پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
چشم یا دیده کسی را دوختن ( یا بردوختن ) ؛ بستن آن : عشق آمد و چشم عقل بردوخت شوق آمد و بیخ صبر برکند. سعدی. غبار هوا چشم غفلت بدوخت سموم هوس کشت عم ...
دهان کسی را دوختن ؛ بستن دهان او را. او را ساکت و خاموش ساختن. - || متصل ساختن لبها به هم با گذراندن چیزی چون پیکان و سوزن و میخ و غیره از آن : به ...
دیده از عیب کسی بردوختن ؛ چشم پوشی کردن از آن. اغماض نمودن : سخن چینی از کس نیاموختیم ز عیب کسان دیده بردوختیم. نظامی.
چشم شادی دوختن ؛ در شادی بستن. از نشاط و شادی دوری کردن : گلستانش برکند و سروان بسوخت به یکبارگی چشم شادی بدوخت. فردوسی.
چشم نیرنگ بردوختن ؛ دیده مکر کسی را بستن. کنایه از جلوگیری از نیرنگ کسی کردن است. ( یادداشت مؤلف ) : بگفتند زآن گونه کآموختند سبک چشم نیرنگ بردوختند ...
چشم یا دیده دوختن ( یا بردوختن یا فرودوختن ) ؛ بستن. فروبستن. چشم بربستن. چشم پوشیدن : یک اهل نماند پس چرا چشم زین پرده دران فروندوزند. خاقانی. دید ...
رقعه بر رقعه دوختن ؛ وصله روی وصله زدن. کنایه است از سخت پریشان حال و فقیر و درمانده بودن.
رقعه دوختن ؛ وصله زدن. پینه زدن. دوختن وصله بر پاره لباس. درپی کردن : هم رقعه دوختن بِه و الزام کنج صبر کز بهر جامه رقعه بَرِ خواجگان نوشت. سعدی.
چشم دوختن ( یا بردوختن ) از کسی یا چیزی ؛ صرفنظر نمودن از آن : سر من دار که چشم از همگان بردوزم دست من گیر که دست از دو جهان بردارم. سعدی. سر و چشم ...
پاره بردوختن ؛ دوختن شکافته ها. اصلاح پارگیها با دوخت : مردان همه عمر پاره بردوخته اند قوتی به هزار حیله اندوخته اند. سعدی.
جامه نو دوختن ؛ لباس تازه ای بر تن کردن : سروبنان جامه نو دوختند زین سو و آن سو به لب جویبار. منوچهری.
رقعه بر چیزی دوختن ؛ وصله کردن : چند به شب در سماع جامه دریدن به شوق روز دگر بامداد رقعه بر آن دوختن. سعدی.
چشم کسی بردوختن ؛ اغفال کردن وی : او چه کرد آنجا که تو آموختی چشم ما از مکر خود بردوختی. مولوی.
دیده بردوختن ؛ چشم پوشیدن. نظر برگرفتن : بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است. حافظ.
بردوختن خستگیها ؛ التیام جراحات. بخیه زدن و بستن جراحات : برش مشک و عنبر همی سوختند همه خستگیهاش بردوختند. فردوسی.
دوچهار زدن ؛ دوچار زدن یکدیگر را. پیش باز آمدن. ( فرهنگ اوبهی ) . رجوع به ترکیب دوچار زدن شود.
دوچهار شدن ؛ دوچار شدن. دچار شدن. ملاقات و بهم رسیدن به طور ناگهانی : درمیان راه بوزنه ای با او دوچهار شد چون چشم او بر شیر افتاد خدمت کرد. ( سندبادن ...
دوچندان شدن ؛ دوبرابر شدن. دو چندان گردیدن. تضاعف. مضاعف شدن. ( یادداشت مؤلف ) : گر بپسندیش دگرسان شود چشمه آن آب دوچندان شود. نظامی.
دوچندان گردیدن یا گشتن ؛ تضعیف. مضاعف کردن. دوبرابر شدن : دزدی بوسه عجب دزدی پرمنفعتی ست که اگر باز ستانند دوچندان گردد. صائب.
دوچرخه موتوری ؛ دوچرخه ای که در آن موتور کار گذاشته اند. دوچرخه که با نیروی موتور حرکت کند نه با نیروی پا.
دو چشمه روان ؛ کنایه از دودیده گریان باشد. ( از انجمن آرا ) . || کنایه از پستان زنان شیردار باشد. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) . || کنایه است از شب و ر ...
دوچار کردن ؛ مبتلا کردن. ( ناظم الاطباء ) .
دوچار شدن ؛ مبتلا شدن. ( ناظم الاطباء ) .
دوچار گشتن ؛ به یک ناگاه دوکس به یکدیگر رسیدن و در مخاصمه شدن. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) : هرکه با تو به جنگ گشت دوچار با ظفر نزد او یکی است هر ...
دوچار بودن ؛ گرفتار بودن و مبتلا بودن. ( ناظم الاطباء ) .
دوچار شدن ؛ منازعه و مباحثه کردن. ( ناظم الاطباء ) . - || مخاصمه کردن و جنگیدن و مبارزه کردن. ( ناظم الاطباء ) . - || ملاقات کردن یکدیگر را. ( نا ...
دوچار خوردن ؛ روبروشدن. مواجه شدن. ملاقات ناگهانی. رویاروی قرار گرفتن. راست آمدن : کدام صدر اجل دیده ای که با او هم اجل نخورده دوچاری درین سپنج سرای. ...
دوچار زدن ؛ ملاقات کردن و گفتگو نمودن. ( ناظم الاطباء ) . - || برخورد کردن. روبرو شدن. دچار خوردن : چون به معبر جیحون رسید جمعی از خواص سلطان از خو ...
دوتو شدن ؛ انحناء. ( دهار ) . خم شدن. خمیده شدن. منحنی شدن. گوژ شدن. خمیدن. دولا شدن : از آن دم چرخ را قامت دوتو شد که آه من گریبانگیر او شد. مولانا ...
دوتو گشتن ؛ خمیده شدن. دوتا گشتن : لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو. مولوی.
چرخ یا گنبد دوتا ؛ آسمان خمیده پشت. فلک کجمدار. چرخ دورنگ ودورو. ( منتهی الارب ) : همی کند سرطان وار باژگونه به طبع مسیر نجم مرا باژگونه چرخ دوتا. م ...
دوتا اندر آوردن ؛ دوتا کردن. خم کردن : بزد چنگ واژونه دیو سیاه دوتا اندر آورد بالای شاه. فردوسی.
دوتاماندن ؛ خم ماندن. خمیده پشت ماندن. خم کردن پشت انجام کاری را : فلک به دایگی دین او در این مرکز زنی است بر سر گهواره ای بمانده دوتا. خاقانی.
پشت دوتا ( با فک اضافه ) ؛ با قد خم. قد خمیده. آنکه قامت خمیده دارد. که قامتش دوتاست : یکتا نشود حکمت مر طبع شما را تا بر طمع مال ، شما پشت دوتایید. ...
پشت دوتا داشتن ؛ قد خمیده داشتن. خمیده پشت گشتن از حادثه و مصیبتی : در غمش پشت دوتا دارد هنوز وز قفایش چشمها دارد هنوز. بقال قهوه رخی.
دوتا کعبتین ؛ شب و روز. ( ناظم الاطباء ) .
زلف دوتا ؛ زلفین. دو رشته زلف. زلف دوتو : رایگان مشک فروشی نکند هیچ کسی ور کند هیچ کسی زلف دوتای تو کند. منوچهری. کس نیست که آشفته آن زلف دوتا نیست ...
ناز دوبالا کردن ؛ ناز دوبرابر کردن. ( از آنندراج ) . ناز و کرشمه بسیار نمودن : می کند ناز دوبالا بعد از این بر قمریان دست اگر بر دوش سرو آن سروقامت م ...
دوبالا شدن ؛ دوبرابر شدن. ( از آنندراج ) : آرزوها در کهن سالی دوبالا می شود نعل حرص پیر از قد دوتا در آتش است. صائب ( از آنندراج ) .
دوبالا کردن ؛ دوبرابر کردن. ( آنندراج ) . مضاعف نمودن : می کند گلشن دوبالا نشأت بیتابیم ناله بلبل زند مضراب بی قانون مرا. ملا جامی بیخود ( از آنندر ...
دوبالا گشتن ( یا گردیدن ) ؛ دوبرابر شدن. ( از آنندراج ) . دوبالا شدن : سنگ اطفال به دیوانگی ما افزود خنده کبک ز کهسار دوبالا گردد. صائب ( ازآنندراج ...
دوباره کردن ؛ از سر گرفتن : اگر به روی تو باردگر نظاره کنم چو صبح زندگی خویش را دوباره کنم. صائب ( از آنندراج ) .
دوباره شدن ؛ تکرار گردیدن. مکرر شدن : شنیده ام که حدیثی که آن دوباره شود چو صبر گردد تلخ از چه خوش بود چو شکر. فرخی.
حیات یا عمر دوباره ؛ زندگی مکرر. حیات از نو. ( از آنندراج ) : خونریزبی دیت مشمر بادیه که هست عمر دوباره در سفر روح پرورش. خاقانی. از داغ تازگی جگر ...
عرق دوآتشه ؛ عرق شرابی که دو مرتبه تقطیر کرده باشند. ( ناظم الاطباء ) . شرابی که مکرریا دو نوبت کشیده باشند. ( آنندراج ) .
دوانیدن آب ؛ روان کردن آن. جاری ساختن آن. ( یادداشت مؤلف ) . امعان. ( مجمل اللغة ) .
دوانیدن پود در تار ؛ داخل کردن پود در لابلای تار. پیوستن و رد کردن پود را از تار.
دوانیدن ریشه ؛ ریشه بیرون کردن و ریشه رویانیدن درخت. در زمین رفتن ریشه. ( یادداشت مؤلف ) .
اشک دوانیدن چشم ؛ پراشک شدن آن. ( زمخشری ) .
دوانیدن آب در لوله لاستیکی ؛گذرانیدن. عبور دادن از آن. ( یادداشت مؤلف ) .