پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دست افشاندن بر کسی ؛ در روی او ایستادن. دست برداشتن بر او : بسودا چنان بر وی افشاند دست که حجاج را دست حجت ببست. سعدی. || کنایه از جدا شدن وترک گفت ...
پاسخ دژم ؛ پاسخ تند : فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ بیامد دژم. فردوسی.
عاشق دژم ؛ عاشق افسرده و اندیشه مند : آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم وز عشق پیلگوش درآورده سر بهم. منوچهری.
دیو دژم ؛ دیو زشت و بدترکیب : ایزد هفت آسمان کرده ست اندر قران لعنت اینندجای بر تن دیو دژم. منوچهری. بسی کرد آفرین بر پاک دادار چو بر دیو دژم نفرین ...
روز یا روزگار دژم ؛ روزگار تیره و تار و زشت. گاه تنگدلی و تکدّر. هنگام ناداری و افسرده خاطری : بدین روزگار تباه و دژم بیابد ز گنجور ما چل درم. فردوس ...
دژم داشتن چهره ؛ گرفتگی و عبوسی و اخم آلودگی دادن به رخسار : چه بودت چرا چهره داری دژم شکر خشک داری و نرگس به نم. شمسی ( یوسف و زلیخا ) .
دژم داشتن روی ؛ اخم آلود کردن آن : از غم بود که گاه بهار و گه کسوف دارند روی خویش دژم ابر و آفتاب. میرمعزی ( از آنندراج ) .
روی دژم ؛ روی ترش : نیامدش خوش پیر جاماسب را به روی دژم گفت گشتاسب را. دقیقی. بدو گفت مهتر به روی دژم که برگوی تا از که دیدی ستم. فردوسی. نشینیم ...
دژم داشتن دل را ؛ هراسان بودن به دل از چیزی : به پیران چنین گفت پس پیلسم کزین پهلوان دل ندارم دژم. فردوسی. ز بالای من نیست بالاش کم به رزم اندرون د ...
شاخ دژم ؛ شاخ پژمرده : افسردگی طبع بود وهمه فکرت نبود به ثمر دست رسی شاخ دژم را. واله هروی ( از آنندراج ) .
ابر دژم ؛ ابر تیره و سیاه که پرباران است : کفش به ابر دژم ماند و سخا به مطر وزآن مطر شده بستان مکرمت خرم. سوزنی.
دژخیم رنگ ؛ دژخیم مانند. دژخیم گونه. دژخیمه رنگ : همان اهرمن روی دژخیم رنگ درآمد چو پیلان جنگی به جنگ. نظامی.
دژ ماندن ؛ خشمگین و آشفته ماندن : همچنانکه عاشقان سرمست شوند از حقایق آن جهانی برافروزندو دژ بمانند بی یافت آن راه. . . ( معارف بهاء ولد ص 236 ) .
- دژ سپید ؛ در شاهنامه فردوسی دژ سرحدی ایران بر مرز ایران و توران است که سهراب در لشکرکشی خود به ایران نخست بدانجا رسید، و پس از جنگ با هجیر و گردآفر ...
دژ روئین ؛ دز روئین. روئین دز. نام قلعه ای که دختران گشتاسب در وی محبوس بودند. اسفندیار آن قلعه را فتح کرد و خواهران خودرا برآورد. ( غیاث ) : هنوز اس ...
دژگنبدان ؛ نام قلعه ای است آنچنانکه در شاهنامه آمده است : دژ گنبدان تیغ با جرمنه دژلاژوردی زبهر بنه. فردوسی. چو آمد به تنگ دژ گنبدان برست از بد روز ...
دژ آوازه ؛ دژی بوده است به ترکستان. رجوع به آوازه در همین لغت نامه شود.
دژ اسپید ؛ فارسی شهر �بیضا� است و بیضا ترجمه آن است. نام قدیم �نسا� است که شهری است در هشت فرسنگی شمال شیراز. رجوع به نسا شود.
دژ بهمن ؛ در شاهنامه فردوسی دژ استوار و سربرکشیده و طلسم شده بددینان و بتکده آنان است. این دژ بر کنار دریاچه چیچست قرار داشت و کیخسرو آن را گشود. نخس ...
دزدیدن یال ؛ کنار کشیدن آن. به یکسو کشیدن آن : بدزدید یال آن نبرده سوار بترسید و سیر آمد از کارزار. فردوسی. مکن تکیه بر گرز و کوپال خود بدزد از کمن ...
دزدیدن سر را ؛ بسرعت سر خود را بسوئی دیگر یازیدن. خود را دزدیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . کنار کشیدن آن : همتم سر ز تاج دردزدد اینت دزد امین که من د ...
دزدیدن سر یا خود یا خویشتن ؛خود را کنار کشیدن یا بحالتی دیگر درآوردن چنانکه نشستن یا خمیده ایستادن تا تیر و مانند آن به وی اصابت نکند. ( یادداشت مرحو ...
دزدیدن قد ؛ بالا و قامت خود را کوتاه نمودن. قد خویش خم کردن تا کوتاه نماید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دزدیدن چشم یا دیده کسی ؛ آنگاه که او نگاه نمی کند عملی را مرتکب شدن. عملی را انجام کردن که کس حاضر نبیند. گاه غفلت او از نظاره ، عملی را انجام کردن. ...
دزدیدن دل ؛ دل ربودن : به مژده دل ز من بدزدیدی ای به لب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل ز من بردی این شگفتی که دید دزد به مزد. ابوسلیک گرگانی.
چرخ عمر کسی دزدیدن ؛ کاستن و گرفتن زندگی او : از تو هموار همی دزدد عمرت را چرخ بیدادگر و گشتن هموارش. ناصرخسرو.
دزدیدن چشم ؛ چشم دزدیدن ، برطرف کردن نگاه از کسی یا از چیزی. خودداری کردن از نگاه. دزدیده نگاه نکردن : چشم دزدیدم ز نور حضرتش تا نپنداری که عمدا دیده ...
چاه نکنده منار دزدیدن ؛ پیش از آب موزه کشیدن. ( امثال و حکم ) .
دزد کردن ؛ دزدی کردن : جادوی چشم و هندوی خالت می کند آشکار و پنهان دزد. قاسم ارسلان ( از آنندراج ) .
دزد و سِزّ ؛ دزد و دزد قهار ( در تداول عوام �سز� در مقام شدت دزدی و سارقی و کجی بکار رود ) .
دزد شمع ؛ ریشه که از گل شمع گرفتن بماند و آن هر طرف شمع که می افتدمی گدازد. ( آنندراج ) .
دزدمزد ؛ گویا منظور مزد دزدی است : ز دزدان مرا بس شده دزدمزد که نارند بر من همی بانگ دزد. نظامی.
دزد و حیز ؛ در تداول عامه بر مردم نادرست و ناپاک و هرزه اطلاق میشود.
دزد خانه ؛ دزدی که هم خانه باشد. دزد خانگی. ( آنندراج ) : در سینه هر چه بود سپردم به دست عشق آری همین علاج بود دزد خانه را. سلیم ( از آنندراج ) .
دزد شب ؛ آنکه در شب به دزدی پردازد، و دربیت ذیل از مولوی کنایه است از خیالات فاسد یا ابلیس و عوامل او : خواب مرده لقمه مرده یار شد خواجه خفت ودزدِ شب ...
دزد خانگی ؛ سارق از مردم خود خانه. دزدی که هم در خانه باشد. دزد خانه. ( آنندراج ) . کسی که از اهل خانه و از افراد خانواده باشد و به دزدی در همان خانه ...
دزدجو ؛ دزدجوینده. تعقیب کننده دزد : دزدان ، چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند. نظامی.
دزد حنا ؛ سفیدی که در دست و پا بعد از بستن حنا ماند. ( غیاث ) . سفیدی که در دستها ماند بعد از بستن حنا و آن بسبب نقوش و خطوط دست بود، و این از اهل زب ...
دزد بمزد ؛ دزد که در برابر دزدی و عمل سرقت مزد گیرد : مزد خواهی که دل ز من بردی ای شگفتی که دید دزد بمزد! ابوسلیک گرگانی.
دزد ترازو ؛ آنکه سنگ کم داشته باشد و بدان سبب گویااز جنس چیزی می دزدد. ( آنندراج ) : بدعمل را دائم از نقصان مردم راحت است سنگ کم دزد ترازو را نگین دو ...
دزد بردن ؛ دزدیده شدن چیزی. بردن دزد چیزی را. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دزدبرده ؛ متاع مسروق. ( آنندراج ) : اگر دزدبرده برآرد نفیر برد دست او شحنه دزدگیر. نظامی ( از آنندراج ) .
دزد مال گران می خورد ؛ غالباً آنکه مال او را دزدیده اند مال مسروق خود را بیش از آنکه هست می گوید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . غالباً صاحب مال مسروق در ...
دزد افتادن ؛ ریختن دزد در جایی بقصد غارت و تاراج. ( آنندراج ) : غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ بسان دزد که در خانه گداافتد. ابوطالب کلیم ( از آنندرا ...
دزد به دزد که میرسد چماق خود را می دزدد؛ همکاران را نگاه داشتن حرمت یکدیگر لازمه ادب باشد. ( امثال و حکم ) .
دزد دزد را می شناسد و نولی ولی را. ( امثال و حکم ) . دزد دزد را می شناسد، همکار همکار را. ( فرهنگ عوام ) .
دزد باش و مرد باش ؛ مروت و جوانمردی در دزدی نیز ستوده است. ( امثال و حکم ) .
اهل دریوزه ؛ گدا : گفت در دین اهل دریوزه بیست پا را بس است یک موزه. سعدی.
زنبیل دریوزه ؛ زنبیل گدایی : شکم تا سرآگنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ. سعدی.
لقمه دریوزه ؛ لقمه گدایی : درویش نیک سیرت فرخنده رای را نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش. سعدی. بی نان وقف و لقمه دریوزه زاهد است. ( گلستان سعدی ) . ...