پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٢٦
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دریای دمان ؛ دریای خروشنده. بحر خروشان. دریای توفنده. منقلب. مواج. طوفانی. آشفته. ( یادداشت مؤلف ) : نتوان گفت که دریای دمان را دگر است نتوان گفت که ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمان ابر ؛ ابر دمان. ابر خروشان. ابر که از آن بانگ تندر برخیزد : شب و روز چرخ و مه و آفتاب دمان ابر و تند آتش و تیز آب. اسدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمان دوزخ ؛ دوزخ دمان. دوزخ که آتش آن شعله برکشد : کجا خانه ای بد به خوبی بهشت از آتش دمان دوزخی گشت زشت. اسدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پیل دمان ؛ پیل غرنده و خروشان و مهیب. ( ناظم الاطباء ) : چو شیر ژیان و چو پیل دمان ببستی کمر پهلوان بر میان. فردوسی. همان پیش پیران تبیره زنان خروش ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ببردمان ؛ خروشان. حمله کنان : غو پیشرو خاست اندر زمان که آمد به ره چار ببر دمان. اسدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بحر دمان ؛ دریای خروشان و جوشان : که من عاشقی ام چو بحر دمان از او برشده موج بر آسمان. فردوسی. و رجوع به ترکیب دریای دمان شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اژدها ( اژدر ) دمان ؛ اژدهای غرنده و مهیب. ( یادداشت مؤلف ) : یکی حمله آورد بر پهلوان تو گفتی که بود اژدهای دمان. فردوسی. سه فرسنگ چون اژدهای دمان ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

باد دمان ؛ باد که بشدت وزد. طوفان سهمگین. سخت وزنده. بسختی وزان. ( یادداشت مؤلف ) : بیامد به کردار باد دمان گشادند باز از کمین ها کمان. فردوسی. بر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ گَزیدن ؛ آزردن مغز. آزرده خاطر ساختن : بی جلوه آن سروقد گلگشت باغم می گزد گل می خراشد دیده ام بلبل دماغم می گزد. میر ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ نرم کردن ؛ به وجدو حال درآوردن دماغ ، برخلاف خشک مغزی و خشک دماغی : در آن نشئه که ما را گرم کردند دماغ بندگی را نرم کردند. زلالی ( از آنندراج ) ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

سردماغ بودن ؛ حال و وضع خوب و رضایت بخش داشتن. خوش بودن. سرخوش بودن. ( یادداشت مؤلف ) : اسب سردماغ است ؛ یعنی خوب از او مواظبت شده.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- دماغ سوخته ؛ کنایه ازخاطر ناکام و افسرده کسی که در وصول به مقصد یا هوسی شکست خورد. در تداول عامه ، به طنز و شوخی و مسخره گویند دماغ سوخته می خریم. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ چاقی کردن ؛ احوالپرسی کردن. پرسیدن که دماغت چاق است ؟؛ یعنی حالت خوب است ؟ ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بددماغ بودن ؛ بدحال بودن. نشاط و شادی و حوصله نداشتن. ( یادداشت مؤلف ) . - || درتداول عوام ، بداخلاق بودن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بی دماغ بودن ؛ افسرده و ملول بودن. پریشانحال و بی نشاط بودن. کدر و ملول بودن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خوش دماغ ؛ خوش مشرب. مجلس آرا. بذله گو. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

دماغ آرایش دادن ؛ دماغ رسیدن. سرخوش شدن و شکفته کردن دماغ. ( از آنندراج ) : ز هشیاری دماغی دادم آرایش که در مستی دهان تلخ است از خمیازه آن نشئه افیون ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ فروختن ؛ دماغ کردن. نخوت و غرور کردن. ( آنندراج ) . رجوع به ترکیب دماغ کردن شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ کردن ؛ دماغ فروختن. نخوت و غرور کردن. ( آنندراج ) : بوی خسرو نمی کشی ز دماغ بیش از این خود دماغ نتوان کرد. امیرخسرو ( از آنندراج ) . و رجوع به ...

پیشنهاد
٠

از دماغ ( از دل و دماغ ) افتاده بودن ؛ نشاط و خوشدلی پیشین را نداشتن. حال و شور گذشته را از دست داده بودن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در دماغ داشتن ؛ در دماغ آمدن. نخوت و غرور بهم رساندن. ( از آنندراج ) . مدعی بودن. دعوی کردن. ( یادداشت مؤلف ) : ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ بالا بردن ؛ دماغ بالا رفتن. در دماغ آمدن. در دماغ داشتن. نخوت و غرور بهم رساندن. ( آنندراج ) : دماغی به بالا عبث برده ای چه جویی ز خود آنچه بسپر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ بالا رفتن ؛ دماغ بالابردن. کنایه است از نخوت و غرور بهم رساندن. ( از آنندراج ) . و رجوع به ترکیب دماغ بالا بردن شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در دماغ آمدن ؛ دماغ بالا بردن. نخوت و غرور بهم رساندن. ( آنندراج ) : قرابه ادیب دماغ آمده به تعلیم او در دماغ آمده. طغرا ( از آنندراج ) . و رجوع به ...

پیشنهاد
٠

موی دماغ کسی شدن ؛ مزاحم او شدن. در حال نشاط و لذت او را تنها نگذاشتن و خلوت و حال و نشاط او را بر هم زدن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موی دماغ ؛ موی بینی. ( آنندراج ) . - || کنایه از مخل بودن. ( آنندراج ) . مزاحم و گرانجان.

پیشنهاد
٠

دماغ گرفتن از چیزی ؛ دماغ دزدیدن از آن چیز. کنایه است از اعراض کردن و بیدماغ شدن. ( از آنندراج ) : آنانکه خو به نکهت کاکل گرفته اند در بوستان دماغ زس ...

پیشنهاد
٠

دماغ کسی را سوزاندن ؛او را قرین شکست و ناکامی کردن. دچار رنج و شکست کردن.

پیشنهاد
٠

دماغ را بالا کشیدن ؛ اظهار عدم رضایت کردن با چهره. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

- || دماغش را نمی تواند بالا کشد؛ در تداول عامه ، کنایه از اینکه بی عرضه و نالایق و بیکاره است. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

دماغ کسی را به خاک مالیدن ؛ مغلوب و منکوب کردن. شکست سخت دادن و خوار کردن. غرور و تکبر او را شکستن. شخصیت او را خرد کردن. ( یادداشت مؤلف ) . پوزه اش ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ قلمی ؛اَنْقی ̍. باریک بینی. مقابل دماغ گنده. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ چاق ؛ گنده بینی. که بینی بزرگ و بلند دارد. دماغ گنده.

پیشنهاد
٠

دماغ دزدیدن از چیزی ؛ دماغ گرفتن از آن چیز. کنایه است از اعراض کردن و بیدماغ شدن. ( از آنندراج ) : دماغ نکهت بوی نسیم زلف که راست ز بوی سیب زنخدان دم ...

پیشنهاد
٠

از دماغ فیل ( شیر ) افتاده بودن ؛ سخت متکبر بودن : از دماغ فیل افتاده است ؛ سخت متکبر است. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

بوی انسانیت به دماغ کسی نرسیدن ؛ از انسانیت بویی نبردن. از آداب معاشرت بهره ای نداشتن و سخت به دور بودن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ تیر کشیدن ؛ در تداول عامه ؛ کنایه از لاغر شدن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خون دماغ شدن ؛ از بینی خون آمدن. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

آب از دماغش بیرون آمدن ؛ لذت و سرور گذشته به تعب و رنجی بدل شدن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آب دماغ ؛ آب بینی. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ام الدماغ ؛ خریطه مانندی از پوست تنک که در آن مغز سر واقع است. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ گرم کردن ؛ سرخوش کردن. ( از آنندراج ) . سرمست و خوشحال ساختن : دماغ مرا گرم کن زآنکه شد خوش آینده ابر و هوا معتدل. حاکم ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ رسیدن ؛ سرخوش شدن و شکفته کردن دماغ. ( آنندراج ) . مست و سرخوش شدن. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث ) : بیا که مایه هر گونه انتعاش تویی که بی تو می نرسد ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ ساز بودن ؛ دماغ چاق بودن و رسیدن دماغ. ( از آنندراج ) . سرخوش بودن : ز شوق وصل تو دایم دماغ من ساز است می هوای تو پیوسته در کدو دارم. شفیع اثر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ شستن ؛ پاک کردن دماغ از وساوس ( آنندراج ) : شسته ست ابر چهره گلهای باغ را کو یک سبوی می که بشویم دماغ را. نعمت خان عالی ( ازآنندراج ) .

پیشنهاد
٠

دماغش معیوب بودن ( عیب داشتن ) ؛ دیوانه بودن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ خشکی ؛ دیوانگی. بیمغزی : دماغش خشکست ؛ دیوانه است. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ خشک ؛ مغزی که ازنیروی اندیشه و تفکر خالی باشد. مغز دیوانگان و سفیهان : ما دماغ خشک را از باده گلشن کرده ایم بارها این شمع را از آب روشن کرده ایم ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ رساندن ؛ مست و سرخوش شدن. ( آنندراج ) : دماغی می رسانم برسر راه چمن دانش سرم گرم است از می بوی گل از باد می آید. دانش ( از آنندراج ) . چنان دم ...

پیشنهاد
٠

دماغ بیهوده ( بیهده ) پختن ؛ کنایه از کثرت فکر است و چون کثرت فکری باعث گرمی دماغ است لهذا چنین گفته اند. ( از آنندراج ) ( از غیاث ) . تصور غلط کردن. ...