پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دل خانه دود گشتن ؛ کنایه از جایگاه غم و اندوه شدن : توانگر بود هر که خشنود گشت دل آزرده و خانه دود گشت. فردوسی.
دود و گرد ؛ خاطرآزرده. - || پریشانی. ( ناظم الاطباء ) .
داغ و دود ؛ کنایه از مصیبت و عزا و ماتم : جهان تا جهان بود کوچی نبود مگر شهر از ایشان پر از داغ و دود. فردوسی. همی گفت هر کس که شاها چه بود که روشن ...
دود دماغ ؛ تکبر و غرور و خودبینی. ( ناظم الاطباء ) . نخوت و غرور. ( آنندراج ) .
دل از چیزی پر غم و دود کردن ؛ اندوهگین شدن از آن : سبک شاه را زال پدرود کرد دل از رفتنش پر غم و دود کرد. فردوسی.
دود دم ؛ دود و دم. دود دل. کنایه از آه باشد. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از برهان ) : پای چون هیزم شکسته دل چو آتش بیقرار مانده در اطوار دود دم چو ...
دود دل خالی کردن ؛ خلاصی خاطر از کاری. ( ناظم الاطباء ) . درد دل بیرون دادن. ( آنندراج ) . شمتی از غمهای دردناک بزبان آوردن : پر ز دست خویش چون غلیان ...
دود دل گرفتن ؛ به مزاح قلیان و چپق و غیره کشیدن. ( یادداشت مؤلف ) : آخر آهن نه ای ز آب و گلی از چپق پس بگیر دود دلی. ( یادداشت مؤلف ) .
دود دل ؛ دود جگر. کنایه ازآه باشد. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از برهان ) . آه دل غمزدگان. ( شرفنامه منیری ) : دود دلم گر به فلک برشود هفت فلک هشت ...
دود درون ؛دود دل. کنایه است از آه : حذر کن ز دود درونهای ریش. سعدی ( گلستان ) . رجوع به ترکیب دود جگر و دود دل شود.
اهل دود نبودن ؛ عادت به کشیدن سیگار و قلیان و امثال آن نداشتن. ( یادداشت مؤلف ) . || بخار. ( ناظم الاطباء ) : روزم از دودش چون نیم شب است شبم از با ...
دود به سرداشتن ؛ غرور و نخوت داشتن. بخود بالیدن : سرو نبود اینکه بیدل در چمن بالیده است از خیال قامتش دودی به سر دارد بهار. بیدل ( از آنندراج ) .
دود جگر ؛ سوختن جگرو دود برآمدن از آن. دودی که از سوختن جگر حاصل شود. آه سوزان : نباشد خالی از دودجگر پیغام مشتاقان گشایی چون سر مکتوب تا بوی کباب آی ...
کم دود ؛ که در سوختن دود اندک از آن خیزد. ( یادداشت مؤلف ) .
مانند [ یا بمانند ] دود ؛ به سرعت بسیار. سخت تند و تیز. ( یادداشت مؤلف ) : چو زین گونه بسیار زاری نمود سپه را برانگیخت مانند دود. فردوسی. سوی زابل ...
اهل دود ؛ کسی که با نوعی از دخانیات یا مخدرات ( سیگار، غلیان ، تریاک ، شیره ) آشنایی و بدان اعتیاد دارد. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .
دود نازک ؛ دود سیگار و غلیان و نظایر آن ، در مقابل دود کلفت. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .
چو دود ؛ تند. زود. به سرعت بسیار. با چالاکی و تندی بی اندازه. ( یادداشت مؤلف ) : شما جنگ را خود میایید زود شتابید از ایدر به توران چودود. فردوسی. ...
شکمش را پردود کردن ؛ در تداول لوطیان او را با اسلحه ناریه کشتن. ( یادداشت مؤلف ) .
به دود چراغ تن نهادن ؛ دود چراغ خوردن. رنج و تعب که در تحصیل و کسب کمال کشند. ( آنندراج ) . کوشش و سعی دشوار. ( ناظم الاطباء ) : تن به دود چراغ و بیخ ...
به کردار دود ؛ بر سان دود. سریعاً. بچابکی. بتندی. سخت تند. شتابان. با سرعت بسیار : طلایه هیونی برافکند زود به نزدیک پیران به کردار دود. فردوسی. کمر ...
بر سان دود ؛ مانند دود. سخت تند و تیز. با چالاکی : چو پیران چنان دید کینه فزود درآمد بر گیو بر سان دود. فردوسی. به میدان بشد گیو بر سان دود به نیزه ...
بوی دود گرفتن طعام ؛ دودگرفتن. دودزده شدن. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ترکیب دود گرفتن شود.
دود کلفت ؛ کنایه از دود مواد مخدره مانند تریاک و شیره ، در برابر دود نازک که مراد از آن دود سیگار و غلیان و نظایر آن است. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .
دود مشعل ؛ دودی که از مشعل خیزد : می رسی آخر به دولت گر کنی تحصیل علم از ترقی دود مشعل می شود دود چراغ. اشرف ( از آنندراج ) .
از آتش جز دودندیدن ؛ بهره دود داشتن. کنایه است از اینکه از امید و کوشش نتیجه مثبت و سودمند بدست نیاوردن وهنوز رنج و زحمت نصیب داشتن. ( یادداشت مؤلف ...
دود چیزی به چشم کسی رفتن ؛ عواقب بد و شوم آن چیز یا کار بدان شخص عاید شدن. به عواقب بد آن دچار شدن. ( یادداشت مؤلف ) .
دود رفتن ؛ دود برخاستن. دود برشدن. دود برآمدن. دود بررفتن. ( یادداشت مؤلف ) .
دود رنگین برکردن صبح ؛ کنایه است از دمیدن سپیده و نور آفتاب : خواب چشم ساقیان بست آشکار دود رنگین کز نهان برکرد صبح. خاقانی.
دود به سر یا بر سر کسی رفتن ؛ دود از سر کسی برخاستن. کنایه است از سخت متعجب و اندوهگین و مضطرب و پریشان شدن : همی گفت و می رفت دودش به سر که این است ...
دوده چراغ ؛ دوده ای که ازچراغ برای سرمه و یا ساختن مرکب می گیرند. ( ناظم الاطباء ) : پروانه گو بسوز که در چشم می کشند خوبان هند سرمه ز دود چراغ ما. ...
دود برکردن ؛ دود برانگیختن. دود برآوردن. ( یادداشت مؤلف ) .
دود آبگینه گران ؛ دخان القواریر. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . دوده شیشه. رجوع به دخان القواریر شود.
دود برآوردن یا انگیختن از دوده یا دودمان ؛ نابود کردن آن : بر آتش پرستان سیاست نمود برآورد از آن دوده یکباره دود. نظامی. رجوع به دود برآوردن شود.
دود از کنده برمی خیزد ؛ در تداول عامه کنایه است از اینکه اشخاص کهن سال و آزموده و تجربه آموخته هر چه باشد بهتر از جوانان می فهمند و کار می کنند. ( از ...
دود سوی نکویان رود ؛ یعنی روزگار همیشه بر دور مردمان نیک بخت می چرخد. ( یادداشت مؤلف ) . دودش که به هوا رفت مطالبه پولش را می کند. ( فرهنگ عوام ) .
دودقز ؛ کرم پیله. دودالقز. دودالحریر. کرم ابریشم. کرم قز. ( یادداشت مؤلف ) .
ماشین دوخت ؛ دستگاه کوچک دستی یا بزرگ برقی که با گیره های سیمی فلزی صفحات دفتر و کتاب و جزوه را بهم متصل سازد.
دوخت کردن ؛ کراهت داشتن. نفرت داشتن. ( ناظم الاطباء ) .
دوخت رفتن ؛ در اصطلاح خیاطان آن قسمت از کناره های پارچه که در هنگام دوختن در داخل درزها قرار می گیرد و از مقدار پارچه می کاهد.
خوش دوخت ؛ دارای دوزش عالی و شکیل. با خیاطت نیکو.
بردوختن ؛ دوشیدن. بردوشیدن : بجای خشتچه گر شصت ناقه بردوزی هم ایچ کم نشود گند زشت آن بغلت. عماره مروزی.
فرودوختن چشم به چیزی ؛ پابند و نگران آن شدن : به زر چشم خود را فرودوختی جهان را به دینار بفروختی. فردوسی.
موی به تیر دوختن ؛ با تیر موی را هدف قرار دادن و آن را زدن و شکافتن. کنایه است از مهارت در تیراندازی. ( از یادداشت مؤلف ) : گر موی سر آماج نهی موی ب ...
یک اندر دگر دوختن ؛ یکی را به دیگری دوختن و پیوستن و متصل کردن.
چشم دوختن بر چیزی یا به چیزی یا کسی یا جایی ؛ انتظار محبت و احسان و خیر داشتن از آن چیز یا کس یا جا. چشم امید بدان داشتن. علاقمندو آزمند او بودن. ( ی ...
به میخ دوختن ؛ میخکوب کردن. ( یادداشت مؤلف ) . با میخ متصل کردن چیزی به چیزی : بفرمود تا جرجیس را بیفکندند و به میخها او را بر زمین دوختند. ( قصص ال ...
درم اندر کلاه دوختن ؛ کنایه است از به تجمل و ثروت گراییدن : درم اندر کلاه خود دوزند خلق را ترک و همت آموزند. اوحدی.
لب دوختن ؛ دم فروبستن. ساکت شدن. خاموش گردیدن. ( از یادداشت مؤلف ) : زنان گر بدوزند لب را به بند به آخر همان بند پاره کنند. فردوسی. ز لب دوختن غنچ ...
لب به مسمار فرودوختن ؛کنایه است از فروبستن لب : ستاره گره بسته بر کارها فرودوخته لب به مسمارها. نظامی.