پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٢٠
پیشنهاد
٠

دمه برافتادن کسی را؛ تاسه برافتادن او را. به نفس نفس افتادن. بهر. بهور. انبار. ( یادداشت مؤلف ) . تحشیة. ( از دهار ) : بهیر؛زن کلان سرین که وی را در ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

یک دمه ؛ به اندازه یک دم. به قدر یک لحظه : صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- شمع دمنده ؛ با پرتو و لمعان. تشعشعکننده : ز شمع دمنده چنان رفت نور کز او ماند بیننده را چشم دور. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اژدهای دمنده ، دمنده اژدها ؛ اژدها که سخت نفس زند و بغرد. ( یادداشت مؤلف ) : دمنده اژدهایی پیشم آمد خروشان و بی آرام و زمین در. لبیبی. یکی اژدهای ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم لابه کنان ؛ تملق کنان. چاپلوسی کننده. در حال اظهار عجزو چاپلوسی : چون منعم خود شناختندش دم لابه کنان نواختندش. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خضرای دمن ؛ سبزه که از سرگین زار بروید : ایاکم و خضراء الدمن ؛ بپرهیزید از سبزه سرگین زار . ( حدیث نبوی ) . چشم غره شد به خضرای دمن عقل گوید بر محک ...

پیشنهاد
٠

از دمل دولت یافتن ؛ گویند هرکه را دمل شود دولت به او روی آورد. ( آنندراج ) : ضرری نیست که سودی ز پیَش گل نکند دمل غنچه ز دنبال زر گل دارد. تأثیر ( ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم لابه کردن ؛ چاپلوسی و عجزنمودن : بس هزبری که بدین دل که توداری امروز پیش تو فردا دم لابه کند چون روباه. فرخی. به ابن صبح که سرپنجه ها کند چو نجو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

عظم دمعه ای ؛ که عظم ظفری نیز نامند، تیغه استخوانی کوچک نازکی است زوج و غیرمنتظم که در طرف قدام وانسی خانه چشم به طور عمودی واقع و فاصله میانه محل مق ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمعةالعشاق ؛ حب النیل است. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمعةالکرم ؛ آب تاک که در ایام بهار چکد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمع داود ؛ نام دارویی است. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) . دانه گیاهی دارویی است. ( از اقرب الموارد ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمعةالشجر ؛ لبلاب است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . صمغ لبلاب که جهت ستردن موی آزموده است. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمش خون ؛ غلیان دم. فشار خون. ( یادداشت مؤلف ) : درد دهن را منفعت کند و دمش خون را تسکین دهد. ( صیدنه ابوریحان بیرونی ) . || مغز درخت و قلب درخت. ( ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمع ایوب ؛ درختی است. ( از اقرب الموارد ) . شجرةالتسبیح. امدریان. دموع ایوب. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خوش دمش ؛ که خوش بدمد. که به خوشی وزد. خوش نفس. خوش دم : بر سر آمد گوهر تیغ تو در روز نبرد بر سر آید هرکه را زآن دست باشد پرورش مقتبس از شعله رایت شع ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم کردن چای ؛ ریختن آب جوشان بر چای خشک و ماندن تا رنگ افکند. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم کردن هوا ؛ بخاری گرم در هوا پیدا شدن ، چنانکه در جای گرم و مرطوب به روز آفتابی. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم کردن با کسی ( حیوانی ) ؛ همدم و همنفس او شدن. با او بسر بردن : چگونه تلخ نَبْوَد عیش آن مرد که دم با اژدهایی بایدش کرد. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- نغمه دمساز ؛ ساز موافق و هم کوک. ( از ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

دم کردن پلاو و جز آن ؛ آتش را در دیگدان کم کردن و بروی دیگ آتش کردن. ( ناظم الاطباء ) . پلویا چلو را پس از نیم پز کردن و آبکش کردن و بار دیگردر دیگ ر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمساز شدن ؛ هم آهنگ و سازوار گشتن. موافقت و سازگاری نمودن. دمساز گشتن. ( یادداشت مؤلف ) : به جفت مرغ آبی باز کی شد پری با آدمی دمساز کی شد. نظامی. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمساز گشتن ؛ قرین شدن. هم نفس گردیدن. موافق کسی گشتن : فریدون ز کاوه سرافراز گشت که با تخت و دیهیم دمساز گشت. فردوسی. بگفت این و ازپیش او بازگشت تو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم چیزی زدن ؛ لاف آن چیز زدن. ادعای داشتن آن چیز کردن : پیوسته دلم دم رضای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند. خواجه عبداﷲ انصاری. من اینک دم دوست ...

پیشنهاد
١

دم برزدن ازگفتار ؛ لب بستن از سخن. خاموشی گزیدن : چو از پشت اسبان فرودآمدند ز گفتار یک بار دم برزدند. فردوسی.

پیشنهاد
٠

دم به گفتار زدن ؛ لب به سخن گشودن. به تکلم آغازیدن : مزن بی تأمل به گفتار دم نکو گو اگر دیر گویی چه غم. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از خود دم زدن ؛ خودستایی کردن. دعوی فضایل و شجاعت داشتن. لاف زدن از قدرت و هنر و جز آن. ( یادداشت مؤلف ) : گفت فرودآی و ز خود دم مزن ورنه فرودآرمت ا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم زدن از مهر ( دوستی و رضا و صدق و کاری و چیزی دیگر ) ؛ لاف مهربانی و دوستی زدن. دعوی آن کردن. مدعی آن بودن. ادعای آن را داشتن. ( از یادداشت مؤلف ) ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

تیز دم برزدن ؛ سخن به تندی گفتن : که ناید بدین کودک از من ستم نه هرگز بدو برزنم تیز دم. فردوسی. - || نفس تند کشیدن : چو این گفته بشنید ترک دژم بلر ...

پیشنهاد
٠

دم زدن در معنایی ( بر چیزی ) ؛ در موردآن معنی سخن گفتن. در آن باره به گفتگو پرداختن : ز نزدیکان خود با محرمی چند نشست و زد درین معنی دمی چند. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم برزدن سپیدی ؛ طلوع صبح. آغاز بامدادی. برآمدن صبح. پدید آمدن سپیده سحری. دمیدن سپیده : سپیده دم چو دم برزد سپیدی سیاهی خواند حرف ناامیدی. نظامی. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم تیره زدن ( برزدن ) ؛ کنایه است از آه کشیدن. با آه و اندوه سخن گفتن : بسی یاد کرد از پدر زادشم هم از تور برزد یکی تیره دم. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم زدن صبح ؛ کنایه از دمیدن صبحگاه. طلوع فجر. رسیدن پگاه : لاف از دم عاشقان زند صبح بیدل دم سرد از آن زند صبح گر عاشق شاه اختران نیست پس چون دم جانفش ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم خوش زدن ؛ نفس راحت زدن. نفسی براحت کشیدن : هرکه چوپروانه دمی خوش زند یک تنه بر لشکر آتش زند. نظامی.

پیشنهاد
٠

دم زدن بر کسی شمردن ؛ نفس زدن کسی را شمردن. انفاس کسی را شماره کردن. بر لحظات زندگی کسی مراقبت داشتن. حساب دقایق عمر کسی را داشتن : همی دم زدن بر تو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

یک دم زدن ؛ یک نفس. یک لحظه. به اندازه یک بار نفس کشیدن : خشمت اگریک دم زدن جنبش کند بر خویشتن گردد چو اطلال و دمن دیوار قسطنطانیه. منوچهری. شتابند ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم دادن تیغ را؛ ظاهر آن است که تیغ اصل را خم داده زور می کنند، اگر اصل باشد نمی شکند چنانچه در هندوستان رواج دارد. ( آنندراج ) : چنداز بی تابی دل تیغ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم دادن به کسی ؛ خود را هم رای او نمودن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم بازدادن ؛ نفیر برآوردن. عمل بازدم. بیرون آوردن هوا از ریه. زفیر. مقابل شهیق. مقابل دم کشیدن. مقابل نفس کشیدن : دم بکشی بازدهی زآنکه دهر بازستاند ز ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمر کردن ظرفی ؛ وارونه نهادن آن را یعنی بر دهانه آن را بر زمین نهادن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمر شدن ؛ دوتا شدن برای برداشتن چیزی یا انجام دادن کاری. دوتا شدن چون راکعی. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمان رفتن ؛ بشتاب رفتن. شتابان رفتن. رفتن به سرعت و شتاب : دمان رفت تا پیش توران سپاه یکی نعره زد شیر لشکرپناه. فردوسی. برآویخت و بدرید قلب سپاه دم ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمان آمدن ؛ تند آمدن. سریع آمدن. شتابان آمدن : دو منزل یکی کرد و آمد دمان همی جست برسان تیر از کمان. فردوسی. به نزدیک کیخسرو آمد دمان به رخ ارغوان ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمان تاختن ؛ تند راندن اسب. بسرعت رفتن. شتابان حمله کردن. با خشم و شتاب رفتن : دمان پیش خوالیگران تاختند ز بالا به روی اندر انداختند. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مار دمان ؛ مار خشمگین و قوی : به حکم مار دمان را برآری از سوراخ ز بهر طعمه راسو و لقمه لقلق. انوری.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نهنگ دمان ؛ نهنگ خشمگین و مهیب و خروشان : چون شود بحر آتشین ازتیغ با نهنگ دمان درآویزد. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

هزبر دمان ؛ شیر غران و خشمگین : دریغ آن دل شیر و چرم پلنگ دریغ آن هزبر دمان روز جنگ. فردوسی. بیاید کنون چون هزبر دمان به کین پدر سخت بسته میان. فر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

سیل دمان ؛ سیل جوشان و خروشان : ز میدان کین پای ننهاده پس که سیل دمان رو نتابد ز کس. هاتفی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شیر دمان ؛ شیر خشمگین و دمنده و خروشان : همی رفت برسان شیر دمان ابا لشکر گشن و پیل ژیان. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شیر دمان ؛ شیر خشمگین و دمنده و خروشان : همی رفت برسان شیر دمان ابا لشکر گشن و پیل ژیان. فردوسی. برآمد [ عبداﷲبن زبیر ] چون شیری دمان بر هر جانب. ( ...