پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دندان طمع تیز کردن ؛ سخت به طمع افتادن برای تصرف و تصاحب چیزی. ( یادداشت مؤلف ) .
دندان صبح ؛ کنایه است از سپیده صبح. ( از آنندراج ) : عقده های مشکل خود را سراسر عرض کن تانگردیده ست خونین از شفق دندان صبح. صائب.
دندان طمع ؛ظلم و بدخواهی. ( ناظم الاطباء ) .
دندان شیر ( شیری ) ؛ بیست دندانی که در طفولیت و از هفت سالگی بنای سقوط گذارند. ( ناظم الاطباء ) . راضعة. رواضع: اهضام ؛ دندان شیر افکندن گوسپند. ادرا ...
دندان سرخ کردن به چیزی ؛ دندان بر چیزی کردن. کنایه است از طمع و توقع و خواهش آن داشتن. ( آنندراج ) . رغبت کردن و خواهش کردن. ( غیاث ) : مکن چو موج به ...
دندان سیاه ( سیه ) کردن ؛ دندان مسی مال کردن. ( آنندراج ) : برای ماتم نان است دیگر نیست منظوری سیه در هند اگر احباب می سازند دندان را. قبول ( از آنن ...
دندان شب ؛ مراد سپیده صبح است که موجب انعدام شب می شود. ( از آنندراج ) .
دندان ریخته ؛ که دندان وی افتاده باشد. که دندانهای او ریخته باشد. ( از آنندراج ) : سل ؛ مرد دندان ریخته. سلة؛ زن دندان ریخته. ( منتهی الارب ) .
دندان سپید ( سفید ) کردن ؛ دندان برهنه کردن. دندان نمودن. هویدا کردن دندان برای خنده یا خشم و جز آن. خشم گرفتن. غضب نمودن. ( یادداشت مؤلف ) : چرخ که ...
- || کنایه از فایده بردن و نفع عاید شدن. ( لغت محلی شوشتر ) .
دندان در سینه فروبردن ؛ کنایه از گزیدن و تکلیف دادن است. ( از آنندراج ) : زبهر آنکه لاف پردلی زد پیش تو دریا گهر در سینه دریا فروبرده ست دندان را. ؟ ...
دندان در شکم بودن ؛ کینه نهانی داشتن. پنهانی درصدد آزار کسی بودن : حسود را که از او بود در شکم دندان همه ز خون جگر رنگ چون انار گرفت. میرخسرو ( از آ ...
دندان خوار ؛ که دندان را بخورد: قصملة؛ کرمک دندان خوار. ( منتهی الارب ) .
دندان خونین ( خونی ) شدن ( گردیدن ) ؛ دندان به خون دربردن. کنایه از تحمل ناملایم کردن. ( از آنندراج ) . آلوده به خون شدن. رنجه گردیدن و آزار دیدن : ا ...
دندان حوت ؛ کنایه از باران ریزه. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( برهان ) . - || اشک چشم. ( آنندراج ) ( برهان ) .
دندان ِ خر ؛ کنایه از احمق و گول است. ( از آنندراج ) : خورد سگ و خوک به دندان بد بر همه دندان خر و بی خرد. میرخسرو ( از آنندراج ) .
دندان خرد ؛ دندان عقل. اضراس الحلم. اضراس العقل. ( یادداشت مؤلف ) . ناجذ. ( دهار ) : زِاقبال توام به کام خاطر دندان خرد برآمد آخر. خاقانی.
دندان خنده ؛ ضواحک. ( ناظم الاطباء ) . ضاحکه. ( دهار ) .
دندان تیز کردن ؛چسبیدن. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( آنندراج ) . - || برابر کردن. ( برهان ) ( آنندراج ) . - || خصومت ورزیدن و کینه خواستن. ( برها ...
- دندان تیز کردن ؛چسبیدن. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( آنندراج ) . - || برابر کردن. ( برهان ) ( آنندراج ) . - || خصومت ورزیدن و کینه خواستن. ( بر ...
انثرام ؛ دندان پیشین بیوفتیدن. ( تاج المصادر بیهقی ) . دندان پیشین بیفکندن. ( دهار ) . هتم ؛ دندان پیشین شکستن. ( تاج المصادر بیهقی ) . ثرم ؛ دندان پ ...
دندان تر بر کسی داشتن ؛ کنایه است از درصدد هلاک او بودن. ( آنندراج ) : بر من از گریه ارباب هوس ظاهر شد که برین طایفه دندان تری دارد عشق. حسن بیگ رفی ...
دندان پیشین ؛ دندانهای ثنایا : به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال. ( بوستان ) . یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد ...
دندان پوشیده کردن ؛ عاجز شدن. ( ناظم الاطباء ) . - || فروتنی کردن. ( ناظم الاطباء ) . - || خنده کردن. ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ) .
دندان پدید بودن ؛ آشکار شدن. نزدیک و پدیدار گشتن : کلید فتح را دندان پدید است که رأی آهنین از این کلید است. نظامی.
دندان به کام خود بردن ( فروبردن ) ؛ کامیاب شدن و مستولی گردیدن. ( ناظم الاطباء ) ( از غیاث ) ( از برهان ) ( از آنندراج ) . - || در غضب شدن. ( غیاث ...
دندان به کام شکستن ؛ دندان از بن برکندن. کنایه است از نهایت ذلیل و رسوا کردن و مغلوب و زبون گردانیدن. ( آنندراج ) .
- دندان به کسی گرم زدن ؛ کنایه از طمع بسیار و آرزوی محال و حصول مطلب دشوار است. ( لغت محلی شوشتر ) .
دندان به دندان نشستن ( کلید شدن ) ؛ کنایه است از بسته شدن دندان با هم ، چنانکه به زور تمام توان گشاد، و این قسم حالت در صرع و بیهوشی و مانند آن می با ...
دندان به زهر خاییدن ؛ مکروه داشتن و درشت و سخت گشتن که ناشی از نهایت دشمنی و عدوات باشد. ( از برهان ) ( از آنندراج ) : بخاییدش از کینه دندان به زهر ک ...
دندان به فارسی نهادن ( گذاشتن ، ماندن ) ؛ کنایه است از فهمیدن حرف و قبول کردن آن. ( از غیاث ) ( از آنندراج ) . اصل این از صاحب زبانی به تحقیق پیوسته ...
دندان به خون بردن ( دربردن ) ؛ کنایه است از گزیدن وگزندگی آن. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) . - || کنایه است از تحمل ناملایم کردن. دندان خونین شدن. ...
دندان به دندان زدن ؛ کنایه است از حسرت و افسوس خوردن. ( آنندراج ) : تا به کام غیر دیدم لعل یار چون گهر دندان به دندان می زنم. طالب آملی. تا کدامین ...
دندان به دندان فشردن ؛ کنایه از صبر و تحمل بر متاعب شدید است. ( لغت محلی شوشتر ) .
دندان بودن ؛ دندان بر چیزی کردن. کنایه از طمع و توقع و خواهش آن داشتن. ( آنندراج ) : بدان دو رشته لؤلؤ میان حقه لعل چه گویمی که مرا بر لبت چو دندان ...
دندان بودن ( باکسی ) ؛ مخالف وی بودن : کدام شاه که یک روز با تو دندان بود که بنده تو نگشت آخر از بن دندان. قطران.
دندان بند کردن بر چیزی ؛ دندان بر چیزی کردن. کنایه است از طمع و توقع و خواهش آن داشتن. ( آنندراج ) .
دندان برون کردن طفل ؛ برآمدن دندان وی : چون مسیح آمد ز عهد غنچه گل خندان برون کرد طفل بوستان از نسترن دندان برون. شوکت ( از آنندراج ) . رجوع به ترک ...
دندان برهنه کردن ؛ کنایه از آشکار کردن دندان در حال تبسم و خندیدن است. تبسم. ( دهار ) . کشر. دندان سپید کردن. ( یادداشت مؤلف ) . افترار. مکاشرة. ( ت ...
دندان بر یکدگر زدن ؛ سخت اظهار خشم و غضب کردن. ( یادداشت مؤلف ) : ز بس خشم دندانْش بر یکدگر همی زد، چو خشم آورد شیر نر. فردوسی. رجوع به ترکیب دندا ...
دندان بلند ؛ اسب پیرسال را گویند که از پیری دندانش از گوشت بیخ خود اندکی بیرون برآمده باشد. ( آنندراج ) ( غیاث ) .
دندان بر سنگ آمدن ؛ سنگریزه و مانند آن به زیر دندان درآمدن در اثنای طعام خوردن. ( آنندراج ) . - || به ناملایمی برخوردن : تا بر سفینه دل شوق توناخدا ...
دندان برکندن از ( زِ ) چیزی ؛ چشم امیداز آن برداشتن. قطع امید کردن از آن و طمع برداشتن : عمری ز پی کام دل و راحت تن گشتیم و ندیدیم بجز رنج و محن درد ...
دندان ( دندان پیش ) برون آمدن طفل ؛ روییدن و برآمدن دندان مقدم وی : ز دندان نیست غیر از لب گزیدن مطلبی دیگر از آن رو طفل را دندان پیش اول برون آید. ...
دندان بر ( به ) روی جگر گذاشتن ( نهادن ، یا فروبردن ) ؛ موقتاً بر رنج و تعب و سختی صبر کردن. ( یادداشت مؤلف ) . کنایه از صبر و شکیبایی در مصائب کردن ...
دندان بر سر دندان نهادن ؛ دندان به خون دربردن. کنایه از تحمل ناملایم کردن. ( آنندراج ) : چون صدف هر کس که دندان بر سر دندان نهد گوهر شهوار جای حرفش آ ...
سلوع ؛ دندان شش سالگی برآوردن گاو و گوسفند. ( منتهی الارب ) .
دندان بر جگر داشتن ، دندان در جگر غوطه دادن ؛ دندان بر جگر فشردن. تاب مکروهات آوردن و متحمل آن شدن. ( آنندراج ) : مرید تام را نبود گزیر از خون دل خور ...
دندان بر حرف ( بر سر حرف ) خود گذاشتن ( برگذاشتن ، نهادن ) ؛ کنایه است از برسر حرف خود قایم بودن. ( از آنندراج ) : چون قلم محرم اسرار جهان می گردی می ...
دندان از دور نمودن ؛ کنایه است از خویشتن را دشمن و معاند قرار داده مستعد پرخاش شدن و بر حریف بدگمان گشته از رفتن به نزدیک وی احتراز نمودن. ( آنندراج ...