : اگر دزدبرده برآرد نفیر برد دست او شحنه دزدگیر. نظامی ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

دزد مال گران می خورد ؛ غالباً آنکه مال او را دزدیده اند مال مسروق خود را بیش از آنکه هست می گوید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . غالباً صاحب مال مسروق در ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دزد افتادن ؛ ریختن دزد در جایی بقصد غارت و تاراج. ( آنندراج ) : غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ بسان دزد که در خانه گداافتد. ابوطالب کلیم ( از آنندرا ...

پیشنهاد
٠

دزد به دزد که میرسد چماق خود را می دزدد؛ همکاران را نگاه داشتن حرمت یکدیگر لازمه ادب باشد. ( امثال و حکم ) .

پیشنهاد
٠

دزد دزد را می شناسد و نولی ولی را. ( امثال و حکم ) . دزد دزد را می شناسد، همکار همکار را. ( فرهنگ عوام ) .

پیشنهاد
٠

دزد باش و مرد باش ؛ مروت و جوانمردی در دزدی نیز ستوده است. ( امثال و حکم ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اهل دریوزه ؛ گدا : گفت در دین اهل دریوزه بیست پا را بس است یک موزه. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زنبیل دریوزه ؛ زنبیل گدایی : شکم تا سرآگنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

لقمه دریوزه ؛ لقمه گدایی : درویش نیک سیرت فرخنده رای را نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش. سعدی. بی نان وقف و لقمه دریوزه زاهد است. ( گلستان سعدی ) . ...