پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٢٦
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

دماغ پختن ؛ دماغ سوختن. کنایه است از رنج و محنت بسیار کشیدن. ( از آنندراج ) . تصور غلط کردن : وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد. سعدی ( ب ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ تر ؛ دماغ چاق ، و با لفظ دادن مستعمل. ( از آنندراج ) . حال خوش. وجد ونشاط : باده کی بی ابر مستان را دماغ تر دهد نخل عیش می کشان در آب باران بر د ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ الدجاج ؛ مغز مرغ. ( از اختیارات بدیعی ) ( از تحفه حکیم مؤمن ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ الدیک ؛ مغز خروس. ( از اختیارات بدیعی ) ( از تحفه حکیم مؤمن ) . رجوع به ترکیب دماغ الدجاج شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ باخته ؛ دماغ آشفته. ( آنندراج ) . دماغ از دست داده : سنبل دماغ باخته عطر سنبلش گل صد زبان که لعل کند حرف از گلش. ظهوری ( از آنندراج ) . و رجوع ...

پیشنهاد
٠

دماغ به جوش برآمدن ؛ سخت به هیجان آمدن ( از گرما، حرارت ) : همی بر فلک شد ز مردم خروش دماغ از تبش می برآمد بجوش. سعدی ( بوستان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ البعیر ؛ مغز شتر. ( از اختیارات بدیعی ) ( تحفه حکیم مومن ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ الخفاش ؛ مغز شب پره. ( از اختیارات بدیعی ) ( از تحفه حکیم مؤمن ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ الخیل ؛مغز اسب را گویند. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ ابن عرس ؛ مغز راسو. ( از اختیارات بدیعی ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ اصغر ؛ مخچه. ( لغات فرهنگستان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دماغ البط ؛ مغز بط. ( اختیارات بدیعی ) ( از تحفه حکیم مؤمن ) .

پیشنهاد
٠

به دماغش نرسیدن ؛ به چیزی نشمردن داده ای را. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

دمار از جایی برخاستن ؛ دود بلند شدن از آن جای. کنایه از سوختن و ویران شدن آن جای و کشته شدن ساکنان آن : پشیمانی آنگه نیاید بکار چو برخیزد از بوم و کش ...

پیشنهاد
٠

دمار از روزگار کسی برآوردن ( درآوردن ) ؛ به پایان رساندن روزگار و عمر وی. کنایه است ازهلاک کردن و کشتن او. ( از یادداشت مؤلف ) : غافلی را شنیدم که خ ...

پیشنهاد
٠

دمار از جایی برآمدن ؛ ویران گشتن آن جای : برآمد ز کشور سراسر دمار برین گونه فرسنگ بیش از هزار. فردوسی. به دین یافته این جهان پایداری اگر دین نباشد ...

پیشنهاد
٠

دمار از جایی برآوردن ؛ آتش زدن و دود برآوردن از آن جای. ویران ساختن و کشتن افراد و ساکنان آن. به باد فنا دادن آن جای. ( از یادداشت مؤلف ) : بپردخت ا ...

پیشنهاد
٠

دمار از کسی ( کسانی ، حیوانی ) برآوردن ؛ بقیه نفس او را گرفتن. کنایه از هلاک کردن و به هلاکت افکندن و کشتن اوست. ( یادداشت مؤلف ) : مار است این جهان ...

پیشنهاد
٠

دمار از روزگار کسی برآمدن ؛ به پایان رسیدن روزگار وی. پایان گرفتن عمر و مردن وی : اگر برکت صحبت تو نبودی دمار از روزگار من برآمده بود. ( سندبادنامه ص ...

پیشنهاد
٠

دمار از سر ( تارک ) کسی برآوردن ؛ او را به هلاکت افکندن. هلاک ساختن وی را : سگالیده ام دوش با پنج یار که از تارک او برآرم دمار. فردوسی. جنگها کرده ...

پیشنهاد
٠

دمار از کسی برآمدن ؛ کنایه است از هلاک شدن وی. به هلاکت رسیدن و کشته شدن او: گر اینجا به سنگی نیایی فرود هم از تو به سنگی برآید دمار. خاقانی. جهان ...

پیشنهاد
٠

دمار از جان ( نهاد، هستی ، دماغ ، مغز ) کسی برآوردن ( درآوردن ) ؛ او را بسیار عذاب دادن. سخت شکنجه دادن. کنایه است از به هلاکت افکندن و هلاک کردن و ک ...

پیشنهاد
٠

دمار ازدل خود برآوردن ؛ خود را در معرض زبونی و هلاک و آزار قرار دادن : پشیمان شد از بد کجا کرده بود دمار از دل خود برآورده بود. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

صرصردمار ؛ مرگبار همچون باد هلاک : وگر هست او به خلقت عادپیکر چو آمد رخش تو صرصردمار است. مسعودسعد.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کیوان دمار ؛ مرگبار و هلاک آور چون کیوان ( در نحوست ) . منتقم : ماه طلعت ، مهردولت ، زهره زینت ، تیرفهم مشتری اخلاق و بهرام آفت و کیوان دمار. عنصری.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمادم کردن ؛ پی در پی هم کردن. به هم پیوستن. به هم پیوسته و متصل ساختن. ( یادداشت مؤلف ) . در دنبال هم قرار دادن. پی هم قرار دادن. یکی بعد دیگری قرا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمادم کسی رفتن ؛ درست در پی رفتن. به دنبال وی رفتن. ( یادداشت مؤلف ) : شه شد به مبارکی سوی شهر فرمود که تو روی دمادم. عمادی شهریاری.

پیشنهاد
٠

دمادم چیزی روان گشتن ؛ با فاصله کم در پی او روانه شدن : تو چو خر پیش من روان گشته من چو خربندگان دمادم خر. سوزنی.

پیشنهاد
٠

دمادم رسیدن سپاهی ( عده ای ) ؛ به دنبال هم آمدن آنان. پی یکدیگر آمدن آن سپاه یا عده. ( یادداشت مؤلف ) : ز دریای گیلان چو ابر سیاه دمادم به ساری رسید ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمادم فرستادن ؛ پی درپی فرستادن. به دنبال هم روانه ساختن. ( یادداشت مؤلف ) : بسا تنا که فرستد دمادم اندر پس سنان نیزه او از وجود سوی عدم. فرخی. قا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رطل ( جام ، شراب ) دمادم ؛ جام شراب که پی درپی خورند. جام لبالب از باده. جام که لب بلب از شراب پر بود. ( از یادداشت مؤلف ) : بدین گونه تا شاد و خرم ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دمادم آمدن کسی ( سپاهی ، گروهی ) ؛ پی یکدیگر آمدن آنان. ( یادداشت مؤلف ) : دمادم به لشکرگه آمد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه. فردوسی. من اکنون ز خل ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نبات دم ؛ نام گیاهی است. ( از اقرب الموارد ) ( ازناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

- به دم ( در دم ) آمدن ( رفتن ) ؛ به دنبال رفتن یا آمدن. دنبال کردن. تعقیب نمودن : سواران آسوده تر به دم هزیمتیان رفتند و بسیار پیاده از هر دستی بگرف ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در دم شدن ؛ در پی آمدن. ( یادداشت مؤلف ) : چون مهرگان درآمد و عصیر در رسید و شاه سفرم و حماحم و اقحوان در دم شد انصاف از نعیم جوانی بستدند. ( چهارمق ...

پیشنهاد
٠

در دم کسی یا کسانی نشستن ؛ در دنبال آنان قرار گرفتن. در پی آنان نشستن : مردم عام و غوغا به یکبار خروشی بکردند. . . و طوسیان را از پس و پیش گرفتند و ن ...

پیشنهاد
٠

دم کسی را گرفتن ؛ او را تعقیب کردن. و به دنبال وی رفتن : جتان و هرگونه کفار دم وی گرفتند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 441 ) . ملک ساخته و مستظهر با مردم ب ...

پیشنهاد
٠

دم قناعت یا خصلت و صفتی را گرفتن ؛ بدان خوی متخلق شدن. بدان صفت موصوف گشتن : چند سال است که ندیمی او می کند بیغوله و دم قناعتی گرفته. ( تاریخ بیهقی چ ...

پیشنهاد
٠

از دم کسی بازنشدن ( بازنگشتن ) ؛ از او دست برنداشتن. ملازم و مواظب او بودن. از تعقیب او منصرف نگشتن. پی او گرفتن. دنبال او رفتن. سخت اورا همراهی کردن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

طاووس دم ؛ که دمی چون دم طاووس زیبا دارد. ( یادداشت مؤلف ) : ز حلق خروسان طاووس دم فروریخت در طاسها خون خم. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم چشم ؛ گوشه چشم از سوی گوش. ( یادداشت مؤلف ) : یحیی به دم چشم به من همی نگرید. ( تاریخ بخارا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

- دم خروس ؛ دنب خروس. ( یادداشت مؤلف ) . - || در اصطلاح عامیانه ، بهانه : دم خروسی در دست دارد؛ برگه دزدی یا نشانه کاری زشت. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم گو ؛ مخفف دم گاو. ( آنندراج ) . و رجوع به ترکیب دم گاو شود. - || کنایه است از احمق. ( از آنندراج ) ( ازغیاث ) . - || ظاهراً نام فنی از کشتی هم ...

پیشنهاد
٠

دم گاو به دست داشتن ؛ وسیله امرار معاش داشتن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم گرگ ؛ شوله که یکی از منازل قمر است. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) : دم گرگ چون پیسه چرمه ستوری مجره همیدون چو سیمین سطبلی. منوچهری.

پیشنهاد
٠

دم گرگ بر پای بستن ؛ کنایه است از انتقام ضعیف از قوی گرفتن. ( از آنندراج ) : چنان رایگر بود کز رای خویش دم گرگ را بست بر پای میش. نظامی ( از آنندراج ...

پیشنهاد
٠

دم گاو به دست آوردن ؛ وسیله ای برای امرار معاش بدست آوردن. ( یادداشت دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

- دم گاو از سینه رستن ؛ دم گاو بر سینه بستن هنگامه گران و مسخرگان را گویند. ( از آنندراج ) : آن گاودم از سینه برون رسته که می برد جدت به در خانه یارا ...

پیشنهاد
٠

دم کسی لای تخته گیر کردن ؛ به دام بلا گرفتا شدن. دچار سختی و ناراحتی شدن در راه رسیدن به مقصودی. ( از یادداشت مؤلف ) . ما در زبان ترکی می گوییم : ( ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دم قمری ؛ نام لحنی از موسیقی. ( از آنندراج ) ( غیاث ) : نوازش لب جانان به شعر خاقانی گزارش دم قمری به پرده عنقا. خاقانی.