پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,٠٩٨
پیشنهاد
٠

دیر زود از کسی بودن ؛ هرچه به تأخیر افتادن بهتر بودن او را. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

به دیری ؛ در مدتی نسبتاً دراز : پس از نماز خفتن به دیری و پاسی از شب بگذشت سیلی دررسید که اقرار دادند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند. ( تاریخ بیه ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

تا دیری ؛ تا مدتی دراز. زمانی طولانی : و پشت خود را بر زمین نهاد و روی به آسمان کرد تا دیری. ( انیس الطالبین ص 29 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

از دیرسال ؛ از مدتی قبل. از سالها پیش. از سالی چند قبل : مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد اگر چه از دیر سالها این عادت فروگذاشته بود. ( مجمل التواریخ ) ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دیرباز ؛ از دیری بدین سو. از مدتی طویل پیش از این. از زمانی دور. از مدتی مدید پیش از حال. از مدتی مدید سپس از دیرگاه. از قدیم. ( یادداشت مؤلف ) : ...

پیشنهاد
٠

دیده بان کبود حصار ؛ کنایه از زحل است. ( برهان ) ( آنندراج ) . - || هریک از کواکب سبعه سیاره. ( برهان ) ( آنندراج ) : دیده بانان این کبود حصار روز ...

پیشنهاد
٠

دیده بانان عالم ؛ کنایه از هفت کوکب است که زحل و مشتری و مریخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیده بان فلک ؛ کنایه از کوکب زحل است. ( برهان ) ( آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

مصلحت دیدن ؛ صلاح دانستن. صواب دانستن : عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهراً مصحلت وقت در آن می بینی. حافظ. پس قوم یزدانفاذار پیش او جمع آمدن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

رای دیدن ؛ اظهار عقیده کردن. نظر دادن : برانگیخت دل آرمیده ز جای تهمتن همان کرد کو دید رای. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نادیدن زنی ؛ مباشرت ناکردن با او. گرد نیامدن با او : پیغامبر علیه السلام پانزده زن را بزنی کرد از جمله سیزده رابدید و دو را نادیده دست بازداشت. ( مجم ...

پیشنهاد
٠

از کسی چیزی را دیدن ؛ از او دانستن. نسبت بدو کردن. ( یادداشت مؤلف ) . از او شمردن. به او منسوب کردن : مبادا که آید بر او برگزند زمن بیند این پهلوان ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

عذاب دیدن ؛ رنج و تعب کشیدن. رنج دیدن. رنج بردن. ( یادداشت مؤلف ) : چندیت مدح گفتم و چندی عذاب دید گر سیم نیست باری جفتی شمم فرست. منجیک.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

غم ورنج دیدن ؛ رنج کشیدن : ز پیوند وز بند آن روزگار غم و رنج بیند بفرجام کار. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

کیفر دیدن ؛ کیفر یافتن. به کیفر رسیدن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

ملامت دیدن ؛ سرزنش رسیدن به وی. تحمل ملامت کردن : پارسایی را دیدم بمحبت گرفتار. . . چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی. . . ( گلستان ) . || توجه کردن ...

پیشنهاد
١

دیدن کردن از کسی ؛ عیادت کردن از او. زیارت کردن او. ( یادداشت مؤلف ) . بملاقات او رفتن. ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

بلا دیدن ؛ رنج و تعب و الم دیدن. بلا کشیدن. ( یادداشت مؤلف ) : پس از جنگ این میکائیل. . . بسیار بلاها دید و محنتها کشید. ( تاریخ بیهقی ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رنج دیدن ؛ تحمل رنج و تعب الم کردن. با رنج و تعب و غیره متألم شدن. ( یادداشت مؤلف ) . رنج کشیدن : بسا رنجها کز جهان دیده اند ز بهر بزرگی پسندیده ان ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

دیدن کردن ؛ تماشا کردن : فغان که غمزه بی باک او نداد امان که آن دو نرگس بیمار را کنم دیدن. مخلص کاشی.

پیشنهاد
٠

دیدن در کسی یا در چیزی ؛ بدو نگریستن. ( یادداشت مؤلف ) : چو دید اندر اوشهریار زمن بر افتاد از بیم بر وی جشن. سهیلی ( از فرهنگ اسدی نخجوانی ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

دیدن دل ؛ بینایی و بصیرت. به نیروی خرد دریافتن چیزی : اگر بس بدی دیدن آشکار ز بن نامدی دیدن دل بکار همی دیدن دل طلب هر زمان که از دیدن دل فزاید روان. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

در زمین دیدن ؛ به زمین نگاه کردن. سر برنداشتن. چشم بر چشم یا روی کسی ندوختن شرم را : ز شرم اندر زمین میدید و میگفت که دل بی عشق بود و یار بی جفت. نظ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در کس دیدن ؛ بادقت به او نگریستن. در حالات و حرکات و اندیشه او دقیق شدن : هر که در من دید چشمش خیره ماند زآنکه من نور تجسم دیده ام. خاقانی. هیچ مبی ...

پیشنهاد
٠

از پهلوی کسی چیزی دیدن ؛ کنایه از منفعت یافتن از وی. ( بهار عجم ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بدیدن شدن ؛ به تماشا رفتن. به نظاره رفتن : هیونان بهیزم کشیدن شدند همه شهر ایران بدیدن شدند. فردوسی. شه ورا دید خشمناک و درشت بانگ برزد چنانکه او ر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دید زدن ؛ تخمین زدن. برآورد کردن. رجوع به این ترکیب در جای خود شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٢

اهل دید ؛ اهل بصیرت. اهل معنی. بینادل. بصیر. بینا : ز چشمش خوبتر چشمی ندیدند چنین دیدند مردم کهل دیدند. کاتبی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه صنعا ؛ دیبای بافت صنعا : تو گویی خدمتی سازد همی بررسم نوروزی بشکل لؤلوی عمان بنقش دیبه صنعا. ازرقی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه معلم ؛ دیبای معلم. دیبای بنقش و بنگار : صد را کس جز تو قدر من نشناسد رومی داند بهای دیبه معلم. قاآنی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه رومی ؛ دیباه رومی : تا بوی دهد یاسمن چینی و سنبل تا رنگ دهد دیبه رومی و الائی. منوچهری. دیبای تو بسیار به از دیبه رومی هرچند که دیبای ترا نیست ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه زربفت ؛ دیباه زربفت : جهان را دیبه زربفت دادند ملک را تاج زربر سر نهادند. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه ششتر ؛ دیبای ششتر : زلفینش ببوی عنبر سارا رخسار برنگ دیبه ششتر. مسعودسعد. گوئی آن خونها که رفت از تیغ او دشت را در دیبه ششتر کشید. مسعودسعد. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه خسروانی ؛ دیبای خسروانی : همه دیبه خسروانی بباغ بگسترد و شد بوستان چون چراغ. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه خسروی ؛ جامه حریر پادشاهی : همه بارشان دیبه خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه رنگ رنگ ؛ دیبای ملون : سراپرده دیبه رنگ رنگ بدو اندرون خیمه های پلنگ. فردوسی. همان خیمه و دیبه رنگ رنگ. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه ازرق ؛ دیبای ازرق. دیبای کبود : بلبل هم طبع فرزدق شده ست سوسن در دیبه ازرق شده ست. منوچهری.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبه چین ؛دیبای چین : در ایوانها گاه زرین نهاد فرازش همه دیبه چین نهاد. فردوسی. همه طنجه از شادی آذین زدند به ره کله از دیبه چین زدند. اسدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شقه دیبا ؛ پاره ای از حریر : کعبه دارم مقتدای سبزپوشان فلک کز وطای عیسی آید شقه دیبای من. خاقانی. کعبه ز جای خویش بجنبید روز عید بر من فشاند شقه دی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای ششتر ؛ دیبا که از ششتر آرند. حریر بافت شوشتر : صبا را ندانی ز عطار تبت زمین را ندانی ز دیبای ششتر. ناصرخسرو. در آب و آتش راندم همی و گشت مرا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای ششتری ؛ دیبای ششتر : هر غلامی کمانی و سه چوبه تیر بردست وهمگان با قباهای دیبای ششتری ( شوشتری ) بودند. ( تاریخ بیهقی ص 29 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای معلم ؛ پارچه زردوزی شده. ( ناظم الاطباء ) : چگونه می بینی این دیبای معلم بر این حیوان لایعلم. ( گلستان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای منقش ؛ دیبای رنگارنگ. حریر ملون : خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم زان همه صورت زیبا که در آن دیبا بود. حافظ.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای سیاه ؛ دیبا به رنگ سیاه. حریر سیاه رنگ : آن منشور در دیبای سیاه پیچیده پیش امیر برد. ( تاریخ بیهقی ص 377 ) . هفت فرجی برآوردند یک از آن دیبای س ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای زرد ؛ دیبا به رنگ اصفر: بیاراستندش بدیبای زرد به یاقوت و پیروزه و لاجورد. فردوسی. - || کنایه است از اشعه و نور آفتاب : چو گسترد خورشید دیبای ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای سرخ ؛ دیبا به رنگ احمر. دیبای سرخ رنگ : بر اثر ایشان کوس و علامت احمد دیبای سرخ و منجوق. ( تاریخ بیهقی ص 272 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای روم ؛ دیبایی که از روم آرند. دیبای منسوب به روم. بافت روم : بیاراست آن را بدیبای روم ز گوهربرو پیکر و زرش بوم. فردوسی. غلامان رومی بدیبای رو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای رومی ؛ دیبای روم : به دیبای رومی بیاراستند ز گنج مهی جامه ها خواستند. فردوسی. به دیبای رومی بیاراستند کلاه کیانی بپیراستند. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دیبای زربفت ؛ نوعی حریر که تارهای زرین در آن به کار می برند : ز دیبای زربفت و تاج و کمر همان تخت زرین و زرین سپر. فردوسی. ز دیبای زربفت رومی دویست ...

پیشنهاد
٠

دیبای پخته در پخته ؛ دیبایی که هیچیک از تار وپودش خام نباشد. و آن را به عربی مطبوخ گویند. ( از آنندراج ) .