پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دوانیدن بند در نیفه به وسیله بندکش ؛داخل کردن بند در آن. رد کردن بند در نیفه. ( یادداشت مؤلف ) .
مرکب سودا دوانیدن ؛ خیال خام کردن. از روی سودا و هوس به کاری یا چیزی دست یازیدن : مرکب سودا دوانیدن چه سود چون زمام اختیاراز دست رفت. سعدی.
بر کسی یا سر کسی دوانیدن ؛ بدو حمله کردن. بر وی تاختن : ایشان بر سر خصم دوانیدند ابوالقاسم ازنهیب این حشر. . . سپر هزیمت در پشت کشید. ( ترجمه تاریخ ی ...
اسب فصاحت بر کسی دوانیدن ؛ با کلام و فصاحت بر کسی تاختن. به نیروی استدلال و منطق بر کسی حمله کردن : حالی که من این بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل ...
بر خود دوانیدن ؛ تحریک کردن به سوی خود. در گرد خود گرد آوردن : دد و دام را ازبیابان و کوه دوانید بر خود گروهاگروه. نظامی.
اسب خود را دوانیدن ؛ به تاخت و تاز آوردن اسب مرکوب را. به دو داشتن اسب را : اسب خود را یاوه داند وز ستیز می دواند اسب خود را راه تیز. مولوی.
اسب دوانیدن ؛ اسب دوانی کردن. تند راندن اسب. چابکسواری کردن : نه من که اهل سخن گفتنم در این معنی نه مرد اسب دوانیدنم در این مضمار. سعدی. اول کسی که ...
به سر دواندن ؛ کنایه است از به سختی و در منتهای شوق دوانیدن : قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد ره امید تو چند به سر دوانمش. سعدی.
بر سر کسی دواندن ؛ بدو تاختن. تاختن آوردن به او. حمله کردن به او : سلطان خیالت شبی آرام نگیرد تا بر سر صبر من مسکین ندواند. سعدی.
به در خانه کسی دواندن ؛ گسیل داشتن به در او. بتندی به در خانه وی روانه ساختن : هر سو دود آن کش ز بر خویش براند وآن را که بخواند به در کس ندواند. سعد ...
دوان شدن ؛ در حال دویدن رفتن : اصحاب را چو واقعه ما خبر کنند هر دم کسی به رسم عیادت دوان شود. سعدی.
دوان عمر ؛ عمر زودگذر و فرار : عمر را بند کن از علم و ز طاعت که ترا علم با طاعت تو قید دوان عمر تواند. ناصرخسرو.
دوان کردن ؛ روانه ساختن. دوانیدن. فراری ساختن. فرار دادن. پراکنده کردن : کزلی و اصحاب او بازگشتند و بر ایشان دوانیدند هر یک را از ایشان در وادیئی دوا ...
دوان آمدن ( یا برآمدن ) ؛ آمدن در حال دویدن. آمدن در حالی که می دود. ( یادداشت مؤلف ) . بشتاب و به حالت دو آمدن : همانگه یکی بنده آمد دوان که بیدار ...
دوان رفتن ؛ رفتن در حال دویدن : دوان رفت گلشهر تا پیش شاه جداگشته دید از بر ماه شاه. فردوسی.
دوام و بقا ؛ دوام و ثبات. پایداری و پایندگی. ( یادداشت مؤلف ) .
دوام و ثبات ؛ دوام و بقا. پایداری. پایندگی و پیوستگی. ( یادداشت مؤلف ) .
دوام آوردن ؛پاییدن. پایدار شدن. استقامت ورزیدن. ( یادداشت مؤلف ) . مقاومت و پایداری کردن.
بدوام ؛ همیشه و دایم. بالاتصال. متصلاً. لاینقطع : بیار ساقی دریای مشرق و مغرب که دیر مست شود هرکه می خورد بدوام. سعدی.
دوال زدن ( یا برزدن ) بر کوس یا طبل یا دهل یا تبیره ؛ با دوال چرمین بدان کوفتن. با تسمه بدان نواختن : سرای پرده صحبت کشیده سیب و ترنج به طبل رحلت برز ...
- دوال خوردن ؛ تازیانه خوردن : هرکس که پای داشت به عشق تو یک زمان از دست روزگار دوال ستم خورد. خاقانی.
خم در دوال کمند آوردن ؛ کنایه از انداختن کمند است. حلقه کردن کمند و انداختن آن : چو خم در دوال کمند آورم سر جادوان را به بند آورم. فردوسی.
دوال بر دهل زدن ؛ کنایه از دهل نواختن. ( آنندراج ) .
بسته دوال ( چوب ) ؛ دوال بسته. تسمه بدان متصل ساخته. تازیانه : ز بهر یکی چوب بسته دوال شوی خیره اندر دم بدسگال. فردوسی.
بند دوال ؛ بند کمر. بند کمربند : چنین تا برآمد برین هفت سال میان سوده از تیغ و بند دوال. فردوسی.
جاردوال ؛ زنجیر دسته دار راندن خر را. رجوع به چاردوال شود. || سیخونک. || تازیانه چرمین : نهیب مرگ بلرزاندم همی شب و روز چو کودکان بدآموز را نهیب دوا ...
دوال نعلین ؛ بند چرمی کفش و هر چیزی که بدان کفش را بندند. ( ناظم الاطباء ) .
بادوال ؛ باکمربند. به مجاز، با مقام و پایگاه دولتی ، زیرا کمر و کلاه نماینده مقام و منصب بوده است : تو چاکر مرد بادوالی من شیعت مرد ذوالفقارم. ناصرخ ...
دوال کمربند ؛ تسمه کمربند : گرفتم دوال کمربند اوی بیفشاردم سخت پیوند اوی. فردوسی.
دوال کمر گرفتن ؛ گرفتن کمربند. گرفتن کستی. گرفتن کشتی : غمین شد دل هر دو از یکدگر گرفتند هر دو دوال کمر. فردوسی. همی دست سودند بر یکدگر گرفته دو جن ...
دوال کین بر کمر بستن ؛ به کینه توزی پرداختن. آماده کینه جویی شدن : آنک با او بر اسب زین بستند به کمرها دوال کین بستند. نظامی.
دوال قصب ؛ کنایه از حلقه گریبان. ( آنندراج ) ( غیاث ) . رجوع به شاهد دوال در گلو کردن شود.
دوال کمر ؛ تسمه کمر. کمربند چرمین یا قسمت چرمین کمر : ز هنگ سپهدار و چنگ سوار نیامد دوال کمر پایدار. فردوسی.
دوال کمر بستن بر چیزی ؛ آماده انجام آن کار شدن : دوال کمر بسته بر حکم شاه بسی گرد آفاق پیموده راه. نظامی.
دوال در گلو کردن ؛ کنایه ازخفه کردن. ( آنندراج ) : قصب مپوش مکن در گلو دوال قصب که درگلوی مه از وی دوال خواهی کرد. امیرخسرو دهلوی ( از آنندراج ) .
دوال رکیب ؛ تسمه رکاب. بند رکاب و زین : بدانگه که گرسیوز پرفریب گران کرد بر زین دوال رکیب. فردوسی. ز نیروی گردان دوال رکیب گسست اندر آوردگاه از نهی ...
دوال شمشیر ؛ بند چرمی شمشیر. ( ناظم الاطباء ) .
دوال از تن انسان یا حیوانی برآوردن ؛ کنایه از کشتن و کندن پوست او و تسمه ساختن از آن : دوالی بنام آن سوار دلیر برآرد دوال از تن تندشیر. نظامی.
دوال از رخ برکشیدن ؛ با ناخن چهره را سخت خراشیدن. ( یادداشت مؤلف ) : ز سر موی را بست و از بن برید به ناخن دوال از دو رخ برکشید. شمسی ( یوسف و زلیخا ...
دوال برکشیدن یا کشیدن از ( ز ) پشت کسی ؛ تسمه از گرده او کشیدن. ( یادداشت مؤلف ) : دوالی ز پشت عدو بر کشد کند اسب را زو عنانی دگر. امیرمعزی. از زخ ...
دوال از پشت سر کشیدن ؛ کنایه از کمال قوت و زورمندی بود. ( آنندراج ) : از تو روباه یابد ار پنجه کشد از پشت شیر شرزه دوال. ظهوری ( از آنندراج ) .
ملاّ دوازده ، یا آخوند ملاّ دوازده ؛ در عرف طلاب علوم قدیم حاشیه نوشته بر کتابی در اطراف صفحه که نویسنده حاشیه نام خود نیاورده است. حاشیه بر کتاب که ...
دواعی الدهر ؛ حوادث زمانه. گرفتاریهای روزگار. ( یادداشت دهخدا ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) .
دوازده منزل ( اصطلاح نجومی ) ؛ دوازده برج. دوازده فلک. ( یادداشت مؤلف ) : هفت پدر علوی را در دوازده منزل ، حرکت و سیر داد. ( سندبادنامه ص 2 ) .
دوازده میل ( اصطلاح نجومی ) ؛ کنایه از دوازده برج فلکی است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( از ناظم الاطباء ) .
دوازده رخ ؛ جنگی بوده است عظیم و مشهور که میان گودرز ایرانی و پیران تورانی در دامن کوه گنابد واقع شد و در آن جنگ ، پیران ویسه با چند برادر خود کشته ش ...
دوازده علوم ؛ دوازده علم ادب است که در مدارس قدیم می خواندند و نام آنها را در این دو بیت جمع کرده اند: صرف و نحو، عروض بعده لغة ثم اشتقاق و قرض الشعر ...
- دوازده کوشک ؛ دوازده جوسق. دوازده برج. ( یادداشت مؤلف ) .
دوازده مقام ؛ در اصطلاح موسیقی پرده سرود را گویند و آن دوازده است : اول راست. دوم صفاهان. سوم بوسلیک. چهارم عشاق. پنجم زیر بزرگ. ششم زیرکوچک. هفتم حج ...
دوازده بهر ؛ در اصطلاح نجومی تقسیم هر برج است به دوازده قسمت ، انتساب هرقسمت به کوکبی و آن را اثناعشریه نیز گویند. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به اثناعش ...