پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,٠٩٨
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دریده دهن ؛ دهن دریده. که ضبط راز نتواند : دریده دهن بدسگالش چو باد. نظامی. و رجوع به ماده دهن دریده شود.

پیشنهاد
٠

توی دهن شیر رفتن و درآمدن ؛ کنایه است از خطر کردن و پیروز آمدن و رهایی یافتن از خطری بزرگ. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در دهن افتادن ( یا به دهنها افتادن ) ؛ مشهور شدن امری. رسوا شدن کسی. فاش شدن. نقل محافل شدن. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

در دهن کسی حرفی یا عقیده ای نهادن ؛ تلقین کردن آن حرف یا عقیدة او را. ( از یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

در دهن گرفتن کسی را ؛ بدی او گفتن. ( یادداشت مؤلف ) : نه آنی که از بهر پیوند من گرفتند عالم ترا در دهن. شمسی ( از یوسف و زلیخا ص 332 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پسته دهن ؛ مقلوب دهن پسته. دهانی زیبا و نمکین چون پسته.

پیشنهاد
٠

از دهن کسی حرف و سخنی گرفتن ؛ از گفته او تقلید کردن. سخن او را بر زبان راندن. ( از یادداشت مؤلف ) : مگیر از دهن خلق حرف را زنهار به آسیا چو شدی پاس ...

پیشنهاد
٠

از دهن کسی حرفی کشیدن ؛ او را به تکلم واداشتن. با تمهید مقدمه و لطایف الحیل کسی را به افشای راز یا اعتراف به گفتار و کرداری داشتن. ( از یادداشت مؤلف ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهنش آستر دارد ؛ غذاهای بسیار گرم را به سهولت می خورد. ( امثال و حکم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

دهن مردم نمی شود دوخت ؛ باید متحلی به فضائل و عاری از رذایل بود تامردم بد نتوانند گفت. ( امثال و حکم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

به دهنش زیاد است ؛ دشنام گونه ای به تحقیر بدین معنی که از او هرگز این کار برنیاید. ( از یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

دهن باز بی روزی نمی ماند ؛ یعنی آنکه در خوردن و خرج کردن خست ننماید خداوند روزی و خرج زندگی او را می رساند. ( از یادداشت مؤلف ) . دهن سگ به لقمه دو ...

پیشنهاد
٠

دهن سگ همیشه باز است ؛ به کسی که همیشه ناسزا گوید و غیبت کند گویند. ( امثال و حکم دهخدا از جامعالتمثیل ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهن عسلی ( یا دهن العسلی ) ؛ اومالی است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( اختیارات بدیعی ) . عسل داود. دهن شجرة تدمریه. ( یادداشت مؤلف ) . و رجوع به مترادفات ک ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهن مصری ؛ روغن بلسان را گویند. ( آنندراج ) ( از غیاث ) : بلی ناقد مشک یا دهن مصری بجز سیر یا گندنایی نیابی. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهلیز خاصه ؛ دهلیز مخصوص امیر یا سلطان : این ابومطیع. . . پدری داشت بواحمد خلیل نام. شبی از اتفاق نیک به شغلی به درگاه آمده بود. . . شب دور کشیده بود ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهلیزگه ( یا دهلیزگاه ) ؛ محل دهلیز : به دهلیزگه طاقش از آبنوس که برجش همی ماه را داد بوس. اسدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رند دهل دریده ؛ آنکه وسایل کار از دست بداده است. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهل وار ؛ مانند دهل. با صدایی چون دهل : دهل وارت افغان بیهوده چند میان خالی و بانگ و نام بلند. امیرخسرودهلوی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهل یک رویه ؛ تک دهل. ( ناظم الاطباء ) . که از یک جانب به پوست باشد. مقابل دهل معمولی ودورویه. که از دو جانب به پوست است و دو صفحه پوستی در دو سو دارد

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهل کاسه ؛ دهل بزرگ : و همین روز حاجب سباشی را حاجبی بزرگ دادند و خلعتی تمام از علم و منجوق و دهل کاسه و تختهای جامه. . . ( تاریخ بیهقی ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهل ِ باز ؛ دهل برنجینی کوچک که برزین اسب بندند و در وقت شکار با شاهین مادامی که شاهین در کار است جهت تحریص وی آن را می نوازند. ( ناظم الاطباء ) . ده ...

پیشنهاد
٠

دهل بالای بام بردن ؛ دهل زدن. ( ناظم الاطباء ) . کنایه است از نوبت نواختن. ( از آنندراج ) : کرد چو شب نوبت خود را تمام صبح دهل برد به بالای بام. امی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهل دورویه ؛ جفت دهل. ( ناظم الاطباء ) . از دو سوی بپوست کرده. مقابل دهل یکرویه.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهشت زده ؛ متحیر و سرگشته و سراسیمه. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

داد و دهش ؛ عطا و بخشش. کرم و سخاوت. ( یادداشت مؤلف ) : جهان از بدان پاک بی خوکنیم به داد و دهش کشوری نو کنیم. فردوسی. به داد و دهش گیتی آباد دار ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهش کاست ؛ آنکه ازحق کم گذارد. آنکه تمام ندهد. ( یادداشت مؤلف ) : کسی کو دهش کاست باشد بکار بپوشد همی فره شهریار. فردوسی

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهره صبح ؛ سفیده صبح. ( ناظم الاطباء ) . کنایه از روشنی صبح است. ( برهان ) ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر اسیر ؛ در اصطلاح فلسفه وعاء مثل معلقه.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر ایمن ؛ در اصطلاح فلسفه وعاء عقول طولیه مترتبه و عرضیه متکاثفه. ( از یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر اسفل ؛ در اصطلاح فلسفه وعاء وطباع کلیه را از حیث انتساب آنها به مبادی عالیه دهر اسفل گویند.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دهر گذشتن ؛ مرادف از جهان گذشتن که کنایه از رحلت به عالم باقی است. ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهردونده ؛ فلک گردان : وین دهر دونده به یکی مرکب ماند کز کار نیاساید هرچنددوانیش. ناصرخسرو.

پیشنهاد
٠

لاآتیه دهرالدهرین ؛ نخواهم آمد او را گاهی. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ما دهری بکذا ؛ وقتی برای آن ندارم. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ما ذالک بالدهر ؛ این معمول نیست. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر کاسه گردان ؛ دنیا و روزگار و عالم سفلی. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

فرومایه دهر ؛ دهر فرومایه. روزگار دون : بخایندش از کینه دندان به زهر که دون پرور است این فرومایه دهر. ( بوستان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

فی اوائل الدهر ؛ زمانی دراز پیش از این. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر دهیر ؛ روزگار سخت. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر سفید ؛ روزگار جوانمرد. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر غدار ؛روزگار حیله گر و فسونکار : کیسه عمر سپردیم به دهر دهر غدار امین بایستی. خاقانی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دایره دهربند ؛ کنایه از روزگار و گرفتاریهای آن : من که در این دایره دهربند چون گره نقطه شدم شهربند. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر داهر ؛ روزگار سخت. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهر دهاریر ؛ روزگار سخت. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهانه قرحه ؛ سر قرحه که باز شده باشد. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهانه شیر ؛ کنایه است از افق. ( حاشیه وحید بر هفت پیکر ص 244 ) : صبح چون زد دم از دهانه شیر حالی از گردنش فکند به زیر. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دهانه چاه ؛ دهنه چاه. سر چاه که باز است. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ده ودوده ؛ قریه و دودمان : ده و دوده را برگرفتم خراج نه ساو از ولایت ستانم نه باج. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ده رانده ؛ که از دیه رانده شده باشد. که از ده بیرونش کرده باشند : ده رانده دهخدای نامیم چون ماه به نیمه تمامیم. نظامی. ده رانده ؛ رانده شده از ده. ...