پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دوازده جوسق ؛ ( اصطلاح نجومی ) معرب دوازده کوشک است که مراد از آن ، دوازده برج فلکی باشد. ( آنندراج ) ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) . دوازده برج فلک. ...
دوازده برج ؛ ( اصطلاح فلکی ) بروج دوازده گانه فلکی که عبارت باشند از: حمل ، ثور، جوزا، سرطان ، اسد، سنبله ، میزان ، عقرب ، قوس ، جدی ، دلو و حوت : خر ...
دوازده امامی ؛ شیعه اثناعشری. اثناعشری. اثناعشریه. آن دسته از شیعه که به وجوددوازده امام اعتقاد دارند. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ترکیب دوازده امام ...
فلک دوار ؛ کنایه از آسمان است : و به سبب تغییر روزگار و تأثیر فلک دوار گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون. . . ( تاریخ جهانگشای جوینی ) .
نُه مقرنس دوار ؛ کنایه از نه فلک است. ( یادداشت مؤلف ) : طیرانت چو دور فکرت من بود ازین نه مقرنس دوار. خاقانی.
گنبد دوار ؛ کنایه از آسمان است. ( یادداشت مؤلف ) : وآن قطره باران زبر سوسن کوهی گویی که ثریاست بر این گنبد دوار. منوچهری. و گنبد دوار به نیک و بد ...
چرخ دوار ؛ آسمان. گنبد دوار : ز خلق گوشه گرفتم که تا همی ساید کلاه گوشه همت به چرخ دوارم. خاقانی. رجوع به ترکیب گنبد دوار شود.
آتشین دواج ؛ با پوشش آتشین. خورشید : از بس که جرعه بر تن افسرده زمین آن آتشین دواج سراپا برافکند. خاقانی.
دوات خاصه ؛ محبر یا قلمدان که مخصوص پادشاه بود : پس دوات خاصه پیش آوردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 295 ) .
دواب الرکوب ؛ چهارپایان سواری که چهار دسته اند: اسبان ، استران ، شتران ، خران. ( از صبح الاعشی ج 3 صص 17 - 24 ) .
دوا نهادن ؛ مرهم گذاشتن. بهبود بخشیدن : غمزه شوخت جراحت می کند هرکه را لطفت دوایی می نهد. امیرخسرو ( از آنندراج ) .
دوا و درمان کردن ؛ معالجه کردن. مداوا نمودن. ( یادداشت مؤلف ) .
دواخور کردن کسی را ؛ مسموم ساختن او را. ( یادداشت مؤلف ) . چیزخورکردن.
دوا ساختن ؛ مداواکردن. علاج نمودن. معالجه کردن. درمان کردن : از آن شراب که نامش مفرح کرم است به رحمت این جگر گرم را بساز دوا. خاقانی.
دوا شدن ؛ سبب معالجه شدن. مایه مداوا گشتن. معالجه نمودن. بهبود بخشیدن : بُاردیبهشت باد صبا کوه و دشت را بر زخمهای باد مه دی دوا شده ست. ناصرخسرو.
دواشدنی ؛ چاره پذیر. قابل علاج. ( یادداشت مؤلف ) .
دوا بستن ؛ مرهم نهادن. دارو گذاشتن : زهر غم ریخت به خوناب که این مرهم تست عشق بر چاک دلم بست دوایی که مپرس. علی خراسانی ( از آنندراج ) .
دوا جستن ؛ معالجه و درمان کردن. ( آنندراج ) . در پی معالجه بودن. مداوا طلبیدن. چاره جویی کردن : با درد دل دوا ز طبیب امل مجوی کاندر علاج اوست تباشیرش ...
دوا درمان ، دوا و درمان . معالجه و مداوا: هرچه دوا درمان کردند مریض شفا نیافت. ( از یادداشت مؤلف ) .
بی دوا و بی غذا ؛ سخت بیچاره و درمانده و بیمار. ( یادداشت مؤلف ) .
دوای درد بودن ( نبودن ) ؛ کافی و سودمند بودن ( نبودن ) . || مرهم. آنچه بر جراحات نهند التیام را. ( یادداشت مؤلف ) .
دنیای مقبل ؛ جهان زیبا و مطلوب : کانه الدنیا المقبلة؛ سخت جمیل و زیبا بود. || توسعاً، جهان به معنی مطلق آن اعم از این جهان یا آخرت : این دنیا و آن د ...
یک دنیا ؛ یک جهان. دنیایی. بسی. بسیار. بسیارزیاد: یک دنیا سپاسگزارم. ( یادداشت مؤلف ) .
دنیاخوردن ؛ از نعمتهای دنیوی استفاده کردن. جهان خوردن. تمتع از لذایذ و نعمتهای دنیا : علم ازبهر دین پروردن است نه ازبهر دنیا خوردن. ( گلستان ) .
دنیا و مافیها ؛ دنیا و آنچه در آن است. جهان و آنچه در اوست. ( یادداشت مؤلف ) .
دنیای دون ؛جهان پست و بی ارزش : سپنجی سراییست دنیای دون بسی چون تو زو رفت غمگین برون. فردوسی.
دنیابرانداز ؛ که پشت پا به دنیا بزند. بی اعتنا به تعلقات دنیوی. که دنیا را مقهور خود سازد : مجرد رو و خانه پرداز باش جوانمرد دنیابرانداز باش. سعدی ( ...
دنیاخدا ؛ دنیادار. ( آنندراج ) . دنیادوست. دنیاپرست : ز دنیا و دنیاخدایان نفورم چه فرق است از زانیه تا به زانی. واله هروی ( از آنندراج ) .
دنیاخر ؛ که در فکر به دست آوردن دنیا باشد. خریدار و طالب دنیا : که ای زرق سجاده دلق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش. سعدی ( بوستان ) . رجوع به دنیاپرست ...
دنیاباز ؛ بازنده و ازدست دهنده دنیا. که دنیا را ببازد : عاشقان دین و دنیا باز را خاصیتی است کآن نباشد زاهدان مال وجاه اندوز را. سعدی.
به دنیا آمدن ؛ زادن. متولد شدن. تولد یافتن. ( یادداشت دهخدا ) .
از دنیا بیرون رفتن ( شدن ) ؛ مردن. ( یادداشت مؤلف ) : و نوشروان به مداین از دنیا بیرون رفت. ( مجمل التواریخ و القصص ) . و اول ماه شب آدینه از دنیا ب ...
از دنیا رفتن ؛ مردن. درگذشتن. وفات یافتن. ( یادداشت مؤلف ) : و چون از دنیا برفت هوشنگ به جای او نشست. ( نوروزنامه ) .
دنه کردن ؛ نشاط و شادی کردن : تا توانی شهریارا روز امروزین مکن جز به گردخم خرامش جز به گرد دن دنه. منوچهری.
دنه گرفتن ؛ دچار غرور و بطر و نشاط شدن. ( از فرهنگ شعوری ج 1ص 424 ) ( از یادداشت مؤلف ) . کبر و غرور داشتن. ( ناظم الاطباء ) . فره. فرح. ( تاج المصا ...
به دنه آوردن ؛ نشاط و بطر و خوشی بیکران بخشیدن. سخت شادو خوش ساختن. ( از یادداشت مؤلف ) . ابطار. ( المصادر زوزنی ) ( مجمل اللغة ) .
دنه پدید آمدن ؛ حالت نشاط و خوشی دست دادن : حاش للَّه گر کند پیوند با طبع تو غم طبعغم را از نشاط آن پدید آید دنه. کمال اسماعیل ( از جهانگیری ) .
دنه دنه ؛ آنچه در سرود دنه دنه گویند به معنی بطر و اشر ملحق تواند بود. ( مجمل اللغة ) .
دنگ و دیوانه کردن کرسی ؛ سخت گرم کردن آن که قابل تحمل نباشد. ( یادداشت مؤلف ) .
دنگش گرفتن ؛ خوش خیالی اش جنبیدن. دنه اش گرفتن به کاری ؛ بی نگاه کردن به عاقبت و نتیجه آن اقدام کردن. هوس نابجایی آمدن برای اینکه کاری کند. ( یادداشت ...
دنگ کردن ؛ دیوانه کردن. گیج کردن. حیران ساختن : صدهزاران نام خوش را کرده ننگ صدهزاران زیرکان را کرده دنگ. مولوی. پشت سوی لعبت گلرنگ کن عقل در دنگ آ ...
دنگ ( دنگی ) زدن توی گوش کسی ؛ ( اصطلاح عامیانه ) محکم نواختن چک و سیلی بر بناگوش کسی : آمدم در خانه تان با تفنگ دوشم شوهر بدعنقت دنگی زد تو گوشم. ...
دنگ شدن ؛ دیوانه شدن. گیج شدن : هرکه با ناراستان همسنگ شد در کمی افتاد و عقلش دنگ شد. مولوی. عالمی شد واله و حیران و دنگ زآن کرشمه زآن دلال نیک شنگ ...
دنگ شدن سر ( کله ، گوش ) کسی ؛ از کثرت هیاهو بگشتن حال دماغ او. از بانگها و فریادهای سخت گیجی و آشفتگی در سر پیدا آمدن. ( یادداشت مؤلف ) .
دنگ دنگ ، دنگ و دنگ ؛ درنگ درنگ یا درنگ و زرنگ. حکایت مکرر صوت چیزی سخت که به چیز سخت دیگر اصابت کند چون ناقوس وجز آن.
دنده میل سوپاپ ؛ دنده ای است که روی سر میله سوپاپ قرار دارد، ته آن پمپ روغن را بکار می اندازد و دنده اش با سر دنده میل لنگ کار می کند. برآمدگیهای روی ...
دنده اتوماتیک ؛ دنده ای است که نیاز به کلاچ ندارد و با ابزاری که در دنده تعبیه شده در سرعتهای مختلف با قطع و وصل گاز دنده خودبخود عوض می شود.
دنده زدن ؛ با شن کش زمین زراعی را تسطیح و پاک کردن. دنده کشی. ( یادداشت مؤلف ) .
دنده کشی ؛ دنده زدن به زمین به منظور زیر خاک کردن بذور. ( یادداشت مؤلف ) . || هر یک از تریشه های شانه و اره و مانند آن. دندانه : شانه دنده درشت. ( ...
دنده به جگر فشردن ؛ با تعبی سخت شکیبایی کردن. ( یادداشت مؤلف ) .