پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دندان برآمدن ؛ روییدن و پیدا آمدن آن در دهان. ( یادداشت مؤلف ) . اثغار. ( تاج المصادر بیهقی ) : شقی ، شقوء؛ برآمدن دندان نیش. ( از منتهی الارب ) .
دندان برآوردن ؛ سر زدن دندان کودک. روییدن دندان وی : یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فروبرده بود. ( بوستان )
دندان آسیا ؛ سه دندان آخری از هر سوی دهن که شش دندان در فک اسفل و شش دندان در فک اعلا باشد، و به تازی طواحن گویند. ( ناظم الاطباء ) . طواحن و اضراس. ...
دندان آفرین کردن ؛ آرایش دندان نمودن و خلال کردن. ( ناظم الاطباء ) .
دندان از بن برکندن ؛ دندان به کام شکستن. کنایه است از نهایت ذلیل و رسوا کردن و مغلوب و زبون گردانیدن. ( آنندراج ) : کدام حادثه دندان نمود با تو به عم ...
پاک کردن دندان ؛ شستن و مسواک کردن آن. ( یادداشت مؤلف ) . - || جرم گیری کردن آن به وسیله دندان پزشک.
به دندان گرفتن ؛ گزیدن. گاز زدن. به دندان گاز گرفتن. ( یادداشت مؤلف ) : امروز باز پوزت ایدون بتافته ست گویی همی به دندان خواهی گرفت گوش. منجیک.
به دندان ( به دندان حسرت ) دست ( پشت دست یدین یعنی دو دست ) گزیدن ( کندن ، خوردن ، خاییدن ، جویدن ) ؛ ازشدت غم و حسرت یا خشم و نفرت دست به دندان گزید ...
از دیده و دندان کسی برکشیدن ؛ از حلقوم او بیرون آوردن. به سختی و شدت بازستدن : و نداند که من پیش تا بمیرم از دیده ودندان وی بر خواهم کشیدن. ( تاریخ ب ...
برکنده دندان ؛ دندان ازبن برآورده : شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید برکنده دندان ز صید. سعدی ( بوستان ) .
از دیده و دندان ؛ به میل و طبع. به جان و دل. بی دریغ و تعلل : بنده ای نگوید که حساب صاحب دیوان مملکت نباید گرفت و مالی که بر اوبازگردد از دیده و دندا ...
دنبه خوردن ؛ کنایه از اقدام به امور مشکل صعب خطرناک است ، و از اینجاست که گویند: دنبه خوردن نه کار آسان است. ( لغت محلی شوشتر ) . - || ساده پرستی و ...
دنبه ٔمرغ ؛ زِمِکّی. زِمِجّی. بن دنبال مرغ است. ( یادداشت مؤلف ) .
دنبه پروار ؛ دنبه ای که پرورده باشد. ( شرفنامه منیری ) . دنبه فربه و آکنده. دنبه گوسفند پرواری ( در تداول خراسان ) .
دنباله مطلبی ؛ تذنیب. ( یادداشت مؤلف ) .
دنباله بادبادک ؛ دم گونه ای که به بن وی بندند. ( یادداشت مؤلف ) . تکه ریسمانی که جای به جای قطعات پارچه ای باریک بر آن گره زنند و به دنباله ٔبادبادک ...
دنباله تازیانه ، نوک تازیانه . ( ناظم الاطباء ) .
دنباله فلاخن ؛ پاره ای است از ابریشم که به یک طرف آن بندند تا در وقت سنگ انداختن صدا کند. ( لغت محلی شوشتر ) .
دنباله کتابی ؛ذیل آن. ( یادداشت مؤلف ) .
دنباله میوه ؛ شاخه باریکی که میوه بدان به درخت پیوسته می باشد. ( ناظم الاطباء ) . نایژه میوه. ( از آنندراج ) .
دنباله کاری را گرفتن ؛ به دنبال آن رفتن. در تعقیب آن کار شدن. برای انجام آن رفتن. ( یادداشت مؤلف ) : بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم. سع ...
دنباله کوه ؛ عقب کوه. ( ناظم الاطباء ) .
دنبال چیزی داشتن ؛ پی چیزی گرفتن. درصدد بدست آوردن رد آن بودن : باللَّه که گر به تیرگی و تشنگی بمیرم دنبال آفتاب و پی کوثری ندارم. خاقانی.
دنبال ابرو ؛ پایان ابرو از سوی گوش. ( یادداشت مؤلف ) .
دنبال چشم ؛ لحاظ. مؤخرالعین. ( یادداشت مؤلف ) . گوشه بیرونی چشم و ماق اکبر. ( ناظم الاطباء ) .
دنبال کشتی ؛ دبوسه. به معنی آخر دبوس است که خانه پس کشتی باشد. ( آنندراج ) . دبوسه. ( ناظم الاطباء ) .
دنبال هم ؛ در پی هم. پشت سر هم. یکی پس از دیگری. ( یادداشت مؤلف ) .
در دنبال همه ؛ آخر همه. آخر از همه. ( یادداشت مؤلف ) . پس از همه. بعد از همه.
دنبال کسی رفتن ؛ او را دنبال کردن. تعقیب او کردن. دنباله رو و پیرو او شدن. ( یادداشت مؤلف ) : گم آن شد که دنبال راعی نرفت. ( بوستان ) .
دنبال کار خود رفتن ؛پی کار خود رفتن. عقب کار خود رفتن. ( یادداشت مؤلف ) .
دنبال کاری را گرفتن ؛ تعقیب کردن آن. به عقب آن رفتن. پی آن راگرفتن. ( یادداشت مؤلف ) : لشکرهای ایشان بیارامند و ساختگی بکنند دنبال کار خواهند گرفت. ...
دنبال کسی ( جمعی ) را داشتن ؛ تعقیب آنان کردن. در پی آنان رفتن. ( یادداشت مؤلف ) : عراقیان از پیش برخاستند و روی به جانب بغداد نهادند یونس خان دنبال ...
در دنبال ؛ در پی : گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب. حافظ.
در دنبال کسی ( چیزی ) افتادن ؛ عقب او حرکت کردن. پشت سر او رفتن. به دنبال او رفتن. ( یادداشت مؤلف ) : سگ در دنبال افتاد. ( مجمل التواریخ والقصص ) .
دنبال چیزی گردیدن ؛ در پی آن بودن. جستجوی آن کردن. در عقب آن بودن. ( یادداشت مؤلف ) : خضر این بادیه دنبال خطر می گردد چه خبر ما ز سر بیخبر خود داریم ...
دنبال رو ؛ که به دنبال کسی یا حیوانی رود. که عقیب وی رود. دنباله رو : بمیراند آتش فتنه را و خراب کند علامتهای آن را و براندازد آثار آن را و بدراند پی ...
به دنبال ؛ در پی. عقب و پس و پشت : به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند. میرزا طبیب اصفهانی. - || پس از. . . در پی. . . بعد ...
به دنبال آمدن ؛ پیروی کردن و از پی رفتن و تعاقب نمودن. ( ناظم الاطباء ) .
چشم به دنبال کسی ( چیزی ) بودن ؛ انتظار او کشیدن. اشتیاق دیدن یا تصاحب داشتن. سخت مشتاق و عاشق دیدار یاتملک او بودن. ( یادداشت مؤلف ) : به دنبال چشم ...
مشک دنبال ؛ دم سیاه. که دمی سیاه دارد : به بر زرد یکسر به تن لعل پوش همه مشک دنبال و کافورگوش. اسدی.
از ( زِ ) دنبال ؛ از پی. براثر. در عقب : برآشفت گردافکن تاج بخش ز دنبال هومان برانگیخت رخش. فردوسی. دو چشمش ز کین چشمه خون شده ز دنبال گردش به هامو ...
دنبال بریده ؛ ابتر. دم بریده. ( یادداشت مؤلف ) .
مار کوفته دنبال ؛ ماری که دم او را به سنگ و جز آن کوبیده و له و خرد کرده باشند. ( یادداشت مؤلف ) : ز رنج لرزان چون برگ یافته آسیب به درد پیچان چون م ...
اندک دنبال ؛ دم کوتاه. که دم خرد و کوتاه دارد: آمد برون ز بیشه یکی زرد سرخ چشم لاغرمیان و اندک دنبال و پهن سر. مسعودسعد.
دنبال ببر خاییدن ؛ با قوی وزورمندی هول و مخوف ستیزیدن. چغیدن. کاویدن. ( امثال و حکم دهخدا ) . با من همی چخی تو وآگه نیی که خیره دنبال ببر خایی چنگال ...
دمان و دنان ؛ شتابان و خرامان. روان تند و آهسته : چو در سبزه دید اسب را دشتبان گشاده زبان شد دمان و دنان. فردوسی. پس اندر سپاه منوچهرشاه دمان و دنا ...
گوردن ؛ که همچون گورخر به نشاط راه رود : یوزجست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک ببرجه آهودو و روباه حیله گوردن. منوچهری.
دمیدن ( دردمیدن ) باد در چیزی ( کسی ) ؛ با دم خویش آن چیز ( کس ) را باد و هوا دادن. ( یادداشت مؤلف ) : دوم آنکه حجاب را یاری دهد به وقت دم زدن و باد ...
روز دمه ؛ روز مه و طوفان. روز طوفانی و پرباد. ( یادداشت مؤلف ) : بفرمود تا سرشبان از رمه بر بابک آمد به روز دمه. فردوسی. چنان شد که از بی شبانی رم ...
روزگار دمه ؛ گاه ِ مه و طوفان. زمانی که هوا سخت طوفانی است. کنایه از فصل سرما و زمستان. ( از یادداشت مؤلف ) : وگر گوسفندی برند از رمه به تیره شب و ر ...