پیشنهادهای علی باقری (٣٩,٧٥٠)
دم کسی رابه بشقاب گذاشتن ؛ به طنز و مزاح ، او را تکریم کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
دم روی کول نهادن ( گذاشتن ) و رفتن ؛ کنایه است از مغلوب و مأیوس رفتن. ( یادداشت مؤلف ) .
دم سپید ؛ اشعل. که دمی سفید دارد. ( یادداشت مؤلف ) .
دم علم کردن ؛ دم راست کردن و آن به هنگام خشمگین شدن یا حمله کردن جانور است : گربه را بین که دم علم کرده گوشها تیز وپشت خم کرده.
دم خاریدن ؛ کنایه از اظهار عجز و ناتوانی کردن در اقدام به کاری. تن زدن از قبول کاری : در نبردش که شیر خارد دم اسب دشمن به سر شود نه به سم. نظامی.
دم خر پیمودن ؛ کنایه است از هرزه کاری کردن. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
دم درآوردن ؛ بر خلاف پیش اکنون دعوی فزونی و پیشی کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
دم به تله ندادن ؛ زیر بار خطر نرفتن. چنان با احتیاط رفتار کردن که عواقب وخیم ببار نیاید. ( از یادداشت مؤلف ) .
دم اژدها گرفتن ؛ کنایه است از دست زدن به کاری سخت خطرناک : عدو ابله است ورنه خرد آن بود که مردم دم اژدها نگیرد پی شیر نر نخاید. خاقانی.
دم به خم یا خمره زدن ؛ به مزاح ، شراب خوردن. باده گساری کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
پای بر دم مار نهادن ؛ به کاری سخت خطرناک دست یازیدن. با دم شیر بازی کردن. به استقبال خطر رفتن. ( یادداشت مؤلف ) : نهضت سیف الدوله بر فضل قوت و مزید ...
خیزران دم ؛ که دمی چون چوب خیزران دارد ( در وصف اسب ) : ای زرین نعل آهنین سم ای سوسن گوش خیزران دم. انوری.
با دم خود گردو ( پسته ) شکستن ؛ کنایه از سخت شادمان شدن و خوشحالی کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
دم و پوست ؛ دم و دود. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) : به خوان او صلای دشمن و دوست نه نطعش کوکناری را دم و پوست. اشرف ( از آنندراج ) .
دم و دستگاه ؛ شکوه و جلال. طمطراق. - || اسباب و آلات. اسباب بزرگی. اسباب و اوضاع. مجلل.
دم تیغ و خنجر و کارد و مانند آن ؛ لبه تیز و برنده آنها : بر صف اهل ملامت خویش را تنها زدم برنگشتم تا دم شمشیر و خنجر برنگشت. دانش ( از آنندراج ) . ...
دم قیچی ؛ آنچه خیاط با مقراض از جامه به قطعات خرد برد و بیرون افکند تا قطعات بزرگ باندام برآیند. قراضه. وذاره. تراشه درزی. ( یادداشت مؤلف ) .
کنار برنده از شمشیر و کارد و جز آن. ( ناظم الاطباء ) . طرف تیزکارد و خنجر و شمشیر که به تازی حد گویند. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( از لغت محلی شوشتر ...
از دم شمشیر گذراندن گروهی را ؛ همه آنان را کشتن و از پای در آوردن. ( یادداشت مؤلف ) .
دم چاه ؛ کنار چاه. دهنه چاه. ( یادداشت مؤلف ) . - || گاز چاه. هوای خفه کننده درون چاه. ( یادداشت مؤلف ) .
دم نطعی ؛ نام فنی از کشتی است. ( از غیاث ) ( از آنندراج ) : ای جوان سازی و خوش بر سر نازی به خدا به دم نطعی صد ناز و نیازی به خدا. میرنجات ( از آنند ...
دم نقد ؛هر چیز آماده و حاضر مانند چاشت آماده. ( ناظم الاطباء ) .
دم هم کردن ؛ در اصطلاح قلم بندان مطابق یکدیگر کردن سر قلم مو بطوری که موها در یک خط قرار گیرد. ( فرهنگ فارسی معین ) . دهان در دهان کردن. دو کناره را ...
دم سحر ؛ آخر شب که هنوز صبح نشده باشد. ( لغت محلی شوشتر ) .
دم کار گرفتن کسی را ؛ در تداول عامه ، با او مواقعه کردن. آرمیدن با وی. با او درآمیختن. ( یادداشت مؤلف ) .
دم صبح ؛ اول بامداد. گاه صبح. پگاه. بگاه. گاه دمیدن صبح. ( یادداشت مؤلف ) . ابتدای صبح کاذب و آخر شب. ( لغت محلی شوشتر ) : دوش در مدح و ثنای تو بدم ...
دم دمها ؛ در اصطلاح عامیانه ، نزدیک. مقارن. در تداول عوام : دم دمهای صبح یا سحر؛ نزدیک سحر. مقارن صبح. ( یادداشت مؤلف ) . سخت نزدیک سحر یا صبح. ( یا ...
دم در ؛ آستان در. فضا و زمین ملاصق در. نزدیک در. جلو در. بیرون در. ( یادداشت مؤلف ) .
دم دست ؛ جلو دست. پیش دست. در دست رس. ( یادداشت دهخدا ) .
دَم َ خِلیزی ؛ در لهجه قزوین ، سرازیری. ( از یادداشتهای لغت نامه ) .
دم پر کسی رفتن ؛ نزدیک او رفتن. پیش او رفتن استعانت و پناه جستن را. ( یادداشت دهخدا ) .
از دم ؛ همگی. گِشت. جملگی. طرّاً. جمیعاً. قاطبة. ( یادداشت مؤلف ) .
دم بخت ؛ نزدیک به بختیاری. دختر دم بخت : فلانه دختر دم بخت است ؛ یعنی گاه شوهر کردن اوست که به سن شوهر کردن رسیده است.
دم آبی زدن ؛ جرعه ای آب خوردن. ( از آنندراج ) : سیر آنان که نشینند به خوان غم تو تشنه آنان که ز تیغت دم آبی نزنند. ظهوری ( از آنندراج ) .
دمی درکشیدن از شراب و مشروبات دیگر ؛ جرعه ای از آن نوشیدن. ( یادداشت مؤلف ) : بترسید بهمن ز جام نبید زواره نخستین دمی درکشید. فردوسی.
دم آبی ؛ یک جرعه آب. ( ناظم الاطباء ) .
دم آبی داشتن ؛ جرعه ای آب داشتن. ( از آنندراج ) : چون شعله بر آتش اضطرابی دارم چون زلف به خویش پیچ و تابی دارم شمشیرم و از برای مهمانی خصم گر هیچ ندا ...
دم آب ( به اضافه ) ؛ آب کم و جرعه آب. ( ناظم الاطباء ) .
به یک دم خوردن ( اندر کشیدن ) ؛ بایک نفس آشامیدن مایعی را. لاجرعه نوشیدن : به یاد سپهبد به یک دم بخورد برآورد از آن چشمه زرد گرد. فردوسی. که بود ان ...
یک دم ؛ یک لحظه. یک آن. ( یادداشت مؤلف ) : همی بود یک ماه بادرد و داغ نمی جست یک دم ز انده فراغ. فردوسی. که با خشم چشم ار برآغالدت به یک دم هم از ...
هردم که ؛ اکثر اوقات و اغلب اوقات که. ( ناظم الاطباء ) .
همه دم ؛ همیشه. همواره. پیوسته. ( یادداشت مؤلف ) : وگر دلم ز دم سرد گرم گشت رواست نه سرد باشد و نه گرم کوره ها همه دم. مسعودسعد.
دمی به آسایش برآوردن ؛ لحظه ای را به آسودگی گذراندن. نفسی به راحت کشیدن. - || کنایه از قطع علایق و گذشتن از دنیا. ( لغت محلی شوشتر ) .
هردم تازه ؛ همیشه شاداب و سبز و خرم. ( ناظم الاطباء ) .
هردم خیال ؛ هرلحظه خیال. آنکه رای و فکر ثابت و استواری ندارد. که خیال و عزمی متزلزل دارد. ( از یادداشت مؤلف ) .
دم رفتن ؛ هنگام رفتن. گاه عزیمت. زمان انتقال. - || کنایه است از وقت مردن. هنگام مرگ. دم مرگ. ( یادداشت مؤلف ) : دم رفتن است جانا به رخم نظاره ای ک ...
دم گذاردن ؛ دم گذراندن. وقت گذراندن. به پایان رساندن لحظاتی از زندگی : به شادی گذارد دمی چند را. نظامی.
دم نزع ؛ لحظه جان دادن. واپسین دم حیات : چو آیی سوی خاقانی دم نزع به دیدتو رود جانم ز دیده. خاقانی.
دم خرم ؛ روز شادی و عیش و عشرت. ( ناظم الاطباء ) .
دم خوش ؛ لحظه خوش. لحظه که به خوشی گذرد. وقتی که به خوشی سر شود. ( از یادداشت مؤلف ) : دل خوش در دم خوش جوی که چون صبح نخست گر به جانی بخری یک دم خو ...