پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
راز داشتن ؛ پنهان داشتن. پنهان کردن : مرا شاه کرد از جهان بی نیاز سزد گر ندارم من از شاه راز. دقیقی. هر دشمنی که کین تو بر سینه راز داشت شد بر زبان ...
راز داشتن چیزی از کسی ؛ پنهان کردن آن ، مستور داشتن آن : مراشاه کرد از جهان بی نیاز سزد گر ندارم من از شاه راز دقیقی. ششم هر که آمد ز راه دراز همی د ...
راز دانستن ؛ به چیز نهان و پوشیده دانا بودن. ( ارمغان آصفی ) : راز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست. حافظ.
راز گفتن ؛ سر خود گفتن ، اندیشه های نهانی خویش آشکار کردن : لاله زاری خوش شکفته پیش برگ یاسمین چون دهان بسدین در گوش سیمین گفته راز. منوچهری.
راز در صحرا نهادن ؛ مرادف راز بصحرا فکندن است. رجوع به کنایه مزبور شود.
راز در میان نهادن ؛ کنایه است از راز با کسی گفتن. رازی را بر کسی آشکارا کردن :کت الکلام فی اذنه ؛ سخن در گوش وی گفت و راز با وی در میان نهاد. ( منتهی ...
راز شنیدن ؛ سرّ کسی را شنیدن. ( ارمغان آصفی ) : فریاد از این درد که راز دل عاشق گفتن نپسندند و شنیدن نگذارند. باقر کاشی.
راز فرمودن ؛ سر کسی را گفتن. ( ارمغان آصفی ) .
راز بیرون افتادن ؛ مرادف راز بر روی روز افتادن. رجوع به ترکیب مزبور شود. - راز پرسیدن ؛ پرسش از چیز نهان و پوشیده کردن. سّر پرسیدن : اکنون مپرس راز ...
راز پوشیدن ؛ سرّ کسی را پوشیدن و بدیگری نگفتن. ( ارمغان آصفی ) : به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت راز پوشیدن. حافظ.
راز جستن ؛ از رازی نهان و پوشیده جویا شدن. ( ارمغان آصفی ) : مجوی راز تجلّی ز مست عالم نور کلیم را بگلو سرمه کرد آتش طور. عزت شیرازی.
رازبصحرا افتادن ؛ کنایه است از بسیار فاش و آشکارا کردن و شدن. ( آنندراج ) : قصه گل کند و راز به صحرا افتد آه اگر باد صبا نامه مابگشاید. حیاتی گیلانی ...
راز بصحرا افکندن ؛ کنایه است از بسیار فاش و آشکار شدن رجوع به راز بصحرا افتادن شود. ( ارمغان آصفی ) : گرد جهان شد سمر قصه خسرو از آن عشق بصحرا فکند ر ...
راز بر صحرا نهادن ؛ مرادف راز بر روی روز افتادن. رجوع به ترکیب فوق شود : راز من ترسم که در صحرا نهد اشک من چون روی در صحرا کند. سعدی.
راز برون دادن ؛ مرادف راز بر سربازار نهادن. ( آنندراج ) رجوع به ترکیب فوق شود : اگر بیرون دهم راز دل خویش کند پروانه شکر سوزش خویش. زلالی.
راز بر روی روز افتادن ؛ کنایه از بسیار فاش و آشکارا کردن و شدن و در صحرا نهادن و بصحرا افکندن و افتادن. ( آنندراج ) .
راز بر سر بازار نهادن ؛ مرادف راز برروی روز افتادن. و کنایه از بسیار فاش و آشکارا کردن است. رجوع به ترکیب مزبور شود : رازها بر سر بازار نهد گر ننهد آ ...
سکه رایج ؛ سکه روان. سکه درگردش. سکه ای که همگان بپذیرند و بردارند. پول رایج و متداول : بی اصول قدمش سکه رایج نزنی خارجی واقف دم باش که خارج نزنی . ...
رایج بودن ؛ روا بودن. رواج داشتن. جاری بودن. روان و سایر بودن. در گردش بودن. روایی داشتن.
رایج الوقت ؛ بمقتضای وقت و ترتیبات زمان. ( ناظم الاطباء ) .
ذکر خیر ؛ نیک یاد. شفة حسنة. ( منتهی الارب ) . مقابل زشت یاد. دشت یاد. ذکر جمیل. یاد کردی به نیکوئی. سِمع. بلندآوازگی. نامداری. نام آوری. ناموری. نام ...
چاه ذقن ؛ چاه زنخ. چاه زنخدان. گوی که در بعض چانه ها باشد و در خوبرویان بر خوبی آنان افزاید.
ذره به خورشید بردن ، تعبیری مثلی است مانند زیره به کرمان یا قطره به عمان بردن و نظایر آن. ذره ذره پشم قالی میشود.
ذرّه بین گذاشتن ؛ سخت دقیق شدن. نهایت کنجکاوی کردن .
ذرع کردن ؛ به گز پیمودن. به گز کردن.
ذرع و پیمان کردن ؛ فعل اتباعی ، ذرع کردن ( مخصوص زمین است ) .
تیزنای شمشیر. ( مهذب الاسماء ) . کنار شمشیر : و سلاطین روزگار در دست شیاطین تاتار گرفتار گشتند و اعیان و اکثر حشم طعمه ذباب شمشیر آبدار و لقمه ذآب و ...
ذباب العین ؛ نقطه سیاه میان حدقه. مردمک چشم. ( مهذب الاسماء ) . انسان العین. مردم چشم. ( منتهی الارب ) .
ذباب الفرس ؛ مردم چشم اسب. نقطه سیاه درون حدقه اسب.
ذباب السیف ؛ دم شمشیر. تیزی شمشیر یا کرانه آن که باریک و هر دو طرف تیز باشد. ( منتهی الارب ) .
ذباب الاذن ؛ تیزی طرف گوش. ( منتهی الارب ) .
ذباب الحنّاء ؛ اوّل شکوفه وی. ( منتهی الارب ) .
اسم ذات ؛ عین ، مقابل اسم معنی ، حدث. اسم ذات در تداول ادباء کلمه ای است که معنی آن در خارج موجود باشد. لیکن معنی و مفهوم اسم معنی تنها در ذهن بود.
ذات الشی ؛ قال ابن بری حقیقته و خاصیته. حقیقت چیزی. و نیز گفته اند ذات شی نفس او و عین اوست.
اسم ذات ؛ مقابل اسماء صفات اﷲ است و ابن اثیر گوید:و غیرذلک ( ای غیر کلمةاﷲ من اسمائه تعالی ) من صفات الربوبیة.
دیهیم از سر برداشتن ؛ از قبیل کلاه از سر برداشتن در ولایت ( یعنی ایران ) رسم است که چون کسی بشارتی و خبر خوشی کسی را آرد کلاه از سرش بردارد و تا مژدگ ...
دیو استنبه ؛ درشت و بی اندام. ( ناظم الاطباء ) .
خواب دیو ؛ خوابی سنگین. ( یادداشت مؤلف ) .
سرهنگ دیوان ؛ سرهنگی دولتی. سرهنگ که در دربار و اداره حکومت خدمت کند : بسرهنگ دیوان نظر کرد تیز که نطعش بینداز و خونش بریز. سعدی.
صاحب دیوان ؛ سر کار و ناظر خزانه و مالیه دولت. رجوع به صاحب دیوان شود. || نامه اعمال. ( یادداشت مؤلف ) : جز آن چاره ندید آن سرو چالاک کز آن دعوی کن ...
دیوان خلافت ؛ دربار خلافت : اما فخرالدوله ، جماعت دیلم بعد از وفات او بر پسر او مجدالدوله ابوطالب رستم جمع شدند و او را بر تخت مملکت و سریر امارت بنش ...
دیوان شاهی ؛ دربار شاهی : قد چون سروش از دیوان شاهی به گلبن داده تشریف سپاهی. نظامی.
رأس الدیوان ؛ رئیس مجلس و وزیر. ( ناظم الاطباء ) .
اهل دیوان ؛ از مستخدمین دولت. ( یادداشت مؤلف ) . درباریان. عمال حکومت : سراسر اهل دیوان همچو گرگند بحمداﷲ نه گرگی ، گوسپندی. سوزنی. گویند مرا چرا ...
دیوان اعلی ؛ دربار. - || وزیر اعظم ، صدر اعظم. ( از ناظم الاطباء ) .
دیوان وکالت ؛ محل و مستقر وکیل در : و سرائیان بجمله آنجا آمدند و غلامان و دیوانهای وزارت و عرض و رسالت و وکالت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 257 ) .
اصحاب دیوان ؛ دیوانیان ، اعضای دولت : و هر یک از اصحاب دیوان او صدری بود با اصل و حسب و علم. ( فارسنامه ابن البلخی ص 92 ) .
دیوان عرض ؛ محل و جایگاه متصدیان امور لشکر. دیوان سپاه : خواجه ابوالقاسم کثیر بدیوان عرض می نشست و درباب لشکر امیر سخن با وی میگفت. ( تاریخ بیهقی ) .
دیوان وزارت ؛ جایگاه وزیر اعظم. محل استقرار وزیر. وزارتخانه. جایگاه صدر اعظم و هیأت وزراء. کابینه : تا بدیوان وزارت بنشست از فزعش ملکان را نه قرار ا ...
دیوان محاسبه ؛ اواره. اوراجه. دفتر حساب که حسابهای پراکنده دیوانی را در آن نویسند. || دستگاه و مستقر و محل و مجلس حکومت یا وزارت. دیوان وزارت. وزارت ...