پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٠٣
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ماردوش ؛ اژدهادوش. که مار بر دوش دارد. - || ضحاک. ( از یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خانه به دوش ( یا بردوش ) ؛ که خانه و کاشانه ندارد. که وسایل زندگی و اقامت چون چادر و خیمه و جزآن از جای به جای به دوش برد. که هرجا پیش آید اقامت کند. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بر دوش کردن ؛ بر دوش انداختن. روی دوش قرار دادن. بر کتف نهادن : علم از دوش بنه ور عسلی فرماید شرط آزادگی آن است که بر دوش کنی. سعدی. نه هرکه طراز ج ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دوش بردن ؛ روی دوش بردن. کسی را روی شانه حمل کردن. بر کتف سار نهادن و حمل کردن : چنان شدی تو که مستان به دوش بردندت که کس ز جام غرور زمانه مست مبا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دوش درآوردن ؛ روی دوش گرفتن. برشانه نهادن. بر کتف گرفتن : میان بست و بی اختیارش به دوش درآورد و خلقی بر او عام جوش. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوش دیدن ؛ خواب دیدن در شب گذشته. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

دوسر خشت یا خشت دوسر ؛ نیزه کوتاه که دو سر دارد. نیزه دوسر : سواری بغرید از پیش صف برون زد دوسر خشتی از کین به کف. اسدی. خروشید کآن ترک پرخاشخر که ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوسرسود ؛ سود دوجانبه. هم در خرید و هم در فروش بافایده. ( یادداشت مؤلف ) : تا تن به غم عشق تو نابود شده ست تن تار بلا و رنج را پود شده ست در عشق تو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دو سر شدن ؛ دورو و دورنگ شدن. مزور و منافق بودن : خود در جهان که با تو دوسر شد چو ریسمان کاکنون همه جهان نه برو چشم سوزن است. انوری ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

چوب دوسر طلا ؛آنکه در پیش دو طرف دعوی یا دو خصم منفور و مکروه است. از اینجا رانده از آنجا مانده. ( از یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مار دوسر ؛ ماری که دارای دو رأس باشد : عجب تر آنکه ملک را چنین همی گفتند که اندرین ره مار دوسر بود بیمر. فرخی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوسر دهلیز ؛ چهارعنصر. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) . - || حواس پنجگانه. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوسر قندیل ؛ کنایه از هفت سیاره. ( از ناظم الاطباء ) ( از برهان ) . - || هر ستاره روشن. || فلک. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ترازوی دوسر ؛ ترازوی دوکفه. ترازو که دو کفه دارد : کآسمان را ترازوی دوسر است در یکی سنگ و دیگری گهر است. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- دوستکام داشتن ؛ کامیاب کردن. خوشبخت ساختن : و گفت ایزد تعالی همیشه ملک را دوستکام دارد. ( کلیله و دمنه ) . || آنکه کارهایش به کام دوستان باشد. به ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوستکام شدن ؛ بر مراد و آرزو و کام دوستان شدن حال وی. مقابل دشمن کام شدن : دشمنان گفتند کام دوستان ناکامی است عاقبت سلمان به رغم دشمنان شد دوستکام. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خدادوست ؛ آنکه پرستش خدا پیشه دارد. که خدا را دوست دارد و پرستد. یزدان پرست. ( یادداشت مؤلف ) : خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوست تر ؛ گرامی تر و عزیزتر : بیش از این گفت نخواهم به حق نعمت آن که مرا خدمت او دوست تر از ملک زمین. فرخی. زو دوست ترم هیچکسی نیست وگر هست آنم که ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

هزاردوست ؛ که با بسیار کس دوستی دارد. که دوستان فراوان و بسیار دارد. - || که بسیاری او را دوست گرفته باشند : معشوق هزاردوست را دل ندهی. سعدی ( گلس ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوست و دشمن ، درتداول عامه ؛ چشم و هم چشم. سر و همسر. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوست دوست زدن ؛ دوست دوست گفتن. ( آنندراج ) : قبله من تا به دل کرد خیال تو جای می زندم عضوعضو بر در دل دوست دوست. مخلص کاشی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوست فزا ؛ دوست افزا. که بر شماره دوستان بیفزاید. که سبب فزونی دوستان گردد : ور بزم بود بخشش او دوست فزای است ور رزم بود کوشش او دشمن کاه است. سوزنی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوزخ گوگرد ؛ جایی که بر اثر سوختن گوگرد تیره و تاریک و دودناک شده است : دوزخ گوگرد شد این تیره دست ای خنک آن کس که سبک تر گذشت. نظامی.

پیشنهاد
٠

دوزخ پیش کسی آوردن ؛ مشکلات و دشواریهای بسیار بر او عرضه کردن : چون برون آیم از این پرسم از حال و ز کار دوزخی پیش من آرند پر از دود سیاه. فرخی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوره خواندن ؛ خواندن تمام درسهای گذشته هفته یا ماه یا سال. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- یک دوره ؛ تمام مجلدات یک کتاب چندجلدی یا مجله یا یک روزنامه منتشره در یک سال یا در یک زمان معین. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوره نهفتگی ؛ دوره کمون. ( از لغات مصوب فرهنگستان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوره فلز ؛ یکی از اعصار چهارگانه ای که بشر پیموده است. مراحلی را که بشر پیموده است به چهار عهد تقسیم می کنند: اول عهد احوال ابتدایی. دوم - عهد حجر. س ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

سپاه دورویه ؛ دورویه سپاه. دو لشکر تعبیه که برابر هم قرار گرفته باشند : سپاه دورویه خودآگاه نی کسی را سوی پهلوان راه نی. فردوسی. رجوع به ترکیب دورو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مهمانی دوره ؛ مهمانی دسته جمعی عده ای به نوبت. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دورویه سپاه ( یا سپه ) ؛ دو سپاه مقابل. ( ناظم الاطباء ) . دو صف لشکر متخاصم : و گر در میان دورویه سپاه بگردی همی از پی نام و جاه. فردوسی. بدان تا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دورویه ( یا از دورویه ) صف زدن ؛ دورویه صف برکشیدن. رده کشیدن در دوطرف راه : سه منزل سپه داد زی راه روی دورویه زده صف به کردار کوی. اسدی. دورویه گر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کمر دورویه ؛ پشت و رو یکی : جوزا کمر دورویه بسته بر تخت دوپیکری نشسته. نظامی. چون گل کمر دورویه می بست رویین در پای و شمع در دست. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دارهای دورویه ؛ دارها که در برابر هم در یک صف برپا کنند : روز چهارشنبه این علی را با صدوهفتاد تن بر دارها کشیدند. . . و این دارهای دورویه بود از در آ ...

پیشنهاد
١

دورویه ( یا به دورویه ) ایستادن ( یا ستادن ) ؛ به دو ردیف ایستادن. در دوصف روبروی هم قرارگرفتن. در دو رده برابر هم ایستادن : لشکر با سلاح و برگستوان ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

طبل دورو ؛ که از زیر و زبر به پوست پوشیده باشد و آواز از هر دو سوی آن توان آوردن. ( یادداشت مؤلف ) . که هر دو سوی چنبره آن را به پوست کرده باشند و ب ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اطاق دورو ؛ که از دوسوی برابر هم به دو خانه در دارد. اطاقی که از یک سو به صحنی و از سوی دیگر به صحنی دیگر یا باغی یا نارنجستانی در دارد. ( یادداشت مو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

صدای دورگه ؛ آوازی چون آواز کسی که شب نخفته است. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دورگه شدن صوت ؛ جهوری شدن آن چنانکه در نوبالغان. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دورباش دوشاخی ؛ قلم نی. کلک نی که در میانه فاق دارد : ز نی دورباش دوشاخی نداشت چو من درسه شاخ بنان عنصری. خاقانی

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دورباش زدن ؛ دورباش گفتن : چو در خاک چین این خبر گشت فاش که مانی برآن آب زد دورباش. نظامی. چنان می کشید آه سینه خراش که می زد به خورشید و مه دورباش ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دورباش خوردن ؛ نیزه خوردن. هدف اصابت نیزه قرار گرفتن : ز آه صبحدم در هر خراشی خورم پوشیده در جان دورباشی. امیرخسرو ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

تازه به دوران رسیده ؛ نودولت. ندیدبدید. نوخاسته. آنکه بدون اصالت خانوادگی به مقام یا ثروتی رسیده است. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خاتم دوران ؛ خاتم روزگار. ختم کننده روزگار : دور به تو خاتم دوران نبشست باد به خاک تو سلیمان نبشست. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

هفت دوران ؛ کنایه است از ادوار هفت ستاره که دور هریک هفت هزارسال می باشد و دور آخر دور قمر است : پیش کعبه گشته چون یاران زمین بوس از نیاز و آسمان را ...

پیشنهاد
٠

از ( ز ) دوران تک بردن ؛ در گردش و حرکت بر چرخ گردون برتری داشتن. از گردش چرخ سبق بردن : هر آن کره کز آن تخمش بود بار ز دوران تک برد و ز باد رفتار. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوران عالم ؛ گردش جهان. گردش گیتی. گذشت زمان : اگر بی عشق بودی جان عالم که بودی زنده در دوران عالم. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوران کوکب ؛ چرخ آن. گردش آن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوران گردون ؛ گردش آسمان. چرخ فلک : به جز بر مراد دل او نباشد نه سیر کواکب نه دوران گردون. سوزنی. مرا گفتند جمعی مهربانان چو دیدندم ز غم در اضطرابی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دوران الفلک ؛ جنبش پی درپی چرخ یکی پس از دیگری بدون توقف و درنگ. ( ناظم الاطباء ) .