پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,١٢٦
پیشنهاد
٠

دنیا حلق است و دلق ؛ غرض از زندگی حلقی و دلقی است. باید از لذات و خوشی های زندگی کامیاب شد. دنیا دو روز است. ( امثال و حکم ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلتنگ رو ؛ دلتنگ روی. گرفته. خشمگین. عبوس. دژم روی : خری خرمغزمغزی پر ز خرچنگ وزآن دلتنگ رو آفاق دلتنگ. نظامی. بفرمود دلتنگ روی از جفا که بیرون کنن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نادلپسند ؛ نامطبوع : جهان گرچه زیر کمند آمدش نکرد آنچه نادلپسند آمدش. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلپسند شدن ؛ مطبوع و مقبول واقع شدن : گر به سمع تو دلپسند شود چون سریر تو سربلند شود. نظامی.

پیشنهاد
٠

دل ِ پر داشتن از دست کسی ؛ در اصطلاح عامیانه ، به معنی دق دل داشتن و کینه دیرینه نسبت به کسی ورزیدن و از او شکایت و دلخوری داشتن. ( فرهنگ لغات عامیان ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

غزل دلپذیر ؛ غزل دلنشین : مطرب یاران بگو آن غزل دلپذیر ساقی مجلس بیار آن قدح غمگسار. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نامه دلپذیر ؛ نامه مطبوع و مقبول : ولیکن بدین نامه دلپذیر که بنبشت با درد دل سام پیر. فردوسی. بزرگان که این نامه دلپذیر شنیدند از گفت فرخ دبیر. فر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

سخن دلپذیر ؛ سخن شیرین و شایسته و دلنشین و مطبوع طبع. سخن پذیرفتنی : چو بشنید گردن فراز اردشیر سخنهای بایسته دلپذیر. فردوسی. همه خواند بر ما یکایک ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شاه دلپذیر ؛ شاه شایسته. شاه مقبول عامه : یکی موبدی گفت با اردشیر که ای شاه نیک اختر دلپذیر. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

صورت دلپذیر ؛ صورت زیبا: بیاورد و بنهاد پیشش حریر نبشته برو صورتی دلپذیر. فردوسی. به گنجور گفت آن درخشان حریر نبشته براو صورت دلپذیر. فردوسی. ولی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلپذیر شدن ؛ مطبوع شدن. مقبول طبع واقع شدن : هم آنگاه شدشاه را دلپذیر که گنجور او رفت با اردشیر. فردوسی. همی نام جست از دهان هجیر مگر کآن سخنها شود ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلپذیر کردن ؛ دلپسند نمودن. مطبوع ساختن. مقبول قرار دادن : بر این برشدن بنده را دست گیر مر این پرگنه را توکن دلپذیر. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل ناپذیر ؛ نامطبوع. نادلپذیر : رسل را به معاذیر دل ناپذیر بازمی گردانید. ( جهانگشای جوینی ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

جواب دلپذیر ؛ جواب موافق طبع : خود کسی باجود او ماند فقیر اندر جهان کس بدین فتوی نداند زد جواب دلپذیر. سوزنی. من این قصه پرسیدم از چند پیر جوابی ند ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

خط دلپذیر ؛ خط خوش : یکی نامه بنوشت خوش بر حریر بدان خط شایسته و دلپذیر. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلپذیر آمدن ؛ مطبوع طبع واقع شدن : سخن بشنوی بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر. فردوسی. نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر آمد تذرو طرفه من گیرم ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بزم دلپذیر ؛ بزم خوش : شراعی بزد بر لب آبگیر بیاراست بزمی خوش و دلپذیر. اسدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پند دلپذیر ؛ پند که به دل نشیند. پند نیک : به تو همی نرسد پند دلپذیرم ازآنک تو بی تمیز به گوش خرد گران شده ای. ناصرخسرو.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

جامه دلپذیر ؛ جامه دلپسند : برو طشت آب آر و مشک و عبیر یکی پاکتر جامه دلپذیر. فردوسی.

پیشنهاد
٠

دل بستن در چیزی ؛ عزم و قصد آن کردن. برآن مصمم گشتن : چون این سخن بشنید دل در آن بست که برمک را از بلخ بیاورد. ( تاریخ برامکه ) .

پیشنهاد
٠

دل از سر برداشتن ؛ دل از جان شستن. ترک سر کردن : من اول که این کار سر داشتم دل از سر بیکبار برداشتم. سعدی.

پیشنهاد
٠

دل برنداشتن از کسی ؛ مواظب او بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : چنین گفت با نیطقون قیدروش کز او برندارم دل و چشم وگوش.

پیشنهاد
١

دل از جان برداشتن ؛ مأیوس شدن از زندگانی. قطع امید کردن از زندگانی : خداوند [ احمد حسن ] کریم است مرا فرونگذارد که دل از جان برداشته ام. ( تاریخ بیه ...

پیشنهاد
٠

دل از خود ( ازخویش ) برداشتن ؛ قطع امید از زندگی کردن. یقین به مرگ کردن : این وزیر سخت نالان است و دل از خویشتن برداشته است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 3 ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کاخ دل افروز ؛ قصر دل افروز : اگر صد سال مانی ور یکی روز بباید رفت ازین کاخ دل افروز. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کلاه دل افروز ؛ تاج دل افروز : چو شاپور بنشست بر تخت داد کلاه دل افروز بر سر نهاد. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ماه دل افروز ؛ معشوق زیباروی روشنی بخش دل : مهین بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماه دل افروز. نظامی. مرا از خانه پیکی آمد امروز خبر آورد از آ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل افروز تاج ؛ تاجی که مایه ٔشادی دل و انبساط خاطر شود : نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دل افروز تاج. فردوسی. کسی برنشستی بر آن تخت عاج بسر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شمع دل افروز ؛ شمع روشنی بخش. - || ستاره. اختر : آن صانعی که هست ز تأثیر صنع او چندین هزار شمع دل افروز در اثیر. سوزنی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قصر دل افروز ؛ کاخ باشکوه و زیبا : ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یارب مکناد آفت ایام خرابت. حافظ.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

درفش دل افروز ؛ علم واختری که مایه شادی دل وانبساط خاطر شود : درفش دل افروز برپای کرد یلان را بقلب اندرون جای کرد. فردوسی. به چپ بر فریبرز کاووس و ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بهار دل افروز ؛ بهارروشن کننده دل : بهاردل افروز پژمرده شد دلش با غم و رنج بسپرده شد. فردوسی. هزاران خزان بگذران در ولایت بهاری دل افروز با هر خزان ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل افروز بهار ؛بهار دل افروز. بهار خرم : بسته ها بسته بشادی بر ما آمده ای تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار. منوچهری.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل آسا نمودن ؛ دل دادن. جرأت دادن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : نواب ابوالمنصورخان سرداران لشکر هندوستان را دل آسا نموده. . . ( مجمل التواریخ ابوالحسن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

تخم دل آشوب ؛ فلفل بری. اثلق. پنجنگشت. فنجنگشت. حب الفقد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . رج__ - وع به فلفل بری و پنج انگشت شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل آسا شدن ؛ تسلی شدن. ( از آنندراج ) : از کنار و بوسم اکنون دل نمی گیرد قرار من که از شوقش به پیغامی دل آسا می شدم. اشرف ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل آزرده شدن ؛ رنجیده دل شدن. شکسته دل شدن : ز روی طیبت گفتم بزرگواری کن جواب گوی ز طیبت مشو دل آزرده. سوزنی. شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل آزرده گشتن ؛ دل آزرده شدن. رنجیده دل شدن : مرده دل آزرده نگرددز کوب. ناصرخسرو.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رقیب دل آزار ؛ رقیب بی رحم و بی مروت. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل آزار شدن ؛ آزرده دل شدن. دل آزرده شدن : پشیمان گشت از آن بیهوده گفتار کزآن گفتار شد رامین دل آزار. ( ویس و رامین ) . قارن چون بشنید که برادر بر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دل آزار کردن ؛ آزردن. رنجیده کردن : به تندی شاه را چندین میازار برادر را مکن بر خود دل آزار. ( ویس و رامین ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلارام دوست ؛ دوست دلارام. دوست که مایه تسلی خاطر باشد : چه گوید چه دانی که شادی بدوست برادر بود یا دلارام دوست. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کنیز دلارام ؛ دوشیزه خوش آیند. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلارام جفت ؛ جفت دلارام. همسر تسلی بخش خاطر : بخندید و گفت ای دلارام جفت پریشان مشو زین پریشان که گفت. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

دلایل آوردن ؛ دلیل آوردن. حجت آوردن : امروز غره ای به فصاحت که در حدیث هر نکته را هزار دلایل بیاوری. سعدی. رجوع به دلائل و دلیل شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بوی دلاویز ؛ بوی خوش : بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم. سعدی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

عذر دلاویز ؛ عذر قابل قبول. عذر مقبول. عذر دل پسند : زبان بگشاد با عذری دلاویز ز پرسش کرد بر شیرین شکرریز. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کاخ دلاویز ؛ کاخ زیبا : از آن سرد آمداین کاخ دلاویز که چون جا گرم کردی گویدت خیز. نظامی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

شعر دلاویز ؛ شعر نغز. شعر دلکش : بسی گفتند اشعار دلاویز بسی کردند در معنی شکرریز. ناصرخسرو.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

زلف دلاویز ؛ زلف زیبا : یارب اندر چشم خونریزش چه خوابست آن همه در سر زلف دلاویزش چه تابست آن همه. خاقانی. چشم بد دور از آن زلف دلاویز که هست از دو ...